Monday، October 24، 2005

جوی رکن آباد و گذر عمر!

وقتی بر می گردم و به گذشته ام نگاه می کنم، تعجب می کنم از اینکه اینقدر زود بزرگ شدم. خاطرات دوران کودکی هنوز برام تازه است. خاطرات دبستان و استرسهایی که داشتم، خاطرات راهنمایی. هنوز اینها برام تازه است اما حالا اونقدر بزرگ شده ام که پسرعموهام از من راهنمایی می خوان. به عنوان یه بزرگتر به هم نگاه می کنن. یکیشون کنکوریه، می شینه کنارم و ازم می خواد که تجربه های خودم رو بگم. اون یکی باهام مشورت می کنه که چه رشته تحصیلی رو انتخاب کنه. انگار نه انگار که هنوز خودم رو بچه می دونم. چه زود بزرگ شدم؛ چه زود بزرگ شدیم.
ما 4 تا دختر عمو، پسر عمو بودیم، هم سن و سال. با هم بازی می کردیم و بزرگ می شدیم. حالا جا می خورم وقتی می بینم ما 4 تا شدیم نقاش و مهندس و دکتر و مترجم. اما خدا رو شکر که همچنان با هم دوستیم. بزرگ شدن باعث دوری نشده؛ نه تنها از هم دور نشدیم که نزدیک تر هم شدیم.
حالا نوبته کوچولوهای فامیله. اون دوتایی که حسابشون نمی کردیم اما حالا کنکوری شدن.
چه زود می گذره، چه زود.

Saturday، October 15، 2005

این مملکت دیگه جای زندگی کردن نیست. کسی که با شعار کاهش قیمت ها اومد- بماند که چقدر ازش حالم به هم می خوره- آنچنان بلایی سرمون اورده که فکر نکنم کس دیگه ای این توانایی رو داشت. اولین ضربه حضور حضرت آقا رو ما دانشگاه آزادی های بدبخت خوردیم که سر لجبازی با حضرت والا، شهریه هامون بین 15 تا 170 درصد افزایش پیدا کرد بدون اینکه ریالی به حقوق استادامون اضافه بشه. اینهمه پول می دیم بدون اینکه خدماتی بهمون داده بشه. تو شریعتی که بودم، ریالی پول نمی دادم و تازه کلی هم امضا جمع می کردم که این امکانات رو می خوایم و اون امکانات رو می خوایم.
«ش» رفتنی شده. حداکثر تا مهر سال دیگه ایرانه. هر روز که می گذره، بیشتر هوای رفتن به سرم می اوفته. با وسوسه های اون که دیگه توانی برای مقاومت در من نمی مونه اما حتی اگه بخوام برم تا 30 سالگی نمی تونم. هر روز فکر می کنم چه طور 17 میلیون آدم پیدا شدن که به این راحتی فریب خوردن؛ به این راحتی راه نابودی و سقوط رو انتخاب کردن؛ به این راحتی آرزوها و آمال ما رو دود هوا کردن؛ به این راحتی 8 سال تلاش ما رو بر باد دادن. یادآوری کتک هایی که بچه ها تو شریف و تهران برای رسیدن به روزهای بهتر خوردن، عذابم میده. چه راحت بچه های هم نسل من که شدن سران نهضت دانشجویی، اشتباه کردن و روزهای بد گذشته رو فراموش کردن.
«ش» داره میره. دلم برای غرهایی که می زنه، تنگ میشه. داره میره، دیگه غر زدن هاش هم تموم میشه. دلیل غر زدنش ایران بود که حالا دیگه داره تموم میشه و دلیلی برای غر زدن نداره.

Friday، October 14، 2005

؟؟؟؟

بی حوصله ام. حتی حوصله انتقاد کردن هم ندارم. حوصله حرف زدن هم ندارم. حوصله هیچ چیزی رو ندارم.
مسخره است، مسخره

Wednesday، October 05، 2005

ققنوس

توی کتاب ادبیات سال اول یا دوم دبیرستان، یه داستان جالب هست. داستان مردیه که صاحب یه باغ وحشه و در این باغ وحش همه گونه حیوانی نگه داری میشه. اما تو این باغ وحش یه قفس خالیه که جلوش تابلو زدن: ققنوس!
این مرد سالها تلاش میکنه . ققنوس رو به دست میاره. از اون به بعد باغ وحش رونق بسیاری پیدا می کنه و مردم به دیدن پرنده افسانه ای زیبا میان. بعد از مدتی دیگه دیدن ققنوس از رونق می افته و هزینه های نگهداری ققنوسهم زیاد میشه. مرد به فکر این می افته تا ققنوس رو پیر کنه و از آتش ققنوس پیر، ققنوس جوانی به وجود بیاد. مرد با آزار دادن ققنوس اون رو پیر می کنه و روزی که قراره ققنوس خودش رو آتش بزنه، مردم زیادی جمع می شن. ققنوس خودش رو به آتش می کشه اما نه تنها ققنوس جوانی از آتش ققنوس پیر به وجود نمیاد که تما تماشاچی ها هم در اون آتش می سوزن.
چند وقته که یاد این داستان افتادم. وقتی مطالبی نظیر این رو می خونم، فقط می تونم بگم که به انتظار آتشی نشسته ام که قراره همه رو درون خودش بسوزونه. ققنوس زیبامون 1200 ساله است، از نظر آقایون لازمه که ققنوس جدیدی از آتش متولد بشه. دارن زمینه های آتش ققنوس رو با این طرح های ابلهانه شون فراهم می کنن.
سالهاست که ققنوس فرهنگ پیر شده و حالا نوبت ققنوس 1200 سالمونه.