Sunday، November 27، 2005

چرندیات روزمره

* مثل چی از صبح نشستم پای درس. استاده 300 صفحه کتاب رو در عرض 2 جلسه گفته، انتظار داره با کلاس هم پیش بریم. توی این 300 صفحه بیشتر از 50 حالت مدار تحلیل شده، استاده یکدونه از تحلیل مدارها رو هم توضیح نداده. موندم برای پایان ترم چطور این کتاب 720 صفحه ای رو باید امتحان بدم. چقدر از این مدار بدم میاد! حاضرم 4 تا سیستم بازرگانی و اداری رو با روش های SSADM و UML تحلیل کنم اما یه امتحان مدار ندم!

* صبح اینقدر سرم به مدار خوندن گرم بود که یادم رفت برم رادیولوژی. پس هم چنان نهضت «سر دردها» ادامه دارد! زنده باد «سر دردها»!

* چقدر روزها زود میگذره. تا چشم باز می کنم می بینم 4 شنبه های لعنتی پشت سرهم میان و میرن. 2 روز دیگه باز 4 شنبه است. باز آز مدار دارم، باز 5 ساعت بیکارم و باز طراحی الگوریتم دارم. متنفرم از 4 شنبه. عربها حق دارند که 4 شنبه رو نحس می دونن.

* چرا دوباره من اینقدر غر زدم؟ یعنی الان حالم خوبه؟

Tuesday، November 22، 2005

شاکیم. کلی شاکیم. چه طور می تونه یه آدم اینقدر بی شرف و بی وجدان باشه. آخه تویی که سواد نداری؛ تویی که الف و ب کار رو از هم تشخیص نمی دی، چرا میای تو این زمینه و با جان مردم بازی می کنی؟
تویی که نمی تونی یه نوار قلب رو بخونی، چرا اسم خودت رو گذاشتی پزشک؟ چرا نشستی توی یه درمونگاه و اینجوری با جون آدمها بازی می کنی؟ کدوم احمق بی شعوری به تو مدرک پزشکی داده که اینجوری زندگی مردم رو به باد بدی؟
اصلا حالیت هست که داری چکار می کنی؟ تو چطور نتونستی تشخیص بدی طرف سکته کرده؟؟؟ چشات کور بود؟ عقلت سرجاش نبود؟

پ.ن1:
شرمنده از این همه دشنام. اما چی کار کنم که الان رگم و بزنن، خونم در نمیاد!

پ.ن2:
یکی از آشناهامون بعد از 46 روز عذاب، مرد. به خاطر اینکه یه پزشک بی سواد نتونسته بود سکته قلبیش رو تشخیص بده و طرف در عرض 18 ساعت 2 سکته قلبی وسیع کرد. عمل جراحی هم جواب نداد و در این 46 روز فقط زجر کشید و آخر هم مرد. کی باید جواب زندگی این مرد رو بده؟ کی باید جواب ضربه روحیی که همسرش و دو فرزندش خوردن، رو بده؟
وجدان کاری داشتن هم چیز خوبیه که در مملکت ما کمیابه.

Sunday، November 20، 2005

ماجراهای من و خرید بلیط کنسرت شجریان!

امروز عجب مراسمی داشتیم برای بلیط خریدن کنسرت شجریان. خستگیش فکر نکنم حالاحالاها بیرون بره. چه جسمی چه روحی.
امروز شهر کتاب کامرانیه فروش بلیط داشت. که چه بد هم می فروخت. قرار بود ساعت 9 شروع به فروش بلیط کنه که تا ساعت 10 هم شروع نکرد. نمی دونم که چه جوری یه عده اسم نوشته بودن برای خرید بلیط. یکی می گفت ساعت 8 دیشب اومده و اسم نوشته. واقعا ما خیلی بی تجربه بودیم که فکر می کردیم اگه امروز بریم، حتما بلیط گیرمون میاد!!
اما اینها همه عیبی نداره، ساعتها تو صف 500، 600 متری معطل شدن و بالاخره بلیط نخریدن هم عیب نداره اما عیب اونجاست که ببینی از 600 بلیط سهمیه فروش امروز، 200 تاش بالا کشیده بشه. عیب اونجاست که به مردم توهین بشه.
تقریبا نزدیکای ساعت 1:30 اعلام کردن بلیط تموم شده در حالیکه فقط 400 تا بلیط فروخته شده بود. همه مردم شروع کردن به اعتراض که این شهرکتابی های دزد پلیس خبر کردن. پلیس بی منطق و بی سیاست هم به جای آروم کردن اوضاع با توهین به شجریان، اوضاع رو بدتر کرد. خودم داشتم با فرماندشون صحبت می کردم که یه دفعه شروع کرد به داد زدن و توهین به شجریان که: اینکه که شما براش جمع شدین، این آدم چه ارزشی داره؟ خودش رفته آمریکا کنگر خورده، لنگر انداخته، اونوقت شما براش خودتون رو می کشید. من یه لحظه احساس کردم جمعیت خیلی عصبی شد. خود من تو اون شرایط اونقدر عصبانی شدم که یه لحظه گفتم حیف که لباس پلیس تنته. یه دفعه دیدم چند نفر دیگه هم حرف من رو تکرار کردن.
بعد هم گفت ما به اطلاعات نامه می نویسیم که دیگه اجازه کنسرت شجریان رو نده. آخه پلیس این همه بی سیاست؟ همه شاکی هستن که 200 تا بلیط باقی مونده چی شده، این داره به شجریان و طرفداراش توهین می کنه.
اون 200 تا بلیط باقی مونده هم مشخص شد توسط مسئول شهر کتاب به دوستان و آشنایان تحویل داده شده و بعد مثل اینکه قرار بود آقای رفیعی، داماد استاد، 200 تا بلیط بیاره تا مردم راضی بشن.
فروش بلیط واقعا افتضاحه. معلوم نیست کجا میشه بلیط خرید. گیشه تالار وحدت هم اعلام کرده که فروش بلیط در اونجا لغو شده. کانون عارف هم مثل اینکه فقط بلیطهای رزروی رو تحویل میده. واقعا معلوم نیست این 5900 بلیط باقی مونده از 12000 بلیط، چه جوری به فروش می رسه؟

پ.ن:
خیلی دلم می خواست به طنز بنویسم اما واقعا نمی تونم.
عکسهای صفی که امروز درش ایستادم!!

Saturday، November 19، 2005

کنسرت شجریانم آرزوست!

یکی یه اطلاع رسانی درست و حسابی درباره این کنسرت بکنه دیگه! گیج شدم. نمی فهمم بلیط رو باید از کجا خرید. یکی میگه گیشه تالار وحدت، یکی میگه شهرکتاب نیاوران، یکی میگه آوزشگاه عارف. کجاست بالاخره؟؟ بعد هم آدرس این آموزشگاه عارف چیه؟

Saturday، November 12، 2005

شیطنت شاید کمی مردم آزاری!

بعضی از مردم خیلی قشنگ سرکار می رن، آدم هم خوشش میاد سرکارشون بزاره!
5شنبه با دخترعموم تو میدون رسالت قرار داشتم. تازه بارون می خواست بگیره و هوا سرد بود و دخترعموی نازنین هم دیر کرده بود. تو اون سرما یه خانومه اومده بود کنار من وایستاده بود و هی حرف می زد که چقدر هوا سرده و توی ابان این سرما خیلی بعیده و از این حرف. یه دفعه پرسید: منتظر کسی هستین؟ من هم گفتم آره. با نگاهی که می گفت من می دونم منتظر دوست پسرت هستی، نگاهم کرد و گفت: ماشین داره؟ من هم گفتم نه. گفت توی این هوا می خواین برین بیرون؟ گفتم آره. کیفش به همینه!
یه دفعه شروع کرد به چرند گفتن که: آره جوونی به همین چیزاست و توی این دوران باید برین خوش بگذرونین و اما مواظب باشین صدمه نخورین و حالا که توی این هوا میرین بیرون مواظب باشین سرما نخورین و از این حرفا!
وقتی دختر عموم اومد، قیافه خانومه دیدن داشت!

پ.ن1:
من بی تقصیرم. خودش رفت سرکار!
پ.ن2:
وقتی تگرگ می بارید، من و دختر عموم و خواهری پاسداران بودیم. عجب کیفی داد از اول دولت تا آخر دولت پیاده راه رفتن توی بارون و سیل راه افتاده توی خیابون!! بعد هم رفتن توی یه سینمای گرم و یه فیلم نسبتا خوب دیدن و یه ذره خل بازی در اوردن!

Thursday، November 03، 2005

تو را من چشم در راهم....

من اعتراض دارم! چرا نباید از این تعطیلی ها یه نصیبی به من برسه؟؟؟ اون از سه شنبه که تعطیل شد و من خودم کلاس نداشتم، این هم از عید فطر که ما خوشحال بودیم کلاس خواب ستاری پرید، اما حالم این جوری اخذ شد!
خدا! این ترم بد تعطیلی ها رو با من هماهنگ کردی که از هیچ کدومشون استفاده نکنم!
خدا جون! تو هم آره؟؟؟