Saturday، August 27، 2005

یه ذره سیاست بازی و غر!

جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد، عجب تیمی رو انتخاب کرده! از اون همه سابقه کاری و توانایی در ایجاد خفقان و ... که بگذریم، شاهکار جناب دکتر لاریجانی که دیگه نور علا نوره. طرف میگه نباید اپک اتمی تشکیل داد و نیروی اتمی رو تحت اختیار یک سری کشور خاص قرار داد.
آخه آدم ...حسابی! ایران یکی از سران اپک هست. تو مسائل منفی که نباید سازمانی رو که بهش وابسته ای زیر سوال ببری!!

Monday، August 22، 2005

اینجا ایران است!

وقتی در جریان برخی وقایع از نزدیک قرار بگیری، مسائل خیلی خنده داری رو میشه فهمید.
24 آگوست( دو روز دیبگه) مسابقات صخره نوردی جوانان در چین برگزار میشه. سرپرست تیم، یکی از بستگان هست که امشب اومده اینجا تا فردا به چین برن. از همون ابتدای شروع، سفری خنده داره. برای رسیدن به پکن، اینا اول میرن بحرین، بعد هنگ کنگ و بعد پکن! هتل براشون رزور نشده! یه مترجم همراه ندارن! هیچ کدوم از اعضای تیم با زبان انگلیسی حداقل آشنایی رو ندارن. امشب من و خواهری نشستیم و اطلاعاتی که سرپرست عزیز داره رو داریم به فارسی ترجمه می کنیم! از نظر تغذیه دچار مشکل هستن، چون نمی دونن اونجا چه جوری باید غذای مناسب رو تهیه کنن! با سفارت هماهنگ نشده! به جای خرید دلار با قیمت دولتی، دلار رو با قیمت 902 تومن خریدن! همش 3500 دلار همراه دارن! با حراست تربی بندی هماهنگی نشده. تیم ساعت 8:30 شب به وقت پکن، به پکن میرسه و مسابقات فردا برگزار میشه. خیلی باحالن اینا!
و با تمام این مسائل خنده دار در اعزام، از اینا انتظار مقام هم دارن!

پ.ن:
رکسانا خانم! منظورم از گوشتی تو پست قبلی، یک کاکتوس بود که برگهای گوشتی داره! و بند کفشی هم یه کاکتوسه که اسمش «بند کفشی» هست!

Sunday، August 21، 2005

بی عنوان!

چهارماه پیش خریدمشون، بعد از یه احضار احمقانه به اداره آموزش که نتیجه اش شنیدن جمله «بله! حق با شماست» بود. حالا وقتی نگاهشون می کنم، می بینم که چقدر توی این مدت بزرگ شدن. اون که گوشتی هست، وقتی که خریدمش فقط 4 تا برگ داشت و حالا 8 تا برگ گوشتی بزرگ داره. اون بند کفشیه هم اینقدر کوچولو بود که قدش به زور به 5 سانت می رسید و حالا اونقدر بزرگ شده که وروجک دو ساله رو ووسه می کنه که گره اش بزنه!
15 شهریور باز وروجک دو ساله میاد تا من رو خانه خراب کنه! باز حتما می خواد بند کفشی رو گره بزنه و گوشتی رو بین دو دستش فشار بده!

پ.ن: با فیلتر بلاگ رولینگ هم که تمام لینکها از دسترس خارج شدن. کی حال داره دوباره اینا رو توی قالب وارد کنه!!!!!

Wednesday، August 17، 2005

هزیان

وییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژ..........
یه خط دردناک از تو گیجگاهم تا پیشونیم کشیده شده. انگار کسی با مدادی بی رنگ یه خط کشیده و مسیر درد رو بهش یاد داده.

وززززز وزززز................
تحمل آدم وسواسی تر از خودم رو ندارم. تحمل حضور مگس تو این دوران فراگیری وبا رو ندارم. تحمل پشه رو ندارم.

اَه. بوی صابون و ماده ضدعفونی کننده تو خونه پیچیده. وقتی خواهر کوچیکه و بابابزرگ کنار هم باشن، زندگی غیر قابل تحمل میشه. آخه آدم هم اینقدر وسواسی؟ خسته شدم از بس هر بار که دست به چیزی زدم، مجبور شدم دستهام رو بشورم چون وسواسی های خونه هوار می کشن!

نقاش باز مداد بی رنگش رو برداشته و داره دوباره خط می کشه. این بار از وسط پیشونیم تا گیجگاه مقابل. کاش خط قبلی رو پاک می کرد.

Thursday، August 11، 2005

پیرمرد

پیرمرد تاریخ زنده است. از اینکه کنارش بنشینی و به خاطراتش گوش بدی، لذت می بره. متولد 1295 هست و از 1314 به بعد رو به خوبی به یاد داره. آمدن رضاشاه به کرمان رو به خوبی بیاد داره. از برج و باروی شهر میگه. از دروازه ریگ آباد و مظفری و شاه عادل و .... از خندق شهر که الان خیابان امام شده. از مسجد ملک، از پارک نشاط که زمانی شن زار بوده. از چوپون محله. از اینکه چرا خیابون سرباز اسمش اینه. از پسته کاری های کرمان که حالا شده شهرک الغدیر و غیره.
موقع جنگ جهانی دوم، راننده بوده و بار به جاهای مختلف می برده. خاطراتی جالب داره. از اهواز و خرمشهر و آبادان 1323 تعریف می کنه. از خشونت قزاق ها تو آذربایجان، از حضور انگلیسی ها تو کرمان، از مسجد سپهسالار تهران.
آخرین باری که کرمان رفته بودم، رفتیم تو بازار و انبار گنجعلی خان که حالا چایخانه شده. وقتی داشتیم از اونجا براش می گفتیم، گفت: 21 تا پله داره. وقتی پایین می رسیدیم، دو تا شیر آب داشت که اونها رو باز می کردیم و آب برمی داشتیم. موقع آبگیری آب انبارها، اول این آب انبار آب می شد بعد آب انبار وکیل.
من و خواهری تعجب کرده بودیم که تعداد پله های آب انبار رو به یاد داشت در حالیکه می دونیم شاید 30 ساله که به اون آب انبار نرفته.
این روزها کارم شده گوش دادن به خاطرات پدربزرگ.

Tuesday، August 09، 2005

وروجک دو ساله!

نوه دو ساله خاله، بیشتر از 10 روزه که با منه. کمتر لحظه ای از من جدا شده. هر جا که خواستم برم، باید با من می اومد. ویتامین هاش رو دیگه اجازه نمیده مادربزرگش بده. همیشه فریاد میزنه : «عین» بده. وقتی خاله ام نمی ذاره تو اتاق من بیاد، شروع به داد زدن می کنه. موقع خواب باید بیاد تو بغل من بخوابه. موقع غذا خوردن باید من بهش غذا بدم.
مامان میگه: تو لوسش کردی. خاله می گه: اونقدر مهربونی که اینجوری بهت وابسته شده. مادرش میگه: می خوای بذارمش اینجا که تو بزرگش کنی؟؟ خواهر کوچیکه میگه: با این همه دعوایی که با هم می کنید، چرا این قدر دوست داره؟ دختر اون یکی خالم میگه: بهش یاد بده به دیگران «عین» نگه؛ کشت من رو از بس صدام کرد «عین». بابام میگه: تو که این همه کلمه بهش یاد دادی، اسمت رو هم بهش یاد بده. «عین» چیه که این بچه به تو میگه؟
اما خودم دوست دارم «عین» صدام میکنه. وقتی به من با همون حالت جالب و بانمکش «نَعمه» می گه هم کیف می کنم.
وقتی که بره، دلم براش تنگ میشه.

Wednesday، August 03، 2005

خداحافظی باران و کویر