فقط دارم فکر می کنم. نمی دونم با این فکر کردن هام می خوام به کجا و به چه چیزی برسم. به چیزهایی فکر می کنم که دست خودم نیستن. من کاری ازم بر نمیاد. فقط دارم فکر می کنم.
به دخترهایی فکر می کنم که از این همه تبعیض به تنگ اومدن اما وقتی ازشون می پرسی چی می خوای؟ نمی دونن. وقتی می پرسی حقت چیه که می گی بهت ندادن، نمی دونن.
به پسربچه هایی فکر می کنم که به جای مردی و بزرگی، دارن متلک انداختن رو یاد می گیرن. پسرهای 14، 16 ساله ای که وقتی به اتوبوسی سوار می شن که 20، 30 تا دختر دانشجو توشه، تا اونجا که می تونن خودشون رو به دخترها نزدیک می کنن و متلک می ندازن. وقتی هم که جوابی از دخترها می گیرن به هم دیگه میگن: ولشون کن. اینا دیه شون نصف دیه ماست، اینا ارزش ندارن.
به زنهای مذهبیی فکر می کنم که فقط می گن: «دخترا! خودتون مقصرین. اگه چادر بپوشین، اگه حجابتون رو رعایت کنین، کسی مزاحمت ایجاد نمی کنه» و نمی فهمم چرا به دختری خسته و محجبه که لباس ساده ای به تن داره و کوله پشته ای سنگین به دوش، این همه گیر داده میشه و این همه بوقها براش به صدا درمیان.
به حلقه های ازدواج بی فایده ای فکر می کنم که دیگه معنی خودشون رو از دست دادن و هیچ مانعی رو به وجود نمیارن.
به پسر بچه ای 16 ساله فکر می کنم که وقت پیدا شدن از اتوبوس برای دختری 23 ساله بوسه می فرسته.
به زنها و دخترهایی فکر می کنم که برای نشنیدن متلک و آسودگی خیال، خودشون رو در خونه حبس کردن.
به بی معنی شدن همه چیز فکر می کنم، به بی حرمت شدن همه چیز. دیگه نه دانشجویی حرمت داره، نه استادی و معلمی و نه چیز دیگه ای. حلقه های ازدواجی که حرمتی برای خودشون داشتن، الان شدن انگشتری زینتی در دستان مرد و زن و شاید نشانه ای برای متاهل بودن آنها؛ شاید!
دیگه حتی چادر هم حرمت نداره. وقتی اوضاع اونقدر به تنگت میاره که به چادر متوصل میشی، می بینی که چادر هم حفاظی برات نشد. وقتی پارسال برای راحت نشستن سر کلاسهای رضایی به چادر متوصل شدم، فهمیدم که چادر هم دیگه نمی تونه مانعی ایجاد کنه؛ چادر تنها وسیله ای شد تا حداقل خیالم از دیده نشدن راحت باشه.
فکر کردن بی فایده است. تنها ذهن رو مشغول میکنه و غصه ها رو بیشتر.