وقتی گوشی رو برداشتم، صداش تنم رو لرزوند.
گفت: خوبی؟
گفتم: خوبم. اتفاقی افتاده؟ سکوت کرد. سکوتی که می دونستم پشتش پر از بغضه.
گفتم: حرف بزن. داری نگرانم می کنی. بگو چی شده؟ همون لحظه حدس زدم چه اتفاقی افتاده.
ازم پرسید:
چه طور فراموش کردی؟ چطور تونستی فراموش کنی؟اندک امیدی که داشتم هم رفت. همون چیزی که انتظارش رو می کشیدم، اتفاق افتاده بود. مسخره است که پایان ماجرا رو بدونی اما نتونی کاری بکنی. مسخره است که هشدار بدی اما هشدارت جدی گرفته نشه. دنیا چقدر مسخره هست. حالا که اتفاق افتاده اون چیزی که نباید اتفاق می افتاد، زنگ می زنه و می پرسه چطور فراموش کردی.
کپ کردم. خودم رو باخته بودم. خودم رو آماده این موضوع کرده بودم اما نه برای حالا. حداقل 6 ماه دیگه انتظارش رو می کشیدم اما حالا اتفاق افتاد.
زد زیر گریه. همراه با گریه های اون، من هم داشتم افکارم رو منسجم می کردم. داشتم فکر می کردم که چه طور پیش برم که آروم بشه. داشتم دنبال کلمات مناسب می گشتم. دیگه توی این کار خبره شدم.
ازم سوالایی پرسید که جوابش رو نمی دونستم.
پرسید: چرا این جورین؟ گفتم: نمی دونم. پرسید: چرا توی اوج آدم رو رها می کنن و می رن؟ گفتم: نمی دونم. گفت: چرا این کار رو کرد؟ گفتم: نمی دونم.
زار می زد: غرورم شکسته شد؛ شخصیتم خرد شد.
چی باید می گفتم؟ نمی دونستم.
وقتی باز پرسید
چطور فراموش کردی؟
گفتم: دلیل داشتم.
گفت: چی؟
گفتم: احساس خطر کردم، برای همین تمومش کردم.
تازه داشتم به خودم مسلط می شدم. تازه داشتم می فهمیدم که باید از تکنیک مثبت نگری استفاده کرد. بعد از این همه تجربه، دیگه یاد گرفتم باهاشون چطور حرف بزنم.
وقتی باز
پرسید: چرا این کار رو کرد؟ گفتم: شاید زیادی دوستت داشته.
گفت: یعنی چی؟
گفتم: شاید برای تو احساس خطر کرده. شاید ترسیده وابستگی زیادت باعث انحرافت از مسیرت بشه. هر دوتون می دونستین سرنوشتتون چیز دیگه ای هست. باید تموم می شد. شاید خواسته این جوری تموم کنه که تو زیاد صدمه نبینی. خودم هم می دونستم که چرت دارم می گم اما چاره دیگه ای نبود.
گفت: دیدی نفرینی که در حق خودم کردم، گرفت؟ بهش بگو که من تقاصم رو پس دادم. بهش بگو که من هم رو دست خوردم. بهش بگو که فقط برادرم در حق اون بدی نکرد، یکی هم در حق من بدی کرد.حالا بیا و درستش کن. قضیه دو سال پیش رو پیش کشیده و داره به هم ربط می ده. کار سخت تر شد. حالا باید اسم «اسمشو نبر» این دو سال رو هم بیارم!
گفتم: دیونه نشو. اون یه تجربه داشت، تو هم یه تجربه. تجربه اون باعث شد که بچگانه فکر نکنه و الان خوشبخت باشه، تجربه تو هم باید باعث بشه که دنبال عشق رویایی نری و واقع بین باشی. یک ساعت تمام با این چرندیات آرومش کردم. وقتی قطع می کرد، احساس می کردم که دیگه اونجور به هم ریخته نیست. شب وقتی دوباره بهش زنگ زدم، دیدم عجب روانشناس خوبی می شدم اگر دنبال روانشناسی می رفتم! آروم بود. خیلی آروم. خیلی سریعتر از اون چیزی که فکر می کردم با مسئله کنار اومده بود. تنها مشکلش دلتنگی بود. حتی احساس نفرت هم نمی کرد. حتی باهم شروع به خندیدن و چرت و پرت گفتن هم کردیم.
نمی دونم تا کی باید نگران این دوتا باشم؟ اما یه نگرانی دیگه ای هم دارم. اگه خودم اشتباه کنم، کی کمکم می کنه؟ وقتی این دوتا اشتباه کردن، من کمکشون کردم اما اگه یه روز من لالایی خون هم اشتباه کردم و خوابم نبرد، اون موقع تکلیف چیه؟
بهار حق داره که می گه من زیاد از حد مادربزرگم!