Sunday، October 31، 2004

* از یه کلمه خیلی متنفرم که شنیدنش یا خوندنش مثل پتکیه که تو سرم می خوره و متاسفانه در هر نوشته رسمی که می خونم از این کلمه استفاده شده. بی ریخت تر از کلمه «می باشد» در زبان فارسی وجود نداره؟؟؟


* این اخبار ساعت 8:30 بعد از ظهر شبکه دو چقدر مسخره هست. یه زمانی از سیمای لاریجانی می نالیدیم، حالا من در حسرت همون سیمای لاریجانی هستم! این تلویزیون چرا اینقدر افتضاح شده؟ اصلا یعنی چی با زبان شکسته اخبار می خونن؟ پس زبان فخیم و استوار نوشتار کجا رفت؟ کی داره فرهنگ و زبان رو به نابودی می کشونه؟ وبلاگ یا تلویزیون؟؟
ماشالله که تلویزیون دست هرچی آدم بی ادبه از پشت بسته. چه چیزهایی که گفته نمیشه! عجب دانشگاه انسان سازیی شده این تلویزیون!! نابود کننده فرهنگ ایرانی یا به قول حکومتی ها، فرهنگ ایرانی- اسلامی!! شده. کمر یه قتل فرهنگ بستن! ماشالله. «آقا» چرا مراد نمی بینن؟؟


* چند وقت پیش داشتیم سر به سر پسرخاله ام می ذاشتیم که «این چه خطیه شما دارین؟ خوبه استاد دانشگاه هستین و این خط رو دارین! از اون استادایی هستین که دانشجوها دلشون می خواد پای تخته هیچی ننویسن. بابا! دکترای فیزیک خوش خط!!» و از این حرفا. یه دفعه پسر 7 ساله پسرخاله به من گفت: تازه خط مامانم رو ندیدی! اونقدر بدخطه که از خجالت، انگلیسی می نویسه! (توضیح: خانم پسرخاله، جراح هستن)

Sunday، October 24، 2004

*
این مامانا عجب هنرمندایی هستنا!! اینا چه جوری وقتشون رو تنظیم می کنن که هم به کار بیرون می رسن، هم به کارهای خونه، یه مقدار هم وقت زیاد میارن تا به بچه هاشون برسن!!! و عجب هنرمندایی هستن که تو طول هفته غذای تکراری درست نمی کنن.
نمی شد این مامانا یه ذره از این هنرها رو به بچه هاشون یاد بدن تا در مواقع ضروری مثل من گیر نکنن؟؟؟؟ مردم از بس فکر کردم امشب شام چی درست کنم، فردا شب چی درست کنم؟ مردم از بس که از تو دانشگاه تا خونه فکر می کنم که وقتی رسیدم خونه اول ظرفا رو بشورم یا خونه رو جارو بزنم یا درس بخونم!!
زندگی چقدر سخته!!! این مادرجان ما چه جوری با 4 تا بچه هم 2 شیفت بیرون کار می کرد؛ هم کارهای خونه رو انجام میداد؛ هم به ما میرسید و هم بعضی وقتا درس می خوند؟؟
*
امروز یکی از بچه ها به ما سه تا (من و مریمی و مرضی) که رسید ازمون پرسید: چی شده دچار کاهش جمعیت شدین؟ ترمهای قبل 5 تا بودین و این ترم 3 تا شدین؟ حتما ترم آخری با هم کلاس ندارین وگرنه مثل ترمهای قبل همه رو بیچاره می کردین از بس شیطنت می کردین!!
قیافه مریمی و مرضی که دیدنی بود، حتما قیافه من هم دیدنی بوده دیگه! واقعا عجب احمقهایی ما سه تا بودیم که با اون دوتا اینقدر کیف می کردیم!! چه جوری تو ترمهای اول این دوتا جانور بد ذات رو نشناخته بودیم؟؟ جانورهایی که کارشون زیرآب زنی و حسادته که لیاقت دوستی رو ندارن! جانورهایی که برن نمره 18 من رو بکنن 12 که لیاقت دوستی ندارن. حیف ما که برای خراب نکردن نمره 20 یکیشون، سکوت کردیم و فقط حرص خوردیم. حیف ما که تمام درگیری های با استاد رو ما انجام دادیم و نمره رو اونا گرفتن. حیف ما که نمره رو برای اونا درست کردیم اما اونا حتی لب باز نکردن که مانع افتادن ما بشن. حیف من که این همه تو درسا کمکشون کردم و حالا حتی اسم یک کتاب رو هم به من نمی گن تا خدای نکرده یه مطلب بیشتر یاد بگیرم.
نمی دونم واقعا دنیا اینقدر ارزش داره که این کارها رو بکنن؟ واقعا نمره اینقدر ارزش داره؟؟ حالا یه نمره 18 از یه درس یک واحدی چقدر ارزش داره که میری و می گی فلان بخش برنامه فلانی که درست کار نمی کرد اما شما بهش دادین 18 و استاد نمره 18 رو بکنه 12. آخه آدم چقدر نامرد باشه که یادش بره ما نرفتیم بگیم فلان سوالی که فلانی جواب داده و شما بهش دادین 20 تو کتاب تننباوم دقیقا عکس اون مطلب نوشته شده و جواب ما کاملا درسته. نرفتیم 18 خودمون رو بکنیم 19 و در عوض 20 اون رو بکنیم 16.
وای چه احمق هایی ما بودیم!! حالم داره از این همه حماقت خودمون به هم می خوره!!

Sunday، October 17، 2004

آدم خوش شانس تر از من تو این دنیا پیدا نمیشه. چرا کسی باور نمی کنه که من خدای شانسم؟
امروز باز تاریخ تکرار شد و قضیه پای بنده و قرنیزهای راهرو خونه دوباره تکرا گردید! باز سر انگشت کوچیکه پای بنده رفت! خوشی شانسی در این هست که امروز هم روزی بود که من تو دانشگاه باید از این ساختمون به اون ساختمون می رفتم! و از اون هم خوش شانسی بیشتر که امروز هم تاکسی گیرم نمی اومد!!!
بابا! خوش شانس!

Saturday، October 09، 2004

هنوز هیچی نشده کارها شروع شد. خدا کنه دوام بیام. خدا کنه مثل سال 79 نبرم. می ترسم زیر این همه فشار یه دفعه ببرم و باز شکست بخورم. دیگه تحمل شکست از این نوع رو ندارم.
پروژه پایانی رو بالاخره تصویب کردم. خدا رو شکر استاد راهنما تازه اومده این دانشگاه و سیستم رو هنوز نمی شناسه. زبان برنامه نویسی رو مشخص نکردم. الان که فکر می کنم می بینم با PHP راحت تر می تونم برنامه بنویسم تا با ASP. PHP با طرز فکرم بیشتر جور درمیاد تا ASP.
خوبه ذاتا برنامه نویسم و برای یادگیری زبان جدید مشکل ندارم. PHP هم شبیه C میمونه و راحت میشه باهاش ارتباط برقرار کرد. یه هفته با ASP سر و کله زدم، آخر نتوستم باهاش ارتباط برقرار کنم اما امروز راحت PHP رو خوندم و فکر می کنم الان بتونم باهاش شروع به برنامه نویسی کنم. احساس می کنم که میشه یک ماهه برنامه سایت رو نوشت و تحویل داد. فقط امیدوارم استاد اطلاعات کامل رو نخواد که جمع آوری اطلاعات این سایت سخته. حداقلش یه سفر به کرمانه که باید تو چند تا اداره بدوم و اطلاعات رو بگیرم! کسی رو هم ندارم که به جای من بره و این اطلاعات رو جمع آوری کنه. تمام اطلاعات سایت رو هم از بچه ها مخفی کردم. دلم می خواد حداقل در این یک مورد از افکار من سواستفاده نکنن. عمرا مستندات سایت رو تا روز تحویل به کسی نشون بدم.
1 ماه تا تحویل اولین پروژه درسی زمان دارم، اون رو از همین حالا انجام دادم. ترم آخری تازه یاد گرفتم که چه طوری از بچه ها اطلاعات بگیرم و اطلاعات ندم. این ترم آخری بدجنس شدم! ببینم تا آخر دوام میارم و این عدم اطلاعات دادن رو حفظ می کنم یا نه!

Wednesday، October 06، 2004

مامان شیطونه اومد! همه می گن من چرا اینقدر شیطونم، یکی نیست بگه وقتی مامان خانم تو این سن و سال این همه شیطونه، چرا من نباشم؟؟ وای از دست این مامان شیطونه! از دیروز صبح که اومده، خونه رو گذاشته رو سرش!
چقدر دلم تنگ شده بود! امیدوارم دیگه هیچ وقت این خونه اینقدر ساکت نمونه! من یکی دیگه تحمل ندارم.

Sunday، October 03، 2004

بالاخره گردن یه نفر زده شد! حالا مهم نیست آهنگر بود یا مسگر! مهم اینه که گردن یکی زده شد!
وقتی مجلس کشور این جوری قضاوت کنه و تصمیم بگیره و عصبانیت اونقدر درش موج بزنه که حتی ده ماه هم نتونه صبر کنه، دیگه چه طور توقع دارن بعضیا که «سلطان پروین» گردن وزیر آلمانیش رو نزنه؟
وقتی یه مشکل بیست و چند ساله و ریشه ای رو به گردن مدیریت کمتر از 5 ساله یه نفر می ندازن، دیگه چه طوربعضی ها توقع دارن مشکلات به طور بنیادین حل بشه؟
وقتی برای عوام فریبی شهرداری تهران تصمیم به تعطیلی نمایشگاه و شهربازی میگیره و به جای حل مسئله به پاک کردن مسئله می پردازه، می شد فهمید که مجلس هم چه می کنه!
برای بار چند صد هزارم باید به خودم یاد آوری کنم که «اینجا، ایرانه»

Friday، October 01، 2004

دیگه از دلتنگی دارم کلافه میشم. کاش امروز کرمان بودیم. کاش می تونستیم باز با هم باشیم. خیلی دلم برای داداشی تنگ شده. تا وقتی تهران بود، هر هفته هم رو می دیدیم. این اواخر که من و اون با هم می رفتیم و با هم می اومدیم.
دلم برای هر دوشون تنگ شده مخصوصا که امروز اولین سالگرد ازدواجشون هم بود.
پارسال تو همین شب تو حرم امام رضا بودیم و اونا عقد کردن. دلم خیلی تنگ شده. یک ماهه که ندیدمشون.