Sunday، September 25، 2005

بدترین روزها( باز هم غر)

زجرآورترین تصور من در این چند روز، پا گذاشتن در دانشگاه هست. وای! چرا تابستون تموم شد؟ من دلم نمی خواد برم دانشگاه! اونجا شکنجه گاهه!
اون از انتخاب واحد که نصفه عمر شدم تا تونستم 19 واحد بگیرم، اون هم همش تخصصی چون عمومی بهم نرسید! اون از بی نظمیشون، اون هم از اراذل موجود در دانشگاه. آدم پاش رو توی دانشگاه می ذاره، فکر می کنه اومده پارک شهر! از صبح ساعت 7 میشه ته سیگار توی راهروهای دانشکده دید، تو حیاط نمی تونی 10 دقیقه وایستی چون توی این مدت 40 تا متلک شنیدی! جاهای دنج دانشگاه نمی تونی بری چون مزاحم عشاق می شی! تنها جایی که میشه رفت، البته غیر از کلاس، نمازخونه هست که به خوابگاه و سالن مطالعه بیشتر شباهت داره تا نمازخونه.
میگن از چاله در میایی می اوفتی تو چاه، حالا قضیه منه. از شریعتی فرار کردم به هوای یه جای بهتر، رفتم جایی که وقتی از در دخترا وارد می شی، اول باید مانتو و مقنعه رو چک کنی که درست و صاف باشه، بعد وارد حیاط «پارک شهر» بشی!
چند وقت پیش رفته بودم الزهرا، کلی کیف کردم. بعد از 6 ماه بالاخره رفتم تو یه محیط آروم و بی دغدغه. جایی که راحت می تونی تو حیاط بشینی، بدون اینکه مزاحمتی برات ایجاد بشه!
آخ! لعنت به این شانس ما!

Monday، September 19، 2005

مورد جدید فیلترینگ( غیر اخلاقی بودنش رو لطف کنید بگین!)

امروز داشتم کلمه «مباحث پایگاه داده» رو سرچ می کردم که اخطار فیلتر بودن می داد. من هم تعجب می کردم که این کلمه چه چیز مورد داری داره! بعد از کلی تلاش مشخص شد که کلمه مورد دار چی هست. اگه کسی حدس زد!!
کلمه مورد دار این هست:« »! جای خالی!! «جای خالی» رو ایراد می گرفت!! یعنی دیگه حتی نمی خوان بزارن ترکیب چند کلمه رو سرچ کنیم. واقعا این فیلترینگ، فیل ترینگ هست!

Wednesday، September 14، 2005

باز هم وروجک

دلم برای خاله ام و دخترخاله ام می سوزه. وقتی برگردن کرمان، دردسر بزرگی که من براشون درست کردم رو باید تحمل کنن! وروجک دوساله، حتما بهانه من رو می گیره و تا من از سرش بیافتم، کلی طول می کشه.
وروجک کوچولو عادت کرده با «آله نعمه» بازی کنه؛ صبح ها بالا سرش یواش بگه: آله! بیدار شو؛ عینک خاله رو از رو چشاش برداره؛ موبایل خاله رو کش بره و کلی خاله رو به دردسر بندازه که موبایل رو پس بگیره؛ با خاله کشتی بگیره؛ تو بغل خاله بشینه تلویزیون نگاه کنه و خاله نازش کنه؛ عادت کرده با خاله دعوا بکنه و بعد هر دو ناز هم دیگه رو بخرن؛ فریاد «آله! کجایی»ش خونه رو برداره.
وقتی وروجک بره، خاله بیچارم تازه دچار دردسر میشه. اما پنهون بمونه، وقتی وروجک بره، من هم کلی دل تنگ می شم. برای فریادهاش، برای شیطنت هاش، برای خندیدن هاش و رقصیدن هاش، برای فضولی هاش، برای همه چیز دلم تنگ میشه.

Monday، September 12، 2005

تجربیات

وقتی گوشی رو برداشتم، صداش تنم رو لرزوند.
گفت: خوبی؟
گفتم: خوبم. اتفاقی افتاده؟

سکوت کرد. سکوتی که می دونستم پشتش پر از بغضه.
گفتم: حرف بزن. داری نگرانم می کنی. بگو چی شده؟
همون لحظه حدس زدم چه اتفاقی افتاده.
ازم پرسید: چه طور فراموش کردی؟ چطور تونستی فراموش کنی؟
اندک امیدی که داشتم هم رفت. همون چیزی که انتظارش رو می کشیدم، اتفاق افتاده بود. مسخره است که پایان ماجرا رو بدونی اما نتونی کاری بکنی. مسخره است که هشدار بدی اما هشدارت جدی گرفته نشه. دنیا چقدر مسخره هست. حالا که اتفاق افتاده اون چیزی که نباید اتفاق می افتاد، زنگ می زنه و می پرسه چطور فراموش کردی.
کپ کردم. خودم رو باخته بودم. خودم رو آماده این موضوع کرده بودم اما نه برای حالا. حداقل 6 ماه دیگه انتظارش رو می کشیدم اما حالا اتفاق افتاد.
زد زیر گریه. همراه با گریه های اون، من هم داشتم افکارم رو منسجم می کردم. داشتم فکر می کردم که چه طور پیش برم که آروم بشه. داشتم دنبال کلمات مناسب می گشتم. دیگه توی این کار خبره شدم.
ازم سوالایی پرسید که جوابش رو نمی دونستم.
پرسید: چرا این جورین؟ گفتم: نمی دونم. پرسید: چرا توی اوج آدم رو رها می کنن و می رن؟ گفتم: نمی دونم. گفت: چرا این کار رو کرد؟ گفتم: نمی دونم.
زار می زد: غرورم شکسته شد؛ شخصیتم خرد شد
.
چی باید می گفتم؟ نمی دونستم.
وقتی باز پرسید چطور فراموش کردی؟
گفتم: دلیل داشتم.
گفت: چی؟
گفتم: احساس خطر کردم، برای همین تمومش کردم
.
تازه داشتم به خودم مسلط می شدم. تازه داشتم می فهمیدم که باید از تکنیک مثبت نگری استفاده کرد. بعد از این همه تجربه، دیگه یاد گرفتم باهاشون چطور حرف بزنم.
وقتی باز پرسید: چرا این کار رو کرد؟ گفتم: شاید زیادی دوستت داشته.
گفت: یعنی چی؟
گفتم: شاید برای تو احساس خطر کرده. شاید ترسیده وابستگی زیادت باعث انحرافت از مسیرت بشه. هر دوتون می دونستین سرنوشتتون چیز دیگه ای هست. باید تموم می شد. شاید خواسته این جوری تموم کنه که تو زیاد صدمه نبینی.

خودم هم می دونستم که چرت دارم می گم اما چاره دیگه ای نبود.
گفت: دیدی نفرینی که در حق خودم کردم، گرفت؟ بهش بگو که من تقاصم رو پس دادم. بهش بگو که من هم رو دست خوردم. بهش بگو که فقط برادرم در حق اون بدی نکرد، یکی هم در حق من بدی کرد.
حالا بیا و درستش کن. قضیه دو سال پیش رو پیش کشیده و داره به هم ربط می ده. کار سخت تر شد. حالا باید اسم «اسمشو نبر» این دو سال رو هم بیارم!
گفتم: دیونه نشو. اون یه تجربه داشت، تو هم یه تجربه. تجربه اون باعث شد که بچگانه فکر نکنه و الان خوشبخت باشه، تجربه تو هم باید باعث بشه که دنبال عشق رویایی نری و واقع بین باشی.
یک ساعت تمام با این چرندیات آرومش کردم. وقتی قطع می کرد، احساس می کردم که دیگه اونجور به هم ریخته نیست. شب وقتی دوباره بهش زنگ زدم، دیدم عجب روانشناس خوبی می شدم اگر دنبال روانشناسی می رفتم! آروم بود. خیلی آروم. خیلی سریعتر از اون چیزی که فکر می کردم با مسئله کنار اومده بود. تنها مشکلش دلتنگی بود. حتی احساس نفرت هم نمی کرد. حتی باهم شروع به خندیدن و چرت و پرت گفتن هم کردیم.

نمی دونم تا کی باید نگران این دوتا باشم؟ اما یه نگرانی دیگه ای هم دارم. اگه خودم اشتباه کنم، کی کمکم می کنه؟ وقتی این دوتا اشتباه کردن، من کمکشون کردم اما اگه یه روز من لالایی خون هم اشتباه کردم و خوابم نبرد، اون موقع تکلیف چیه؟
بهار حق داره که می گه من زیاد از حد مادربزرگم!

Saturday، September 10، 2005

کیف پر از دلار

سالها پیش وقتی سال دوم دبیرستان بودم، همیشه با بچه ها تو گروه های 5،4 نفره از مدرسه بر می گشتیم خونه. اون موقع ها چادر تو مدرسه اجباری بود و همه بچه ها چادر می پوشیدن. وقتی مدرسه تعطیل می شد، 500، 600 تا دختر دبیرستانی چادری از مدرسه می اومدن بیرون و کوچه های اطراف مدرسه پر از چادر مشکی پوش می شد.
تو یکی از همین روزها، وقتی با بچه ها بر می گشتیم خونه، یه خانم پیر و محترم من رو صدا کرد و گفت: دخترم؛ می شه کمک کنی من از جو رد شم؟ اون خانم یه ساک نسبتا بزرگ اما سبک داشت که نمی تونست اون رو از روی جوی بدون پل رد کنه. وقتی کمکش کردم که رد شه، یه نگاه به ساکش انداخت که دست من بود و گفت: الهی یه روز یه کیف مثل همین داشته باشی که پر از دلار باشه.
یادمه اون روز بهار کلی اذیتم می کرد و می گفت: دعاش مشکل داشت، مشخص نکرد دلار کدوم کشور! یا می گفت: خرشانس! چرا تو رو باید صدا می کرد که این دعا رو بکنه؟

بعد از گذشت 7 سال، هنوز که یادم میاد، برام جالبه که این چه دعایی بود که اون خانوم کرد. بارها شده به پیرمردها و پیرزن ها کمک کردم که از خیابون یا جو رد شدن یا کیفشون رو براشون برداشتم اما هیچکدومشون دعایی به این جالبی نکردن.
دعای جالبیه، نه؟

Thursday، September 08، 2005

دختر یا پسر؟ کدوم بهترن؟

دختر خاله عمل کرده و یه دنده شده( دنده اول سمت راستش رو در اورده!). امشب از شدت درد داشت گریه می کرد. دختر دوساله اش( همون وروجک معروف) رفته بود کنار مادرش نشسته بود و نازش می کرد و غذا دهنش می ذاشت. مادر جان و خاله جان بنده هم با دیدن این منظره یادشون افتاده که از پسرا بد بگن و از دخترا خوب( حالا این وسط من نمی دونم مامانم از پسرش چه بدی دیده که این حرفا رو می زنه؟ خاله حق داره اما مامان خانومی، نه).
وروجک موقعی که غذا دهن مادرش می ذاشت، می گفت: بخول. یکی خودش می خورد، یکی دهن مادرش می ذاشت. بعد هم به من می گفت: آله( خاله) مامان اوخ. دکتر مامان اوخ. دکتر دست مامان بلید.
لحظه بسیار رمانتیکی بود!

پ.ن: خدایش دخترا یه چیز دیگن! از همون بچگی با پسرا فرق دارن.

Wednesday، September 07، 2005

فضول بانو!

وقتی جمعیت«4+2» جمع میشه، دلم براش کباب میشه. سر و چشمهاش مثل توپ پینگ پونگ، بین سران جمعیت 4 در چرخشه. به +2 کاری نداره چون پسرای خودشن اما سران جمعیت 4 که بچه های برادران شوهرن و روابط بینشون مسئله داره! باید فضولیش رو بکنه!! خدای نکرده، نکنه که مورد غیراخلاقی بینشون به وجود بیاد!
آخی! چقدر دلم برای این زن فضول می سوزه! آخه همه حالش رو می گیرن.

پ.ن: یکی یه راه حل سراغ نداره به این فضول بانو بفهمونیم که ما خودمون پدر و مادر داریم که مواظبمون باشن و نیازی به فضولی های شما نداریم؟

Tuesday، September 06، 2005

نمایشگاه شکلات

امروز با «جمعیت 4» رفته بودیم نمایشگاه شکلات! عجب جای خوش بویی بود اما متاسفانه شکلات مجانی زیاد نمی دادن! بنابراین نمایشگاه فوق العاده بدی بود!! طراحی داخلی سالنها و غرفه ها خیلی خوشگل بود. من که فقط به ترکیب رنگها و طراحی نورها نگاه می کردم!
یه غرفه بود که نان آلمانی می فروخت. یه نون تست داشتن که توش از رب گوجه فرنگی استفاده شده بود که فوق العاده خوشمزه بود. مسئول غرفه یه خانم آلمانی بود که فارسی رو خیلی خوب صحبت می کرد. درباره نون جوهای تولیدی اونها داشتیم صحبت می کردیم که خیلی نرم بودن. اون خانم گفت: این نونها رو توی آلمان به این نرمی نمی پزند. ایرانی ها خیلی تنبلن و دلشون می خواد که نونشون نرم باشه. برای همین ما این نون ها رو نرم تولید می کنیم!!
ان هم دیدگاه یک تولید کننده نان درباره ایرانی جماعت!

پ.ن: بالاخره این کارت دانشجویی ما یه جایی به درد خورد!! ورودی نمایشگاه 1000 تومن بود که به دلیل وجود 4 عدد کارت دانشجویی، مجانی وارد نمایشگاه شدیم. بالاخره مشخص شد این پولایی که به دانشگاه می دیم کجا کاربرد دارن!!

Sunday، September 04، 2005

تنگه واشی

بابا چون اهل سفر و گشت و گذاره، جاهای تفریحی زیاد رفتیم.
یکی از قشنگترین جاهایی که رفتیم، تنگه واشی نزدیک فیروز کوه هست. وای که چقدر اینجا خوشگله. هر وقت میریم اونجا من حسرت می خورم که چرا دوربین عکاسی مناسب ندارم تا از مناظر عکس بگیرم.
جمعه که باز رفته بودیم اونجا، اینقدر نور و طبیعت منظره قشنگی درست کرده بودند که بعد از عبور از تنگه کتیبه دار، من وایستادم و یه ربع منظره دشتی که به تنگه میرسه رو نگاه کردم. حیف که با این دوربین عکاسی نمیشه از اون منظره عکس گرفت.
چی می شد خدا یه 700 هزار تومن ناقابل به من می داد تا دوربین مورد علاقه ام رو بگیرم؟
حرکت از میون آبها توی تنگه خیلی کیف میده و دیدن مناظر بعد از تنگه که دیگه فوق العاده است.
هرکس نرفته، بهش توصیه می کنم تا هوا گرم هست، بره.