وقتی اولین بار اسم خاتمی رو به عنوان کاندید ریاست جمهوری شنیدم، 13 ساله بودم و دانش آموز سال سوم راهنمایی.
2 خرداد 76 قشنگترین روز برام بود و سوم خرداد رادیوهای کوچیکمون بود که لحظه به لحظه نتایج انتخابات رو اعلام میکرد و فاصله بسیار خاتمی از ناطق نوری برامون چه لذت بخش بود. تا چند روز تو کلاس شیرینی و بستنی به هم میدادیم. امتحانات نهایی بود اما ما در التهاب سیاست بودیم.
16 آذر 76 دلم می خواست دانشجو بودم، دلم میخواست تو دانشکده فنی بودم. دلم می خواست... . 19 تیر 78 با نگرانی دنبال اخبار حادثه کوی دانشگاه بودم. 20 تیر اشک می ریختم و لعنت می کردم.
گذشت. زمان گذشت. من دیگه یه دانش آموز 13 ساله نبودم، دانشجوی 21 ساله این مملکت بودم اما دلم نمی خواست که 16 آذر 83 رو تو دانشکده فنی باشم.
زمان گذشت و آرمانها و آرزوهام رو بر باد دیدم. زمان گذشت و من عاشق ایران، من عاشق ساختن، من عاشق اصلاح، تبدیل شدم به شِبه کبک سر فرو کرده در برف. تبدیل شدم به کسی که رفتن و فرار کردن رو به ماندن و تحمل کردن ترجیح میده. تبدیل شدم به کسی که تمام زندگیش رو براساس رفتن داره می سازه. تبدیل شدم به کسی که فقط در فکر فراره.
می دونم که 16 آذر سال دیگه می گم دلم برای خاتمی تنگ شده. می دونم که دلمون برای سکوتش تنگ میشه. می دونم که اونقدر جون به لب میشیم که آرزوی خاتمی بی عرضه ی دروغگوی صبور رو می کنیم.
خاتمی برای من هنوز خاتمی خرداد 76 هست.