Sunday، February 27، 2005

*

هر روز که بگذره یه تجربه جدید به تجربیات آدم اضافه میشه حتی اگه بیشتر از 50 سالت باشه.
حالا مامان و بابا یه تجربه جدید کردن. تجربه اونها هم اینه: با آخوند جماعت معامله نکن!
دو ماهه خونه مامان رو به یه آخوند اجاره دادیم، در این دوماه حتی یک ریال هم پول اجاره نداده!! وقتی می خواستیم این خونه رو اجاره بدیم، مامان گفت آخونده. حلال و حروم سرش میشه. مشکلی برای خونه به وجود نمیاره و ... . اما عجب حلال و حرومی سرش شد! دو ماه راحت نشست تو خونه و یک ریال هم پول نداد.
نمی دونم از نظرش نمازی که توی اون خونه خونده قبوله؟ آخه مکان غصبی پس به چه مکانی میگن؟
وای که چه آدمهایی پیدا میشن!

Wednesday، February 23، 2005

ویبره و کرمون ما!

این ویبره زمین نمی خواد کرمون رو ول کنه؟ همچین از این کرمون خوشش اومده، همش بالای 6 می لرزونه!!! زمین هم بازیش گرفته! شاید چند وقت دیگه هم دلش آتیش بازی بخواد و کوه های آتشفشان رو فعال کنه. همچین هم نزدیک این کوه ها رو می لرزونه که هر بار زمین می لرزه کلی دل این زمین شناسا می لرزه که نکنه یه دفعه آتشفشان ها فعال بشن!
زمین جون! دلت نمی خواد دست از سر ولایت ما برداری؟ بسه دیگه!! بابا! بم رو که کن فیکون کردی، زرند رو هم که لرزوندی، بی خیال شو دیگه!

Monday، February 21، 2005

مناجاتگونه

باهام قهر کرده بود؛ شاید برای خطای 6 ماه پیش. برای اون روزی که تمام اصولی رو که بهشون اعتقاد داشتم زیر پا گذاشتم. از اون روز بد می اوردم. همیشه مشکل داشتم.
شب، وقتی که موقع خواب بهش گفتم ببخش، نمی دونم چرا یه احساس آرامش خاصی کردم. فردای اون شب در کمال ناباوری، مشکلم حل شد.
فکر کنم من رو بخشیده.

Tuesday، February 15، 2005

یه مقدار بحث تخصصی!

من با دوتا از وبلاگهایی که می خونمشون مشکل دارم. وبلاگ هزار و یک روزنه و هلمز.
این قدر این مشکل بزرگه که خیلی وقتا از خیر خوندن این دو وبلاگ می گذرم. حالا مشکل چیه؟ وقتی این دو وبلاگ رو باز می کنم، همیشه IE من دچار مشکل میشه و به اصطلاح قفل می کنه و وقتی End task می کنم تا پنجره این وبلاگها بسته بشه تمام پنجره های IE بسته میشه.
حالا چرا این دوتا وبلاگ رو من با هاشون مشکل دارم در حالیکه اکثر دوستانم هیچ مشکلی با این وبلاگها ندارن؟ چون من از دیواره های آتش (بابا! حفظ زبان فارسی!!) استفاده می کنم و هر دو وبلاگ، بازدیدکننده رو مجبور می کنن که یک فایل موسیقیایی ( بابا! کلاس!!) رو دانلود کنن.
وقتی سرعت اینترنت پایین باشه- شرایطی که ما در ایران داریم- و حساسیت فایروالها ( بی خیال حفظ زبان فارسی) بالا باشه و همین طور به طور هم زمان از فایروال خود ویندوز و یک فایروال دیگه استفاده کنی و یه مقدار هم ویندوزت خنگ تشریف داشته باشه! این مشکل به وجود میاد.
یک دلیل دیگه هم تصور می کنم وجود داره اما به دلیل اینکه همیشه IE قفل کرده نتونستم این موضوع رو بررسی کنم. تصور می کنم به دلیل استفاده زیاد از جاوااسکریپت در طراحی قالب وبلاگ این مشکل به وجود میاد. این جاوااسکریپت ها سبب فعالیت سنگین کلاینت میشه. البته مطمئن نیستم.
حالا یه سوال؟ چرا حتما باید یک فایل رو دانلود کرد در حالیکه میشه به راحتی از فایلهای فلش استفاده کرد و این مشکل رو برای امثال من به وجود نیاورد؟

Sunday، February 13، 2005

تا تو نگیریم دست، کار من از دست شد

* تا حالا شده ثانیه 59 دقیقه 90 گل بزنی؟ این گل رو حس کردی؟ طعمش چه جوریه؟ اگر بارها در طول بازی گل زده باشی اما داور تمام گلهات رو مردود اعلام کرده باشه، چه حالی بهت دست میده؟ گل صحیح در آخرین لحظه چه طعمی داره؟
می دونی بعد از زدن این گل چه کردم؟ راه رفتم. فقط راه رفتم. از جلوی پارک حلال احمر شریعتی تا سر بنی هاشم فقط راه رفتم. برفها رو لگد می کردم و هوای سرد بعد از ظهر رو تنفس می کردم.
اگر پل بنی هاشم جلوی راهم رو سد نکرده بود، تا خود رسالت رو پیدا می رفتم. خنکای دمی که وارد ریه هام می شد، مرحمی بود بر اعصاب نا آرام من.
همیشه بعد از زدن این گلها پیاده روی می کنم. یه بار از میدان ونک تا چهارراه کالج رو توی هوای بارونی رفتم. اون روز هم تو دقیقه 90 گل زده بودم. اما امروز کار به وقت اضافه کشیده. فردا ادامه بازی و وقت اضافه. اگه گل بزنم پیروز میدانم و اگه گل نزنم همه چیز رو می بازم.

آی! با توام که اون بالایی. «تا تو نگیریم دست، کار من از دست شد»

Saturday، February 12، 2005

مدیریت شهری به سبک آبادگران

* چرا بعضی آدمها به خودشون اجازه می دن دیگران رو احمق فرض کنن؟

* شهرداری «آبادگران» و قدرت مدیریت شهری و مقابله با بحرانشون رو تو این روزهای برفی به خوبی دیدیم. تعطیلی چند روزه شهر تهران نشان از قدرت مقابله با بحران شهردارانی بود که از مدیریت شهری فقط سقاخانه زدن و ساعت نصب کردن و اتوبوس های گازوئیل سوز وارد شهر کردن رو بلدن.
آفرین به شهرداری برادر «احمدی نژاد» که به خوبی نشون داد مدیریت شهری تو کشور ما یعنی با یه برف حداکثر 70 سانتی اومدن، باید کلان شهری مثل تهران تعطیل بشه، یعنی از مردم بخوان که درختها رو بتکونن تا نشکنن؛ یعنی مردم معابر رو نمک پاشی کنن تا یخ نبنده. یعنی ... یعنی تمام اتفاقاتی که توی این یک هفته افتاد و نباید می افتاد.

Friday، February 11، 2005

من و اعتیاد؟؟؟

* توی یه جمعی درباره اعتیاد به سیگار حرف می زدن. یکی میگه: من 40 ساله که سیگار می کشم اما بهش معتاد نشدم!
من نمی تونم یه روز رو بدون روشن کردن کامپیوترم سر کنم. هر وقت میریم کرمان آرزوی می کنم که ای کاش لپ تاپ داشتم. اما من که به کامپیوتر معتاد نشدم، شدم؟؟

* سیستمم حسابی خنگ شده، اعصاب نه چندان آرام من رو داره حسابی به هم می زنه. این چند وقت خیلی عصبیم. 4شنبه که بازی بود مامان همش سرم داد میزد: با این اعصاب داغونت حالا نمیشه این بازی افتضاح رو نبینی؟
حالا هم که این کامپیوتر خنگم داره اذیتم می کنه. 3 ماهه که سیستم عامل عوض نکردم و این در نوع خودش بی نظیره!!

* امروز چندم محرمه؟ اول یا دوم؟ بابا! 1شبه تعطیل هست یا نه؟

Thursday، February 10، 2005

بارش برف ادامه دارد

* 5امین روز بارش برف! امروز صبح باز هم برف اومد اما الان هوا آفتابیه. اما فکر کنم از اون آفتاب های «روباه کُش» باشه!
من می گفتم از 17 سال پیش تا به حال چنین برفی رو به خاطر ندارم، نگو از 21 بهمن 49 تا به حال چنین برفی در تهران نباریده بود!!

* چقدر سرعت اینترنت پایین اومده. مثلا دارم از مروا استفاده می کنم اما اینم که افتضاح شده.

* عجب بازی انتقامیی شد! این بحرینیا چقدر رو اعصاب من توپ می زدن. اه! چه بازی بدی بود. اصلا بحرین نمی ذاشت بازی شکل بگیره.

* تا تو نگیریم دست، کار من از دست شد

Wednesday، February 09، 2005

بارش برف ادامه دارد

* 4امین روز برفی تهران!

* بازی انتقامی! ایران امروز انتقام می گیره؟

* فولدر «دست نوشته ها»ی کامپیوترم پر شده از نوشته هایی که هیچ کس نخونده و پر از غرهام هستن. وای اگه این دست نوشته ها نبود، من خل می شدم. تو دست نوشته هام خودم رو خالی می کنم. راحت تر از هر جای دیگه.
این روزها تموم بشه که طاقتم داره تموم میشه.

Tuesday، February 08، 2005

لطفا ... شوید

* وقتی ابطحی بگه : خفه شو لطفا!

* 17 ساله تو تهران زندگی می کنم اما یادم نمیاد همچین برفی رو! 3 روزه که مرتب برف میاد. تقریبا 24 ساعته که برف قطع نشده. وای که چقدر خیابونا خوشگل شدن.

Monday، February 07، 2005

همیشه کارام باید یه جوری گره بخوره. توی فارغ التحصیلی دچار مشکل شدم و در نتیجه توی ثبت نام دانشگاه. دانشگاهمون لوس بازی درمیاره و گواهی فراغت از تحصیل نمیده، استادا نمره رو رد نمی کنن، دانشگاه جدیده هم تا گواهی نداشته باشی، ثبت نام نمی کنه.
اعصابم به هم ریخته. 6 ماه تمام مثل چی درس خوندم، پروژه کار کردم. آرامش نداشتم حالا این جوری دچار دردسر شدم. اعصابم به هم ریخته هست. فعلا دنبال استادا داریم می گردیم تا حداقلنمره ماهایی که مشکل داریم رو رد کنن.
ای خدا! بازم گیر دادی به من ها!

Saturday، February 05، 2005

میگن مهندس عمران خوب رو باید از نقشه تا کردنش شناخت.
میگن معلم اول دبستان خوب رو از طرز صحبت کردنش می شه شناخت.
میگن یک دکتر ادبیات رو از نگارشش میشه شناخت.
و من میگم: یه کامپیوتر باز حرفه ای رو از تنظیم Position، Size و Shape مانیتورش باید شناخت!

Thursday، February 03، 2005

آرامش، سکوت، سکون. الان چقدر به این سه نیاز دارم. دلم یه مسافرت می خواد تا خستگی های 10 ماهم رو برطرف کنم. مخصوصا این 4 ماه آخر رو.
الان دلم می خواد برم شمال، یه گوشه دنج کنار دریا پیدا کنم و بشینم و زل بزنم به دریا اما بیشتر دلم می خواد برم جنوب و کنار خلیج آبی خوشگل بشینم و اون رو تماشا کنم.
دلم گرما جنوب رو می خواد.
دلم می خواست الان کرمان بودم. می رفتم بالای جوپار و از دامنه کوه، دشت وسیع جلوم رو نگاه می کردم. چقدر به آرامش و سکوت نیاز دارم.

Tuesday، February 01، 2005

روزگار می گذرد، عقاید تغییر می کند

زمان زود می گذره و توی این گذشت زود زمان، خیلی چیزها عوض میشه. بعضی چیزا اونقدر عوض میشه که فراموش می کنی که قبلا خلاف اون بوده.
زمانی یادم میاد که وقتی برای یکی از دوستام داشتم شعری از مولوی رو می خوندم که « ای یوسف خوشنام ما/ خوش می روی بر بام ما/ ای درشکسته جام ما/ ای بردریده دام ما/ ای نور ما ای سور ما/ ای دولت منصور ما/ جوشی بنه در شور ما/ تا می شود انگور ما» ازم پرسید: «می» یعنی چی؟ و وقتی گفتم یعنی «شراب» باز هم نمی دونست یعنی چی. اون موقع شاید 12 سالمون بود. حالا هر شب یه سریال از تلویزیون پخش میشه که به طور افراطی نشون میده که افراد مشروب می خورن ( البته بماند که من موندم این همه افراط نشانه چیه. شاید نشانه یک عقده باشه!).
یه زمانی تو راهنمایی جرات نداشتم شعر حافظ بخونم. چون تو شعرش کلمات ممنوعه زیاد بود؛ کلماتی مثل «می» و «معشوق» و «عشق» و «رند» و «درویش». حالا تو اسم سریال های تلویزیونی اگه نشانی از کلمه ممنوعه سابق «عشق» نبینی باید تعجب کنی. اگه اسمش «عشق» نداشت، باید اطمینان داشته باشی که توش پر از عشق و عاشقی افراطی و تلویزیونیه.
اگه یه زمانی یکی می گفت «عاشقم» همه به شکل یه جزامی بهش نگاه می کردن و حالا هرکسی که یه حس احمقانه در خودش احساس کنه، میگه من عاشقم!
افراط گرایی های حجابی 10، 12 سال پیش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. گیرهای مذهبی مدرسه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. یادم نمیره وقتی دختر بچه ای 8 ساله بودم تو شهربازی بهم گیر دادن که چرا روسری به سر نداری. اون روز رو برامون تلخ کردن فقط برای اینکه یه دختر بچه 8 ساله روسری به سر نداشت و شاید بی حجابی دختری 8 ساله، اسلام رو به خطر انداخته بود!!
نمی دونم چرا این چند روز باز یاد اون سالها افتادم. شاید دلیلش اخبار انتخاباتی باشه، شاید دلیلش دوباره فکر کردنم باشه. این روزها دارم یه تصمیم می گیرم. دارم فکر می کنم تا شاید روی تصمیم ده ساله ام تجدید نظر کنم. شاید روزی تمام حرفهایی رو که درباره مذهبم می زدم پس بگیرم.
«زمان می گذره و هیچ وقت صبر نمی کنه. کسی می بره که گذشته رو به یاد داشته باشه»؛ این حرف همیشه پدرمه.