پیرمرد تاریخ زنده است. از اینکه کنارش بنشینی و به خاطراتش گوش بدی، لذت می بره. متولد 1295 هست و از 1314 به بعد رو به خوبی به یاد داره. آمدن رضاشاه به کرمان رو به خوبی بیاد داره. از برج و باروی شهر میگه. از دروازه ریگ آباد و مظفری و شاه عادل و .... از خندق شهر که الان خیابان امام شده. از مسجد ملک، از پارک نشاط که زمانی شن زار بوده. از چوپون محله. از اینکه چرا خیابون سرباز اسمش اینه. از پسته کاری های کرمان که حالا شده شهرک الغدیر و غیره.
موقع جنگ جهانی دوم، راننده بوده و بار به جاهای مختلف می برده. خاطراتی جالب داره. از اهواز و خرمشهر و آبادان 1323 تعریف می کنه. از خشونت قزاق ها تو آذربایجان، از حضور انگلیسی ها تو کرمان، از مسجد سپهسالار تهران.
آخرین باری که کرمان رفته بودم، رفتیم تو بازار و انبار گنجعلی خان که حالا چایخانه شده. وقتی داشتیم از اونجا براش می گفتیم، گفت: 21 تا پله داره. وقتی پایین می رسیدیم، دو تا شیر آب داشت که اونها رو باز می کردیم و آب برمی داشتیم. موقع آبگیری آب انبارها، اول این آب انبار آب می شد بعد آب انبار وکیل.
من و خواهری تعجب کرده بودیم که تعداد پله های آب انبار رو به یاد داشت در حالیکه می دونیم شاید 30 ساله که به اون آب انبار نرفته.
این روزها کارم شده گوش دادن به خاطرات پدربزرگ.