Tuesday، June 29، 2004

فقط دارم فکر می کنم. نمی دونم با این فکر کردن هام می خوام به کجا و به چه چیزی برسم. به چیزهایی فکر می کنم که دست خودم نیستن. من کاری ازم بر نمیاد. فقط دارم فکر می کنم.
به دخترهایی فکر می کنم که از این همه تبعیض به تنگ اومدن اما وقتی ازشون می پرسی چی می خوای؟ نمی دونن. وقتی می پرسی حقت چیه که می گی بهت ندادن، نمی دونن.
به پسربچه هایی فکر می کنم که به جای مردی و بزرگی، دارن متلک انداختن رو یاد می گیرن. پسرهای 14، 16 ساله ای که وقتی به اتوبوسی سوار می شن که 20، 30 تا دختر دانشجو توشه، تا اونجا که می تونن خودشون رو به دخترها نزدیک می کنن و متلک می ندازن. وقتی هم که جوابی از دخترها می گیرن به هم دیگه میگن: ولشون کن. اینا دیه شون نصف دیه ماست، اینا ارزش ندارن.
به زنهای مذهبیی فکر می کنم که فقط می گن: «دخترا! خودتون مقصرین. اگه چادر بپوشین، اگه حجابتون رو رعایت کنین، کسی مزاحمت ایجاد نمی کنه» و نمی فهمم چرا به دختری خسته و محجبه که لباس ساده ای به تن داره و کوله پشته ای سنگین به دوش، این همه گیر داده میشه و این همه بوقها براش به صدا درمیان.
به حلقه های ازدواج بی فایده ای فکر می کنم که دیگه معنی خودشون رو از دست دادن و هیچ مانعی رو به وجود نمیارن.
به پسر بچه ای 16 ساله فکر می کنم که وقت پیدا شدن از اتوبوس برای دختری 23 ساله بوسه می فرسته.
به زنها و دخترهایی فکر می کنم که برای نشنیدن متلک و آسودگی خیال، خودشون رو در خونه حبس کردن.
به بی معنی شدن همه چیز فکر می کنم، به بی حرمت شدن همه چیز. دیگه نه دانشجویی حرمت داره، نه استادی و معلمی و نه چیز دیگه ای. حلقه های ازدواجی که حرمتی برای خودشون داشتن، الان شدن انگشتری زینتی در دستان مرد و زن و شاید نشانه ای برای متاهل بودن آنها؛ شاید!
دیگه حتی چادر هم حرمت نداره. وقتی اوضاع اونقدر به تنگت میاره که به چادر متوصل میشی، می بینی که چادر هم حفاظی برات نشد. وقتی پارسال برای راحت نشستن سر کلاسهای رضایی به چادر متوصل شدم، فهمیدم که چادر هم دیگه نمی تونه مانعی ایجاد کنه؛ چادر تنها وسیله ای شد تا حداقل خیالم از دیده نشدن راحت باشه.
فکر کردن بی فایده است. تنها ذهن رو مشغول میکنه و غصه ها رو بیشتر.

Saturday، June 26، 2004

باز هم یورو 2004، باز هم یونان

بابا! اين يونان ديگه از کجا پيداش شد؟ اين که شده قاتل تيمهاي بزرگ! فکر کنم اگه مجبور بود با برزيل بازي کنه اون رو هم از پا در مي اورد!
خيلي جالب ميشه اگه هلند هم از سوئد شکست بخوره و فينال رو چک و يونان برگزار کنن!! اين ديگه يعني اوج فاجعه.( البته اوجش نيست چون اگه دانمارک بره فينال اوج فاجعه هست! ديگه از هيجانات فوتبال خبري نسيت)
اين فوتبال چيه يونان بازي مي کنه. مفت گل ميزنه اما گل ميزنه! بازي فقط بازي پرتغال- انگليس. اون فوتبال بود نه اين بازي يونان.

Friday، June 25، 2004

باز هم فاجعه

باز هم فاجعه. ديگه به فاجعه عادت کرديم. چه زلزله باشه با تلفاتي مثل زلزله بم، چه تخريب جاده و افتادن سنگ باشه، چه سقوط هواپيما چه سوختن ده ها نفر در آتش، چه کشته شدن دانشجوهاي ايران تو جاده مثل کشته شدن دانشجوهاي شريف تو جاده هاي غرب کشور و کشته شدن دانشجوهاي علم و صنعت تو جاده شاهرود.
کي مي خواد جوابگوي اين همه فاجعه باشه؟ فاجعه هايي که ملي مي خوننشون اما کسي کاري نمي کنه که ديگه رخ ندن. چند بار ديگه بايد مسافرهاي بي خبر از همه جا قرباني خواب آلودگي يا بي احتياطي راننده ها بشن؟
چند بار ديگه بايد مسافرهاي جاده هاي ايمن!!! ايران توي آتش بسوزن يا در اسيد حل بشن؟ 80 تا جسد سوخته کافي نيست، باز هم اين جاده ها قرباني مي گيرن.

پ.ن:
عکس هایی از فاجعه

حذف انگلیس

مهيجترين بازي يورو 2004 امشب بود. اونقدر داد زدم که مامان صداش دراومد: يواش! بابات از خواب بيدار ميشه!! آيييييي! چه کيفي داد حذف انگليس! تا حالا اينقدر دچار هيجان نشده بودم. اون 37 دقيقه آخر بازي که کلي هيجان داشت. اون ضربه پنالتي بکام هم خيلي کيف داشت.

Wednesday، June 23، 2004

در حسرت یه فوتبال ناب

امشب فکر می کردم یه فوتبال ناب رو می تونم ببینم اما واقعا این تراپاتونی فوتبال ایتالیا رو افتضاح کرده. این همه ستاره نمی تونن 4 تا پاس سالم تک ضرب بدن؟؟؟ این قدر راحت یه تیم مثل بلغارستان باید از ایتالیا پنالتی بگیره؟ اعصابم خورد شد امشب. هیچ وقت به خاطر فوتبال غیر ملی اینقدر ناراحت نشده بودم اما این یکی خیلی زور داشت! از وقتی فوتبالی شدم طرفدار ایتالیا بودم حالا ایتالیا این جوری بازی کرد. این دلپیرو که فقط توپ خراب کنه! این چرا تو بازی بود؟ ویری رو به درستی تو بازی نمی زاره امادل پیرو رو چرا تو بازی گذاشت؟ این که تو دو بازی قبلی بدتر از ویری بود.
بدترین فوتبالی رو که می شد ببینم رو امشب دیدم. با وجود بردش اما آخر سر ایتالیا حذف شد. اون هم دانمارک و سوئد که دقیقا تساوی 2-2 کردن. بابا! تبانی!!!

Sunday، June 20، 2004

استعداد

بعد از 14 سال درس خوندن بالاخره اين استعدادها رو اومدن!!! بابا! استعداد!
امروز براي اولين بار تو عمرم تقلب بردم سر جلسه! خودم که کيف کردم! هيچ کس هم شک نکرد! تمام فرمولها رو زدم تو ماشين حساب و راحت جلوي مراقب لود مي کردم و استفاده مي کردم
يه برگه خوشگل پر از فرمول هم تو ماشين حساب جاسازي کرده بودم که با وجود گشتن ماشين حساب نتونستن پيداش کنن
هميشه فکر مي کردم که اگه تقلب ببرم از شدت ترس خودم رو لو مي دم اما امروز ديدم که اصلا هم اينطور نبود. با اين تقلبها 4 نمره گرفتم. فکر کنم 4 نمره هم خودم گرفتم، ميشه هشت، 4 تا هم ميان ترم، ميشه 12! فکر کنم پاس شه.
از هرچي آمار و احتمالات هست حالم به هم ميخوره. تو دوره پيش دانشگاهي هم تو رياضي گسسته از همه قسمتها نمره کامل رو اوردم اما اين احتمالات باعث شد که امتحان پايان ترم رو بشم 17! چون 3 نمره احتمالات رو نياورده بودم.

امروز هم خيلي هوا سنگين بود. تنفس برام خيلي سخت بود. رفتم دکتر، باز گفته شد چيزي نيست! از اضطرابه. جالبه که سر جلسه خيلي راحت نشسته بودم، بدون کوچکترين ناراحتيي! اين هم از زندگي ماست ديگه!

يه موضوع جالب ديگه هم به زندگيمون اضافه شده! مامان و بابا 3 تا جوجه اردک گرفتن! تو آپارتمان جوجه اردک داريم! تو وان نگه شون داشتن
. وان رو آب مي کنيم و اونا براي خودشون شنا مي کنن! اين عشق جونور بابا و خواهري منو کشته!!! من جونور دوست دارم اما جونور تميز! مثل گنجشک يا فنچ نه اردک!!!

Saturday، June 19، 2004

درد

وقتی سوخت و به درد اومد، انچنان اشک تو چشام جمع شد که نتونستم نگهش دارم و سرازیر شد. باورم نمی شد این صدا، صدای من باشه. صدایی آروم که می گفت من رو ببرین بیرون. خواهش می کنم من رو ببرین بیرون. یکی می گفت نباید راه بری اما می دونستم که اگه بمونم، بدتره. آنچنان هوا سنگین بود که با وجود تنفسهای عمیق ذره ای هوا به شش های طالب اکسیژن من نمی رسید. بار اول بود که وحشت وجودم رو گرفته بود، وحشت از سکته. می دونستم نباید راه برم اما باید از اونجا دور می شدم وگرنه خفگی بود که به سراغم میومد. اولین بار بود که فقط ششها از همراهی سرباز نمی زدن؛ قلبی که همه می گن قوی و سالمه و یه همراه خوب، ساز مخالفت میزد. چه وحشتی وجودم رو گرفته بود. از مرگ، از خود مرگ، نمی ترسیدم؛ از درد می ترسیدم.
تا به فضای آزاد رسیدم، درد بیشتر شده بود اما اولین نسیمی که به صورتم خورد، سوزش ریه ها رو از بین برد. حالا فقط یه صدا بود که به گوشم می رسید؛ صدای فریاد قلبم. می خواست از توی اون سینه تنگ و گرفته خودش رو رها کنه.
هیچ چیز نمی شنیدم. فقط صدای قلبم بود و بس. وقتی لبه پله نشستم، تازه فهمیدم استادم چه وحشتی کرده. بیچاره دو طبقه من رو پایین اورده بود، در حالیکه من ناتوان و لمس به اون تکیه داده بودم و گریه می کردم. جلسه امتحان رو به امان خدا و بی مراقب ول کرده بود و من رو پایین اورده بود.
حالم که بهتر شد، با صدای خفه بهش گفتم که خوبم. هنوز قلبم درد می کرد اما باید اون رو از وحشت نجات می دادم.
حالا که سه روزه که همه چیز تموم شده، می بینم که چه وحشتی کرده بودم. نمی دونم وحشتم به خاطر حب ذات بود یا ترس از درد. هرچه که بود، وحشت بود.

Thursday، June 17، 2004

یوسفی

نمی شد این «پژمان یوسفی» گزارشگر فوتبال نمی شد؟ بدتر از خیابانی شده! اون از بازی ایتالیا- دانمارک که اعصاب من رو خرد کرد، این هم از بازی پرتغال-روسیه که رو اعصاب من مسابقه دو گذاشته بود!! اینقدر عصبی شدم که نصف نیمه اول رو بدون صدا دیدم، نصف دیگه رو هم بی خیال شدم و ندیدم. نیمه دوم رو هم به زور تحمل کردم.
حالا جدا از این حرفا! این یونان از کجا پیداش شد؟ چرا دوتا تیم مورد علاقه من (اسپانیا و پرتغال) باید تو یه گروه بیافتن؟ این جام ملتهای اروپا هم که داره میشه جام جهانی 2002! یعنی تیمهای خوب می خوان حذف شن؟ من تحمل حذف پرتغال رو ندارم!!!

Wednesday، June 16، 2004

روزمرگی

صبح که می شینم پشت میزم، کتابها رو مرتب می کنم و می ذارم روی شوفاژ! (از بس که تو اتاقم جا برای کتابهام دارم) کیبرد رو تا می تونم زیر مانیتور جا می دم. مانیتور رو تا می تونم به لبه میز نزدیک می کنم. هر دو چراغ اتاق رو روشن می کنم، پتوی رو زمین رو از پشت صندلیم بر می دارم، کاغذهای مچاله شده زیر میز رو بر می دارم، یکی از نوارهای قدیمی شجریان رو تو ضبط می ذارم( معمولا نوا و بیداد و کنسرت ماهور)، میرم سراغ اولین کتاب و اولین جزوه. شروع می کنم به خوندن. می خونم و می نویسم و خط خطی می کنم. بعد از یک ساعت که سرم رو از روی کتاب بلند می کنم و یه نگاه به دور و برم می ندازم، می بینم روی میز پر شده از کتاب و جزوه. زیر میز یه عالمه کاغذ مچلاه شده چرک نویس ریخته. توجهی نمی کنم و می رم یه دور تو خونه می زنم و دوباره بر می گردم پشت میز.
حالا کتابها رو کنار می ذارم و کامپیوتر رو روشن می کنم. باید برنامه بنویسم. مانیتور رو جلو میارم، کی برد رو از زیرش خارج می کنم و میرم تو محیط ویژوال بیسیک و شروع می کنم به کار کردن. وقتی که حسابی گردن درد گرفتم و خسته شدم، یه نگاه به ساعت می ندازم. وُوُو... دو ساعت گذشته! حالا رو میزم رو کتابهای بیسیک هم پر کردن.
دوباره می رم سراغ درس خوندن. دوباره می خونم و می خونم. وقتی که خسته شدم، دوباره میرم سراغ برنامه نوشتن. اونقدر می خونم و می نویسم که خسته بشم.
شب، خسته از فکر کردن و درس خوندن، مسواک زده و نزده، مثل یک جسد توی تخت می افتم.
فردا صبح که بلند میشم، می شینم پشت میزم، کتابها رو مرتب می کنم و ... .

Monday، June 14، 2004

فرانسه- انگلیس

الهامات الهی!!!

دیشب حالم حسابی گرفته شدا! تا دقیقه 77 فرانسه- انگلیس رو نگاه کردم. بعد چون امروز امتحان داشتم رفتم خوابیدم. زیدان دقیقه 91 و 93 گل زده! بابا! من فقط به خاطر زیدان این بازی رو نگاه کردم( اوج چاخان دیگه)
حالا یه مشکل! اگه ایتالیا و فرانسه با هم بازی کنن، این وسط من باید طرف کدومشون رو بگیرم؟
حالا فعلا بازی امشب رو بچسبیم! ایتالیا- دانمارک. فردا هم مثلا ساعت 8 صبح امتحان دارما!!!

Sunday، June 13، 2004

جام یوفا

چرا جام ملتهای اروپا باید تو امتحانات ما شروع بشه؟؟؟؟ 4 سال صبر کردیم این جام شروع بشه، افتاده تو امتحانا!
این هم روز اولش که پرتغال باخت! این پرتغال دیگه چرا باخت؟ اون هم به یونان!
من فوتبال می خوام!

Thursday، June 10، 2004

شبکه

* جانور بازی هم حدی داره دیگه! دست انداختن هم حدی داره دیگه! مخ طرف رو پایین اوردن هم حدی داره دیگه!!
این حرفا تو گوشمون نمیره که نمیره. روزه آخری که آخرین جلسه درس با فلان استاد در کل دوران دانشجویی هست، باز هم دستش باید بندازیم!
اون از کاریکاتورش که روی تخته کشیده شد، اون هم از متلکهایی که تو نظر خواهی انداختن بهش اون هم از Softlan پرسیدنمون!!!
این استاده که دیروز باهاش آخرین جلسه رو داشتیم، یه اخلاق داره که می گه نظراتمون رو براش بنویسیم. وقتی هم که نظرات جمع شه، میده یکی از بچه ها بلند تو کلاس بخونه و دونه دونه به انتقادات جواب میده.
یکی تو نظر خواهی براش نوشته بود: «استاد! اخلاقتون توپه، حرف نداری. بیست بیستی! ما که راضیم. اجرت با آقا امام علی.( شوخی کردم. یه دفعه باورت نشه)»
یکی هم نوشته بود:« یه ذره تریپ استادی بذاری، بد نیست! لطفا آستین کوتاه هم نپوشین. درس مشاوره در ازدواج هم یه واحد جداست که توسط سرکار خانم دکتر... تدریس میشه. بند کفشاتون رو هم ببندین که ما همش منتظریم بخورین زمین»
ساعت قبلش هم به تحریک یکی از بچه ها، بچه های دوره ما ازش پرسیدن که: «استاد! سافت لن چیه؟». طرف هم کلی فکر کرده و گفته: «فکر کنم به شبکه هایی گفته میشه که در اونها نرم افزارهای مهم نگه داری میشه اما میرم براتون میگردم و پیدا می کنم!»
بعد هم اومدن به ما گفتن اگه ازمون چیزی پرسید، بگیم نمی دونیم. من هم پیشنهاد دادم که آخر کلاس یه نوشته رو کیفش بذاریم و بگیم که سافت لن چیه! موافت شد و آخر کلاس رو کیفش این یادداشت رو گذاشتم:« استاد! سافت لن، مارک لوازم بهداشتی مثل دستمال کاغذی است!»

Tuesday، June 08، 2004

یادداشتها

چند سال پيش که داداشي داشت روي پايان نامه اش کار مي کرد، من به وضعيت ديوار اتاق و مانيتورش مي خنديدم. ديوار و مانيتور با کاغذهاي يادداشتش، کاغذ ديواري شده بودند.
الان داشتم به اتاقم نگاه مي کردم که از اتفاق روزگار همون اتاقه داداشمه، ديدم مانيتور و ديوار اتاق من هم همونجوري شده. 3 تا يادداشت به بالاي مانيتور زدم، دوتا به ديوار. روي هر کدومشون هم 2، 3 تا کار نشده رو نوشتم.
خيلي دلم مي خواد که زودتر روي اونها رو خط بزنم و از ديوار و مانيتور جداشون کنم اما مي دونم که حداقل تا اول شهريور يه يادداشت روي مانيتور مي مونه.
اين ترم تموم شه تا راحت شم. ترم بعد هم ترم سختيه اما فکر نکنم به سختي اين ترم باشه. از همين حالا به فکر پروژه سخت ترم بعدم. تا حالاش که به خوبي اومدم، اون رو هم از سر مي گذرونم. اين روزها هم مي گذره مثل تمام روزهايي که گذشته.
يادش بخير دوران کنکور که شعار من و دوستم اين بود: «اين نيز بگذرد!» و چه راحت گذشت، با وجود نتيجه دردناکي که براي من داشت.
حالا هم باز بايد بگم: اين نيز بگذرد.

Monday، June 07، 2004

يه مکالمه بين من و استادم

* استاد! ميشه يه راهنمايي به من بکنين؟ مي خوام Visual studio .net رو سيستم نصب کنم اما نميشه. يه سري Component مي خواد که اونها رو هم نصب کردم اما باز نصب نميشه.
- ويندوزت رو از اول نصب کن.
* استاد! اين که خيلي سخته! حالا يه راه ديگه نيست؟
[خيلي جدي]
- اون قضيه مهندس کامپيوتره رو شنيدي؟
[با تعجب و حالت استفهام]
* کدوم قضيه استاد؟
- يه روز سه تا مهندس کامپيوتر و مکانيک و الکترونيک با ماشين داشتن مي رفتن. يه دفعه ماشين خراب ميشه. مهندس الکترونيک ميگه: از فيوزشه. مهندس مکانيکه ميگه: از دلکوشه. مهندس کامپيوتره ميگه: يه بار خاموش- روشنش کن، درست ميشه!!!

Saturday، June 05، 2004

دل خوش مدار

دل خوش مدار به آنچه که مي گويند؛ دل خوش مدار به آنچه که مي خوانند؛ دل خوش مدار به آنچه که مي کنند؛ دل خوش مدار به آنچه مي نويسند. هيچ چيز براي تو نيست.
سخنان چون نسيمي مي مانند که طره ي افشان، پريشان مي کنند و مي گريزند.
نوشته ها چون موجند که مي آيند و شنهاي ساحل را به رقص در مي آورند و مي روند.
دل خوش مدار. به هيچ چيز دل خوش مدار که از براي تو چيزي ساخته نشده است.
دل خوش مدار به عقايد که چون زمان عمل مي رسد، به گوشه اي افکنده مي شوند.
دل خوش مدار به تغيير که تنها در سخن ست و در باطن «سنت» ست که مي ماند.
دل خوش مدار نازنين. دل خوش مدار.

Friday، June 04، 2004

سر خود را مزن اينگونه به سنگ

سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه‌‌ی تنها ! دل تنگ !
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه‌ی جان را مدران !
مکن ای خسته ، درين بغض درنگ
دل ديوانه‌ی تنها ، دل تنگ !

پيش اين سنگدلان ، قدر دل و سنگ يکی‌ست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکی‌ست
ديدی ، آن را که تو خواندی به جهان يارترين
سينه را ساختی از عشقش ، سرشارترين
آن که می‌گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلازارترين شد ! چه دلازارترين ؟

نه همين سردی و بيگانگی از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ !
دل ديوانه‌ی تنها ، دل تنگ !

ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زيسته‌ای ، سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ
دل ديوانه تنها ، دل تنگ !

فريدون مشيری

Wednesday، June 02، 2004

روزمره

يه هفته هست که عملا تو خونه نيستم. هيچ کاري نتونستم انجام بدم. کوچکترين کارها هم موندن. کي اين ترس مادر و پدرم تموم ميشه؟ واقعا خسته شدم. زندگيم به هم ريخته. يه هفته هست که نتونستم رو برنامه ها کار کنم. از دو هفته ديگه هم امتحانام شروع ميشن. هفته فرجه هم که عملا وجود نداره. 4 تا امتحان کارگاه اين ترم دارم. دوتا پروژه رو هم هنوز شروع نکردم. هفته بعد از امتحانا هم بايد يکيشون رو تحويل بدم. کارورزي هم که دارم. دارم کلافه ميشم. تو اين حجم زياد کار هم اينا وحشت کردن نمي ذارن تو خونه باشيم. اي خداااااااا! من با اين همه کار چي کار کنم؟؟؟؟
امروز هم رفتم ماشين حسابم رو بدم درست کنن براي درس محاسبات عددي، يه عالمه راه رفتم، فهميدم اشتباه رفتم و بايد يه جاي ديگه برم. تو اين گرما اين يک مورد ديگه خيلي برام زور داشت. واي! من اين ترم از محاسبات مي افتم! چه ترم بديه! برنامه نوشتن براي محاسبات عددي ديگه خيلي زور داره! ديگه حالم از محيط ويژوال بيسيک به هم مي خوره. چقدر برنامه بنويسم!!!!
يه تحقيق هم مونده. چقدر کار دارم. يه عالمه درس نخونده هم هست. فقط از اول ترم اين محاسبات رو خوندم و پايگاه داده رو. وايي! چقدر هفته بعد بايد درس بخونم. اگه بابا و مامان بخوان باز مثل اين هفته بکنن که من اين ترم مشروطم!!!