Monday، January 31، 2005

چند وقت پیش تلویزیون مراسم آغاز مسابقات ورزشی زنان مسلمان که توی تهران برگزار می شد رو پخش می کرد.
موقع پخش مراسم کلی غر زدم که چرا اینا اینقدر بی سوادن، چرا اصول اولیه سیاست رو بلد نیستن؟ چرا نمی دونن که «جمهوری اسلامی ایران» نقشه نداره، پرچم داره و «کشور ایران» پرچم نداره، نقشه داره!
اما امروز با دیدن یه منظره به این نتیجه رسیدم که خانه از پای بست ویران ست.
امروز تو بزرگراه تندگویان، کارگرهای شهرداری داشتن پرچم ایران رو نصب می کردن و همزمان داشتن درختها رو هرس می کردن. یکی هم ایستاده بود به نشانه اخطار یه پرچم رو تکون می داد اما پرچمی که تکون می داد به جای یک پارچه قرمز رنگ معمولی، پرچم سه رنگ ایران بود.
وقتی غرور ملی، هویت ملی، بشه نشانه «وجود خطر» و «کار کردن کارگران»، دیگه چه انتظاریه که تو تلویزیون از دولتی به نام اسرائیل نام ببرن و نقشه کشور ایران رو نقشه جمهوری اسلامی ایران معرفی کنن.

Thursday، January 27، 2005

خداحافظ دانشگاه

امروز آخرین امتحان رو توی این دانشگاه دادم. امروز وقتی از جلسه بیرون اومدم، یه حس خاصی داشتم. هم خوشحالم بودم و هم یه جورایی حس می کردم دلم برای اینجا تنگ میشه. درسته توی این 3 سال خیلی غر زدم؛ خیلی گله کردم اما باز هم اینجا رو دوست داشتم.
فضای سبز قشنگش رو دوست داشتم، سایتهای کامپیوتر مجهزش رو دوست داشتم، کلاسهاش رو، سالن های 3 گانه محراب(ها) و معراج رو، فازهای 3 گانه رو، کل دانشکده فنی رو. دلم برای رزها و گل اخترهای دانشکده تنگ میشه. برای مرغ میناها و دم جنبانک هاش. برای کلاغهای مزاحمش، برای گربه های چاق و چلش، برای جوجه تیغی هایی که بی محابا وارد فضای دانشگاه می شدن. برای سروهای قشنگش. برای آخر دنیا بودنش!!
ترم های اول توی این دانشکده چقدر به ما خوش میگذشت.
ترم دیگه دانشگاهی جدید و فضایی جدید در انتظارمه. هیچ حسی ندارم، نمی دونم چرا؟ شاید برای اینکه حق خودم می دونستم 3 سال پیش به اینجا می اومدم نه حالا.

Tuesday، January 25، 2005

مادر بزرگ

هر وقت مامان، مادرش رو به خواب می بینه یه اتفاق برامون می افته. مامان بزرگ اکثر اوقات تو خوابش یه چیزی به مامان میده. سال 74، 4 ماه بعد از فوتش به خواب مامان اومد و یه دستبند طلا به مامان داد و گفت: «بده به پسرت» و اون سال خدا به ما رحم کرد و عید در عزای برادرم ننشستیم.
2سال بعد، 3 تا انگشتری به مامان داد و گفت : این برای دختر بزرگت، این برای پسرت و اون یکی برای دختر خواهرت». اون سال خواهرم و دختر خالم ازدواج کردن و برادرم سربازیش رو خرید.
1 سال بعد به خواب مادرم اومد و به عمه ام گفت: پاشو بریم که از درد و رنج راحت شدی. عمه یک ماه بعد مرد.
پارسال یک هفته قبل از زلزله به خواب مامان اومد و یه پارچه برای زن داداشم به مامان داد. تو زلزله زن داداشم سالم موند.
مهر به خواب مامان اومده بود و یه برگه به مامان داده بود و گفته بود: «این برای خانم مهندسمه». میدیم مامان چرا اینقدر مطمئن بود که من موفقم می شم. نگو مامان بزرگ برگه پیروزی رو بهش داده بود.

Saturday، January 22، 2005

من یه شکایت دارم. جالب اینه که نمی دونم پیش کی برم شکایت کنم. همه اگه نتون پیش کسی شکایت کنن، شکایتشون رو به خدا می کنن، حالا من که از خود خدا شکایت دارم باید چی کار کنم؟؟
آخه خداجون! چرا اینقدر من خوش شانسم؟ خداییش! تو که خودت خدایی بشین یه حساب سردستی بکن ببین تو این چند وقته چقدر من شانس داشتم!
اون از فایلهام که نصفشون رو پروندم و حداقل 4 روز پروژه عقب افتاد. اون از ماوسم که سوخت، اون از سی دی رامم که امروز سوخت، اینم از سایتی که اشکالاتمون رو توش برطرف می کردیم که زدن اون رو هم داغون کردن.
آخه خداجون! چقدر من باید خوش شانس باشم!

Friday، January 21، 2005

از همون بچگی من و کتابام از هم جدا نمی شدیم. وقتی 4 ساله بودم یه کتاب داشتم به اسم «شیر و موش» این کتاب رو خیلی دوست داشتم و هنوز وقتی یادم می اوفته بر اثر اشتباه مامان این کتاب رفت تو سطل آشغال دلم می گیره.
از وقتی پول به دستم دادن، پولهام رو بین کتابهام می گذاشتم. هنوز که هنوزه این عادت رو دارم. همیشه یادم می رفتم پول بین کدوم کتابه و همیشه بی پول بودم و هنوز که هنوزه بی پولم.
از بچگی باید با کتاب می خوابیدم. اونقدر کتاب «شیر و موش» رو مامان برام خونده بود که حفظش شده بودم اما لالایی شبانه من بود. به عشق خوندن اون کتاب تو 5 سالگی خوندن رو یاد گرفتم.
هنوز که هنوزه با کتاب به خواب میرم. هنوز که هنوزه اگه هفته ای یه کتاب - تخصصی و چه غیر تخصصی- نخونم، انگار چیزی رو از دست دادم.
حالا که اتاقم مستقل شده، روزها زمین اتاقم از کتاب فرش میشه و شبها اونها رو جمع می کنم و دوباره روز بعد داستان شروع میشه.
تو بچگی لذتم، مخفیانه کتاب خوندن بود و اوجش خوندن سینوهه. بابا نمی ذاشت سینوهه رو بخونم و من مخفیانه 5 بار خوندمش!
بچگیم رو دوست دارم، چون احساس می کنم از بچگی و نوجوانیم خوب استفاده کردم اما جوونیم رو دوست ندارم. هر روز بیشتر از روز قبل زندگیم رو از دست رفته می بینم.
چه حسی بدی نسبت به این روزها دارم.

Tuesday، January 18، 2005

بعضی وقتا این مامانا همچین آدم رو در معرض ضایع شدگی شدید قرار میدن که فکر نکنم هیچ کس دیگه ای بتونه چنین عمل خطیری رو انجام بده.
امشب پدربزرگم زنگ زده بود، من گوشی رو برداشته بودم و حسابی باهاش حال و احوال پرسی کرده بودم. مامان هم خونه نبود.
بعد که مامان به ایشون زنگ زد، خواهری و داداشی هم باهاش صحبت کردن. حالا مادرجان بنده گیر داده و میگه: «برو باهاش حرف بزن، بابابزرگت یادش نیست با تو حرف زده، ناراحت میشه». من هم هی می گم مامان یادشه، ضایعم میکنه هاااا! می دونی که بدجور ضایع می کنه، ما رو ضایع نکن.
خلاصه مادر جان پیروز شدن و من باز با بابابزرگ حرف زدم. هنوز سلام نگفته، بابابزرگ میگه:« به به دختر باهوش خودم، عزیز دلم، دختر گل بابا. بابا ما که بعد از ظهر با هم حرف زدیم. خرج تلفنتون میره بالا. نیازی نبود دوباره با هم حرف بزنیم. خب بابا، مادرت کاری نداره؟ قطع کن بابا، خرجتون نره بالا»
بابابزرگ حتی نذاشت من یک کلمه حرف بزنم. تلفن رو قطع کرد.
هی من به این مامان می گم ما رو ضایع نکن! باز ضایعمون می کنه!

پ.ن:
من همیشه برای پدر بزرگم «دختر باهوش، گل بابا و عزیز دل» بودم و برای مادربزرگ خدا بیامرزم «خانم مهندس». خدا بیامرزدش که نموند تا ببینه برای اون هم که شده خواستم مهندس بشم.

Friday، January 14، 2005

اصولا چون همیشه بنده خوش شانس بوده و هستم و در راستای ادامه خوش شانسی و شاهکار دیشب، امشب یک عدد بلای دیگر بر سر من نازل شده است.
امشب موس بنده لطف کردن و سوختن! ممنون هستم موس عزیز که در اوج کارهای طراحی بنده سوختین.
در راستای خوش شانسی های بنده و زمان اندک تا موعد تحویل پروژه من احتمال 3 چیز را می دهم:
1) مادر برد بسوزد
2) هارد بسوزد
3) سی پی یو به رحمت ایزدی بپیوندد.
در همین راستا امشب از تمام فایلهای باقیمانده از شاهکار دیشب، یک بک آ= تهیه کردم تا حداقل میزان خسارات خوش شانسی من کاهش یابد!
اما خداییش اگه هارد یا مادر برد بسوزه من بیچاره میشم.

قربون خودم برم با این همه هوش و استعداد. یادم باشه حتما به مامان بگم برام یه اسفندی، چیزی دود کنه، نکنه این دختر باهوشش چشم بخوره!!
آی حسودا!! بپاین منو چشم نزنین!
من باز شاهکار زدم. 2 روز نشستم کد نوشتم، یه قسمت مهم از سایت رو طراحی کردم، امشب تو انتقال فایلهام، قشنگ زدم نصف کدها رو پاک کردم!
نازززی! تو چقدر ماهی!

پ.ن: چه آدم جالبی هستم من! از شدت عصبانیت اگه الان رگم رو بزنن، خونم در نمیاد و الان دارم این چرت و پرتا رو می نویسم. قربون شکل ماه خودم برم!!

Monday، January 10، 2005

*
اطلاعیه:
به یک برنامه نویس مسلط به PHP نیازمندیم. جهت رفع اشکال!

*
یکی به من عاجز بدبخت در به در کمک کنه! از بس این یک ماهه پشت کامپیوتر نشستم، کمرم قوز شده، زانوهام قرچ قرچ صدا میده، دستام هم که قبلا از کار افتاده بود، تازگی ها هم به کافئین معتاد شدم. کم مونده به نیکوتین هم معتاد بشم!!!!
اگر مشکلم با این Sessions حل بشه دیگه غم ندارم! از هر قسمت از سایت یه تیکه رو نوشتم و به جایی رسیدم که باید از Session استفاده کنم. ماشالله این هم که فقط Error میده. یا Fatal یا Warning. دیگه خل شدم. هر کس هم یه چیزی میگه. بعضیا که فقط پز اطلاعاتشون رو میدن و طوری رفتار می کنن که انگار من ابله ترین انسان روی زمینم، بعضی ها هم که خیلی دلشون می خواد کمک کنن اما نمی تونن. بعضی ها هم تریپ رفاقت میزارن اما وقتی ازشون سوال می کنی، جواب نمیدن و نمی دونم کجا گم میشن!!
حالا هم که افتاده تو امتحانات دانشگاه ها! هیچ کس وقت نداره. این ترم 3 تا امتحان هم دارم، باید معدل رو بالای 15 هم بکنم! یعنی نمره ناپلئونی هم پر. ای مرده شور این استاد مخلص رو ببرن که اون ترم بهم داد 6 تا وضع معدلم این بشه.
خدا جون! نذار کم بیارم!

*
اگه اشتباه نکنم که امیدوارم اشتباه بکنم، سایت بلاگر هم فیلتر شده. موج جدید فیلترینگ مبارک باشه. عجب روزی هم این موج رو راه انداختن. روز افتتاح اینترنت پر سرعت!!

Friday، January 07، 2005

آرزومه این روزها زودتر به سر برسن. خسته شدم. به یه استراحت نیاز دارم.
به کمک نیاز دارم. همیشه تنها کار کردم اما اینبار دیگه نمی تونم. دانسته هام از زبان انگلیسی هم اونقدر افتضاحه که به منابع انگلیسی هم نمی تونم مراجعه کنم. خسته شدم از بس پای سیستم نشستم و کد وارد کردم و جواب نگرفتم. بریدم. خسته شدم از بس طرح ریختم و الگوریتم تو ذهنم آماده و پرداخته کردم اما وقتی به کد تبدیلشون کردم، به دلیل ضعف در کد نویسی، اجرا نشدن.
خسته شدم از بس ساعت 3 صبح خوابیدم، 8 صبح بیدار شدم. خسته شدم از بس از ساعت 9 صبح چشم به این مانیتور لعنتی دوختم تا ساعت 3 صبح فردا.
خسته شدم از بس چایی و نسکافه خوردم و موسیقی ملایم و شجریان گوش دادم و فکر کردم و تو اتاقم راه رفتم و تو کتابها دنبال الگوریتم و کد گشتم و تو اینترنت به این سایت و اون سایت سر زدم و برای این آدم و اون آدم پیام فرستادم و چیزی به دست نیوردم.
خسته شدم. بریدم. بریدم.

با بهار نقشه ها ریختیم؛ برای آینده؛ برای زندگیمون؛ برای خودمون؛ برای سرنوشت نامعلوم و تیره و تارمون. سالها پیش آرزوهامون رو روی کاغذ اورده بودیم. 7 سال پیش، وقتی تازه راهنمایی رو گذرونده بودیم و به خیال خودمون بزرگ شده بودیم، از آرزوهامون برای هم گفته بودیم. از اینکه تو 22 سالگی می خواستیم کجای دنیا باشیم و چه چیزی از این دنیای خسیس رو به دست اورده باشیم.
کمتر از 1 سال تا آغاز 22 سالگیمون مونده و حتی یک هزارم خواسته های 7 سال پیشمون رو نداریم. هیچ کدوممون به آرزوهامون نرسیدیم. آرزوهامون زیر خروارها آوار ناامیدی مدفون شدن.
باز هم نقشه کشیدیم اما این بار روی کاغذ نیوردیم. این بار از آرزوها نگفتیم. این بار فقط باید عمل کنیم. 4 سال زمان داریم. تا 26 سالگی.

هوا، هوای دلتنگیه. هوا، هوای جنونه. هوا، هوای غمه. هوا، هوای بریدنه. هوا، هوای ناامیدیه.

Saturday، January 01، 2005

حرفهایی تو کله منه که جایی برای بازگو کردنشون ندارم. این جا هم نمیشه اون حرفها رو زد. بهتره بگم اون فریادها رو این جا هم نمیشه زد.
هر روز که می گذره با تجربه تر و در نتیجه ترسوتر از روز قبل میشم. طبیعیه. طبیعت انسان همینه. روز به روز با تجربه تر و ترسوتر.
دلم می سوزه اما کاری ازم بر نمیاد. می بینم اما هیچی نمیشه گفت. بارها بهم گفتن که چشمهات رو ببند. اما نمیشه. نمیشه چشمها رو بست، این چیزها رو ندید. خیلی سعی کردم کبک بشم و سرم رو زیر برف کنم اما نشد.
نمی تونم ببینم طرف داره خودش رو بدبخت می کنه و من هیچی نمی تونم بگم. سخته. یک بار تجربه اش رو کردم. آخرش خودم شدم سنگ صبور، آخرش من هم گریه می کردم با اون. نه برای اون، برای خودم. برای خودم که این روز رو می دیدم و هیچی نمی تونستم بگم.
حالا هم همین طوره. باز می بینم و هیچی نمی تونم بگم. اگر بگم متهم می شم به حماقت، متهم می شم به حسادت، متهم می شم به سنتی بودن، متهم می شم به خود بین بودن، متهم می شم به این که خودم رو عقل کل می دونم.
خدایا! خودم و اونها رو به تو سپردم. به تویی که بهت ایمان دارم، به تویی که ذره ذره وجودم تو رو احساس می کنه. خودت از ما حفاظت کن. آینده برام تاریک و تاره. توی این تاریکی حفظمون کن.