Wednesday، April 27، 2005

سوتی

امروز بعد از ظهر اخبار ساعت 18:30 شبکه تهران یه خبر پخش کرد که دیگه اوج اطلاع رسانی بود. باید یه جایزه به تلویزیون داد.

خبر از این قرار بود که امشب محدوده غرب تهران دچار قطعی آب خواهد شد و محدوده ذکر شده شامل مناطق زیر بود:
حکیمیه تهرانپارس، جشنواره، کارخانه شمیایی

من نمی دونم از کی تا حالا این مناطق از شرق تهران به غرب تهران مهاجرت کردن! کسی خبر داره؟!

همین جوری

**
ما و ژاپنی ها با هم مسابقه گذاشتیم. هواپیماهای ما دچار حادثه میشن، ژاپنی ها هم حسودی می کنن و قطارهاشون رو از ریل خارج می کنن. چقدر این ژاپنی ها حسودن!

**
همایون شجریان هم شده صا ایران. دیروز بهتر از امروز. این آخرین نوارش واقعا افتضاحه!
توصیه: خرید «شوق دوست» برابر ست با هدر دادن 700 تومن ناقابل!

**
ترافیک تهران طوری شده که اگه یه هفته از خونه بیرون نری( مثل وضعی که من دارم و معمولا یکشنبه ها از خونه میرم بیرون و بقیه روزها رو تو خونه هستم!) کاملا می تونی درک کنی که تعداد ماشینها زیادتر از دفعه قبلی شده که از خونه رفتی بیرون.
هر وقت میرم دانشگاه همیشه اضطراب دارم که دیر به کلاس برسم چون حتی وقتی که 45 دقیقه قبل از شروع کلاس از خونه می رم بیرون( در شرایط عادی فاصله خونه تا دانشگاه 20 دقیقه هست) احتمال اینکه ساعت 12:30 ظهر هم ترافیک سنگین باشه و من به کلاس نرسم، وجود داره.

خدا یه چیزی می دونست که

یه استاد قرآنی تو دانشگاه هست که پشت در کلاسش یه کاغذ زده به این مضمون:« ساعت ورود به کلاس ساعتهای 10 و 11 است. لطفا در غیر این ساعات وارد کلاس نشوید».
بچه ها معتقدند:« خدا یه چیزی می دونست که به ... شاخ نداد»

Sunday، April 24، 2005

در اوج بودن

حس زیبای پرواز و زیباتر ازاون، با هم پرواز کردن. چقدر این حس رو دوست دارم و 3 سال بود که فکر می کردم بعد از دوران دبیرستان هرگز این حس رو تجربه نخواهم کرد.
لعنت به دانشکده سابق که این همه حس خوب رو از من گرفته بود.

Thursday، April 21، 2005

تصویر

دشت شقایق. جاده سردشت- گچساران.
03

Monday، April 18، 2005

با ناخدا بگوی که از خواب بگذرد

زان پیشتر که از سر ما آب بگذرد
با ناخدا بگوی که از خواب بگذرد
این کشتی شکسته درین تند باد سخت
آخر چگونه از دل گرداب بگذرد
ای سرزمین مادری، ای خانه ‍‍‌ی پدر
یادت چو آتش از دل بی تاب بگذرد
ترسم که چاره ای نکند نوش دارویی
زین موج خون که از سرِ سهراب بگذرد
گر همچو رعد، نعره برآریم هم زمان
کی خواب خوش به دیده ی ارباب بگذرد.

Wednesday، April 13، 2005

فکر راحت، نفسی خوش، دل من می طلبد

Tuesday، April 12، 2005

بعضی وقتا یه طنز ساده، سوتفاهم های بزرگی به وجود میاره. مخصوصا اگه صاحب طنز آدمی باشه که زیاد اهل حرف زدن نباشه و اگه هم چیزی بگه فقط سرپوشیده و سر بسته بگه و هیچ وقت حرف دلش رو نزنه. و طوری حرف بزنه که همه تصور کنن حرفی که زده همون حرف دلشه.

Sunday، April 10، 2005

×

امروز یکی از بزرگترین دل نگرانی هام برطرف شد. چقدر من نگران بودم.
امروز خواهر کوچیکه تشریف بردن دندون پزشکی. دندونشون درد می کرد، عفونت کرده بود، یه لکه سیاه هم رو لثه شون بود. اما از عجایب روزگار، دندون ایشون با دیدن دندانپزشک ترسیده بود و حساب کار خودش رو کرده بود و خوب شده بود و هرچه دندانپزشک بینوا تلاش کرده بود تا کوچکترین عفونتی رو در دندان پیدا کنه، نتونسته بود.
دلیلش پر واضحه؛ خواهر کوچیکه به جای نشون دادن سمت راست دهان، سمت چپ رو نشون داده بود!

حالا دلیل نگرانی من مشخص شد؟ آخه بیشتر از 3 هفته بود که خواهر کوچیکه سوتی نداده بود.

Saturday، April 09، 2005

از عجایب مجلس هفتم!
این مجلس مثل اینکه بعد از جاروکشی صندوق ذخیره ارزی، قصد قانون گذاری برای خوانندگان اون ور آبی رو هم داره. بازتاب گزارش می دهد!!!

و این هم که دیگه، شاهکار پلیس در ورزشگاه آزادی. قالیباف با این شاهکارش می خواد رئیس جمهور بشه؟

Tuesday، April 05، 2005

یه ذره سیاسی

اوضاع انتخابات چقدر مسخره شده. چپی ها قدرت لازم برای تبلیغات رو ندارن. راستی ها چهره حسابیی تو دست و بالشون ندارن. آبادگران هم باز به مردم فریبی روی اورده و قالیباف رو کاندید کرده. هاشمی هم که هر لحظه احساسش برای حضور در انتخابات بیشتر میشه. رضایی و ولایتی هم که تکلیفشون مشخصه.
خدا به خیر کنه با این انتخاباتی که مردم تمایلی بهش ندارن و آدمهای خطرناکی مثل قالیباف و هاشمی و لاریجانی و توکلی و رضایی کاندیدش هستن.

Sunday، April 03، 2005

تهران کثیف

برگشت به خونه اون هم بعد از 16 روز، خیلی خوبه. دلم برای تهران کثیف پر دود تنگ شده بود. دیگه تحمل سفر رو نداشتم. وقتی از عوارضی قم رد شدیم، دلم فقط خونه رو می خواست.
فقط خدا را هزاران مرتبه شکر که این بار مدیر سفر من بودم!! تنها باری که مسافرت به من خوش گذشت این بار بود. چه کیفی داد وقتی برنامه ها رو طوری چیدم که فقط یک شب کرمان باشیم!! اون هم وقتی که حسابی خسته ایم و مامان و بابا دیگه از شدت خستگی هیچ کدوم از دعوتهای فامیل رو قبول نکنند!! از عذابی الیم، خودم و خواهر کوچیکه رو نجات دادم!
این مسافرت فقط چند تا بدی داشت؛ فهمیدم توی این مملکت چقدر مردم بدبخت وجود داره. تو خوزستانی که ایران رو تغذیه می کنه، چقدر آدم فقیر بود. تو شوشتر نمی شد لحظه ای توقف کرد و دستی به تمنایی دراز نشه. حتی به ته مانده غذا هم راضی بودن.
فهمیدم که چه قدر به میراث فرهنگی ارزش گذاشته میشه. وقتی کاخ آپادانای شوش رو میدیم، حالم بد می شد. چه راحت این میراث رو رها کرده بودن. یه سری نوشته گذاشته بودن که «روی دیوارها راه نروید» اما حتی یک نگهبان هم نبود که مردم رو دیوارها راه نرن.
اوضاع «هفت تپه» که وحشتناک تر بود. بچه ها روی محل کاوش میدویدن و سفال های شکسته رو به اطراف پرت می کردن.
تو «چغازنبیل» هم که اوضاع عالی بود!! تابلو اطلاعات و راهنما نخواستیم، حداقل یه نگهبان اونجا داشته باشه که اوضاع به این خرابی نباشه. یکی داشت یه آجر که روش کتیبه داشت رو می کند!
دیدن «شلمچه» که حسابی حالم رو بد کرد. توی یک نمایشگاه عکس شهدا رو زده بودن. بعد یه عکس بزرگ از «خامنه ای» در حال خنده رو هم طوری زده بودن که انگار داره به حماقت این همه جوون کشته شده می خنده.
جایی که خیلی ازش خوشم اومد، جاده آبادان- بندر امام بود. زمینها رو آب گرفته بود و جاده از وسط آب می گذشت. تا چشم کار می کرد اطراف آب بود. مثل این بود که از وسط دریا، جاده کشیده باشن.
شوشتر هم خیلی خوب بود البته اگه فقیرهاش رو در نظر نگیرم. طغیان کارون تمام «بند میزان» رو به زیر آب برده بود. آبشارهاش هم قدرت وحشتناکی داشتن. خیلی جای قشنگی بود.
به چیز خیلی جالب هم که تو سالهای قبل نبود، راهنمایی نوروزی بود. تو سالهای قبل فقط ادرس ستاد اسکان رو میدادن اما امسال نقشه شهر و بروشور جاهای دیدنی شهر رو هم میدادن. قبل از مسافرت من رفته بودم تو سایت میراث فرهنگی و اماکن دیدنی شهرهایی که می خواستیم بریم رو در اورده بودم، اما تو این بروشورهایی که میدادن خیلی جاها بود که تو سایت میراث فرهنگی نبود!!
کلا این مسافرت خیلی خوش گذشت چون خودم مدیر و برنامه ریزش بودم!!!!