جوی رکن آباد و گذر عمر!
وقتی بر می گردم و به گذشته ام نگاه می کنم، تعجب می کنم از اینکه اینقدر زود بزرگ شدم. خاطرات دوران کودکی هنوز برام تازه است. خاطرات دبستان و استرسهایی که داشتم، خاطرات راهنمایی. هنوز اینها برام تازه است اما حالا اونقدر بزرگ شده ام که پسرعموهام از من راهنمایی می خوان. به عنوان یه بزرگتر به هم نگاه می کنن. یکیشون کنکوریه، می شینه کنارم و ازم می خواد که تجربه های خودم رو بگم. اون یکی باهام مشورت می کنه که چه رشته تحصیلی رو انتخاب کنه. انگار نه انگار که هنوز خودم رو بچه می دونم. چه زود بزرگ شدم؛ چه زود بزرگ شدیم.
ما 4 تا دختر عمو، پسر عمو بودیم، هم سن و سال. با هم بازی می کردیم و بزرگ می شدیم. حالا جا می خورم وقتی می بینم ما 4 تا شدیم نقاش و مهندس و دکتر و مترجم. اما خدا رو شکر که همچنان با هم دوستیم. بزرگ شدن باعث دوری نشده؛ نه تنها از هم دور نشدیم که نزدیک تر هم شدیم.
حالا نوبته کوچولوهای فامیله. اون دوتایی که حسابشون نمی کردیم اما حالا کنکوری شدن.
چه زود می گذره، چه زود.