Monday، July 25، 2005

وکیل و دزد یا دزدِ وکیل؟؟

شیرین خانم شما هم؟ از شما دیگه بعید بود؟ بابا گفتیم ایران سینماست اما نه اینقده دیگه؟ آخه عزیزم بالای پشت بوم چی کار می کردی؟ اون هم با شاه کلید؟ وای تو چقدر بچه بازیگوشی هستی؟
قضیه پرونده نوارسازان رو یادت رفته؟ باز هم شیطون بازی دراوردی؛ اونجا رهامی گیر افتاد؟ درس نگرفتی و باز هم بازیگوشی کردی؟ آخه مگه نمی دونی ما همه جا هستیم و خبرنگار داریم. دفعه دیگه مواظب باش. باشه؟

قربانت
ح.ش( شریعتموداری سایق)

Sunday، July 24، 2005

بدون عنوان

تمام شب رو بیدار بودم. لحظه ای نمی تونستم بخوابم. دلم می خواست پوست تمام بدنم رو بکنم. دلم می خواست اونقدر زیر دوش آب سرد بمونم تا تمام پوست بدنم از شدت سرما بترکه.
تحملش واقعا سخته. بادمجون سر سفره باشه، تمام بدنم به سوزش می اوفته؛ بوی بابونه به مشامم برسه، گوشم شروع به خارش می کنه؛ فلفل سبز بخورم، پوست بدنم سرخ میشه و خارش شدیدی پیدا می کنه.
این هم زندگیه که دارم؟ چیزهایی که دوست دارم رو نباید بخورم. سالهاست که خورشت بادمجون نخوردم. دوسالیه که ازش فاصله می گیرم. من فلفل سبز می خوام!
فکر کنم تا چند وقت دیگه نتونم حتی غذاهای خاله ام رو بخورم( چون توش پر از فلفل سبزه)

پ.ن:
قابل توجه «گربه چکمه پوش»: وبلاگت فیلتر شده!

Friday، July 22، 2005

روزمره

می خواستم توی تابستون VB.Net رو یاد بگیرم و کلاس کارم رو بالا ببرم!! اما احساس می کنم دیگه توان یادگیری هیچ زبان برنامه نویسی دیگه ای رو ندارم. از برنامه نویسی زده شدم. حتی حوصله کار کردن روی پروژه یی که برای فارغ التحصیلی ارائه داده بودم رو هم ندارم. مثلا می خواستم بفروشمش!
4 روزه کتاب ویژوال بیسیک دات نت رو گذاشتم جلوم و دارم می خونم اما هیچ چیز یاد نگرفتم. حوصله زبان انگلیسی خوندن رو هم ندارم. اصلا انگار حوصله هیچ کاری رو ندارم.
6 ماهه می خوام برم کلاس زبان اما نمی رم!! از وقتی دانشگاه تعطیل شده می خوام برنامه نویسیم رو بهتر کنم، اما این کار رو انجام نمی دم. می خواستم کلاس داستان نویسی ثبت نام کنم، اما باز تنبلیم نذاشت که این کار رو انجام بدم. مرداد هم اومد و هیچ کاری نکردم.

باز هم غر زدم. تصمیم گرفته بودم دیگه غر نزنم اما خوب باز هم غر زدم. به یه انرژی جدید نیاز دارم. به یه انگیزه جدید. باز حال و هوای اون موقع داره به سرم می زنه که می خواستم همه چیز رو رها کنم و از اول شروع کنم.

Monday، July 18، 2005

؟

نیک آهنگ کوثر خبر داده که گنجی آزد شده. واقعا آزاد شده؟ یعنی اینقدر عقل تو کله بعضی ها پیدا شده؟؟

در این باره:
سیاست مرتضوی

Sunday، July 17، 2005

22امین!

22 سالگی همچین کیفی هم نداره. موهای سفیدم رو که می بینم، حالم گرفته میشه. باز 26 تیر شد! یه سال پیرتر شدم!

Saturday، July 16، 2005

آخیش!

امروز 25 تیره. فکر نمی کردم که بتونم 36 روز تحمل کنم. اما این آخری ها دیگه شروع به غر زدن کرده بودم. مخصوصا از وقتی که امتحاناتم تموم شد و خانه نشین شدم.
35 روز دوری از کامپیوتر و اینترنت برام عذابی الیم بود. این روزها، روزهایی بود که داشتم از بی خبری می مردم. برای منی که اگه روزی به 4 تا خبرگزاری سر نمی زدم، روزم روز نمی شد، 36 روز دور بودن از اخبار شکنجه بود.
یه زمانی گفته بودم که انتظار سوختن مادر برد رو می کشم، بالاخره این انتظار در 20 خرداد به سر اومد و مادربرد نازنین!! سوخت.
همون هفته بمب گذاری های اهواز و تهران شد که مامان و عموم نذاشتن برم خرید، هفته بعد امتحاناتم شروع شد، بعد از پایان امتحانات هم که مادر جان نذاشت تنها برم و گفت باید برادرت بیاد!
خدا خیری به داداشی بده که زود اومد تهران و من رو از این وضعیت در اورد.
یه مادر برد مسخره خریدم که فقط کارم راه بیوفته. سرعتم پایین اومده. اما خوب بهتره از مادربرد نداشتنه. تا زمان پولدار شدن باید این وضع رو تحمل کنم.