زمان زود می گذره و توی این گذشت زود زمان، خیلی چیزها عوض میشه. بعضی چیزا اونقدر عوض میشه که فراموش می کنی که قبلا خلاف اون بوده.
زمانی یادم میاد که وقتی برای یکی از دوستام داشتم شعری از مولوی رو می خوندم که « ای یوسف خوشنام ما/ خوش می روی بر بام ما/ ای درشکسته جام ما/ ای بردریده دام ما/ ای نور ما ای سور ما/ ای دولت منصور ما/ جوشی بنه در شور ما/ تا می شود انگور ما» ازم پرسید: «می» یعنی چی؟ و وقتی گفتم یعنی «شراب» باز هم نمی دونست یعنی چی. اون موقع شاید 12 سالمون بود. حالا هر شب یه سریال از تلویزیون پخش میشه که به طور افراطی نشون میده که افراد مشروب می خورن ( البته بماند که من موندم این همه افراط نشانه چیه. شاید نشانه یک عقده باشه!).
یه زمانی تو راهنمایی جرات نداشتم شعر حافظ بخونم. چون تو شعرش کلمات ممنوعه زیاد بود؛ کلماتی مثل «می» و «معشوق» و «عشق» و «رند» و «درویش». حالا تو اسم سریال های تلویزیونی اگه نشانی از کلمه ممنوعه سابق «عشق» نبینی باید تعجب کنی. اگه اسمش «عشق» نداشت، باید اطمینان داشته باشی که توش پر از عشق و عاشقی افراطی و تلویزیونیه.
اگه یه زمانی یکی می گفت «عاشقم» همه به شکل یه جزامی بهش نگاه می کردن و حالا هرکسی که یه حس احمقانه در خودش احساس کنه، میگه من عاشقم!
افراط گرایی های حجابی 10، 12 سال پیش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. گیرهای مذهبی مدرسه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. یادم نمیره وقتی دختر بچه ای 8 ساله بودم تو شهربازی بهم گیر دادن که چرا روسری به سر نداری. اون روز رو برامون تلخ کردن فقط برای اینکه یه دختر بچه 8 ساله روسری به سر نداشت و شاید بی حجابی دختری 8 ساله، اسلام رو به خطر انداخته بود!!
نمی دونم چرا این چند روز باز یاد اون سالها افتادم. شاید دلیلش اخبار انتخاباتی باشه، شاید دلیلش دوباره فکر کردنم باشه. این روزها دارم یه تصمیم می گیرم. دارم فکر می کنم تا شاید روی تصمیم ده ساله ام تجدید نظر کنم. شاید روزی تمام حرفهایی رو که درباره مذهبم می زدم پس بگیرم.
«زمان می گذره و هیچ وقت صبر نمی کنه. کسی می بره که گذشته رو به یاد داشته باشه»؛ این حرف همیشه پدرمه.