Friday، December 31، 2004

با یه مغز خالی شده چی کار باید کرد؟ این مخ من یه عالمه کلک بلد بود، حالا که به یکی از اون کلکها و طرح های شیطانی نیاز دارم، هیچی به ذهنم نمی رسه. ای داد، ای بیداد. اون همه استعداد چی شد؟
سر این پروژه موندم. هیچ طرحی به این کله نمی رسه. صفحه اصلی رو نمی دونم چه جور طراحی کنم، ابتکار الگوریتم نویسیم ته کشیده. ای خدا! من یه ماه دیگه فقط وقت دارم!!!

Saturday، December 25، 2004

يکسال از غم انگيزترين روزهای تاريخ بشری گذشت. يکسال از ويرانی يک شهر گذشت. يکسال پيش در عرض 13 ثانيه شهری آباد به تلی از خاک بدل شد اما اونقدر همت نبود که بعد از يکسال مکانی موقتی اما امن و آرام برای بازماندگان شهر ويران ساخته بشه. وقتی وجدان‌ها از درون قلب‌‌های گرم به سرانگشتان يخ‌‌زده و از اونجا به دل خاک مهاجرت کرد، نتيجه‌‌ای جز ساخته شدن خانه‌‌های سست و يخ‌‌زده نداشت.
امروز سالمرگ چهل هزار نفره. چهل هزار نفری که غروب 4 دی ماه رو ديدن و طلوع 5 دی رو نديدن. امروز سالگرد روزيه که بم از شهری زنده به شهری مرده تبديل شد، شهری که آبادترين نقطه‌‌اش-امروز- قبرستان شهره. امروز روز فاتحه‌‌خوانيه. فاتحه‌‌خوانی برای کسايی که بازمانده‌‌يی ندارند تا براشون فاتحه بخونه. امروز سالگرد غم انگيزترين روز خداست.

Monday، December 20، 2004

تا به امروز تو صفهای زیادی ایستادم؛ صفهای زیادی رو دیدم. بارها و بارها دعا کردم که ای کاش صفی وجود نداشت. اما تا به امروز یک صف رو ندیده بودم که امروز موفق شدم این صف رو هم ببینم. من تا حالا صف آجیل ندیده بودم!! که امشب به مناسبت شب یلدا این صف رو هم زیارت کردیم.
شب یلدا به همه خوش بگذره.

Thursday، December 09، 2004

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود؛ چون تو جانان منی، جان بی تو خرم کی شود؛ دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای ... این چنین طراریت با من مسلم کی شود؛ بوی شمال؛ بوی بارون؛ ببار ای بارون، ببار، به دشت و کوه و هامون ببار؛ رنگ سبز بهاری؛ جاده عباس آباد؛ بوی دریا؛ دلتنگی؛ بوی زندگی؛ بوی شادابی؛ بوی منحوس کنکور!!

Monday، December 06، 2004

وقتی اولین بار اسم خاتمی رو به عنوان کاندید ریاست جمهوری شنیدم، 13 ساله بودم و دانش آموز سال سوم راهنمایی.
2 خرداد 76 قشنگترین روز برام بود و سوم خرداد رادیوهای کوچیکمون بود که لحظه به لحظه نتایج انتخابات رو اعلام میکرد و فاصله بسیار خاتمی از ناطق نوری برامون چه لذت بخش بود. تا چند روز تو کلاس شیرینی و بستنی به هم میدادیم. امتحانات نهایی بود اما ما در التهاب سیاست بودیم.
16 آذر 76 دلم می خواست دانشجو بودم، دلم میخواست تو دانشکده فنی بودم. دلم می خواست... . 19 تیر 78 با نگرانی دنبال اخبار حادثه کوی دانشگاه بودم. 20 تیر اشک می ریختم و لعنت می کردم.
گذشت. زمان گذشت. من دیگه یه دانش آموز 13 ساله نبودم، دانشجوی 21 ساله این مملکت بودم اما دلم نمی خواست که 16 آذر 83 رو تو دانشکده فنی باشم.
زمان گذشت و آرمانها و آرزوهام رو بر باد دیدم. زمان گذشت و من عاشق ایران، من عاشق ساختن، من عاشق اصلاح، تبدیل شدم به شِبه کبک سر فرو کرده در برف. تبدیل شدم به کسی که رفتن و فرار کردن رو به ماندن و تحمل کردن ترجیح میده. تبدیل شدم به کسی که تمام زندگیش رو براساس رفتن داره می سازه. تبدیل شدم به کسی که فقط در فکر فراره.

می دونم که 16 آذر سال دیگه می گم دلم برای خاتمی تنگ شده. می دونم که دلمون برای سکوتش تنگ میشه. می دونم که اونقدر جون به لب میشیم که آرزوی خاتمی بی عرضه ی دروغگوی صبور رو می کنیم.
خاتمی برای من هنوز خاتمی خرداد 76 هست.