Friday، April 30، 2004

چقدر خودم رو به اون راه بزنم؟ چقدر خودم رو فريب بدم؟ چرا نگم که ناراحتم؟
من ناراحتم. غمگينم. براي از دست دادنش ناراحتم. ماه ها بود که خودم رو براي اين لحظه آماده کرده بودم.
براي لحظه شنيدنش، براي لحظه فهميدنش. ماه ها بود که براي اون لحظه فکر کرده بودم. فکر کرده بودم چي بگم؟ چي کار کنم. براي هر سخني، جوابي داشتم.
ماه ها بود که فکر مي کردم از شنيدنش، از فهميدنش زياد ناراحت نميشم. اما حالا که اون لحظه رسيده، ناراحتم. غمگين غمگينم.
مي دونم که بايد فراموش کنم. هرچه که هست، هر چه که بود. هر روز و هر لحظه به خودم ميگم: فراموش کن. هر چي که بود رو فراموش کن. کار احمقانه اي هم نکن. تو عاقلي. فراموش کن. هر عکس العملي نشانه ضعف توه. مواظب باش که کسي نفهمه چه چيزي رو از دست دادي. مواظب باش که کار خطايي نکني. اون رو يک فرصت مي دونستي. مواظب باش فرصتهاي ديگه رو از دست ندي. هنوز براي تو فرصت هست.

هميشه از اوني که اون بالاست، گله کردم. هميشه گفتم که ناشنواست. اما خودم مي دونم که شنواست.
حالا که مي شنوي، اين يکي رو هم بشنو. صبر مي خوام. بهم صبر بده. تا حالا هيچ وقت نگفتم، اين رو مي خوام، اون رو مي خوام. فقط شکرت کردم براي چيزهايي که بهم دادي. نماز نمي خونم، روزه نمي گيرم. خودت مي دوني چرا. مي دوني که در اينها نه تنها نشاني از تو نمي بينم که بي اعتقاد تر ميشم. خودت مي دوني. همه چيز رو ميدوني. مي دوني براي چي صبر مي خوام. مي دوني در دل من چي مي گذره. مي دوني تو زندگيم هميشه گفتم: من تلاش مي کنم، اون کمک مي کنه. حالا ازت کمک مي خوام. صبر مي خوام. کمکم کن که صبور باشم و اطرافم رو به خوبي بينم. کمکم کن که از اين دوران عبور کنم بدون اينکه از چاله به چاه بيفتم.
کمکم کن.

Wednesday، April 28، 2004

* بعد از طوفان هيچ چيز نماند. طوفان که وزيد به کسي رحم نکرد. پس از طوفان، خبري از درخت پر صلابت مغرور راست قامت نبود. درخت من کمر کج کرد. درخت دنيا ديده، آنچنان بر خاک افتاد که گويي سالها از بر خاک افتادنش مي گذرد. ني هاي بي ادعاي برکه، بازيچه دستان طوفان شدند و به خيال سفر به ديار خوشبختي، به ديار نيستي سفر کردند. تنها من ماندم و ياد آنها.

* چه زود گذشت. از 76 تا 83. چه زود اين 7 سال به سر اومد. اون موقع چند سالم بود؟ 14 سال و حالا بيست و يک سال. اون موقع چند سالش بود؟ 22 سال و حالا 29 سال!!!
واي چه زود گذشت! سال ديگه دوقلوها ميشن 30 ساله و من 22 ساله.
وقتي بچه بودم، هميشه فکر مي کردم وقتي 22 ساله باشم، هم خاله هستم و هم عمه. اما اين طور که اين دوقلوها پيش ميرن، من نه خاله ميشم، نه عمه!!
البته بماند که هر چقدر ما 4 تا با هم اختلاف نظر داشته باشيم، در يک مورد هم عقيده ايم. «بچه چيه؟ بلاي جون»

Tuesday، April 27، 2004

احساس مي کنم اين چند وقت به جاي بزرگ شدن، پير شدم. در ظاهر شادم. همون آدم بي خيال سابق. اما درون غوغاست.
امروز وقتي بچه ها به خاطر ارائه خوبم بهم تبريک مي گفتن، حس کردم همه چيز برام پوچه. اگه يک زمان ديگه بود، از خوشحالي در خودم نمي گنجيدم اما حالا... . خيلي وقت بود توانايي خودم رو به رخ نکشيده بودم. امروز با وجود ايماني که به خودم و کارم داشتم، حس نارضايتي درونم موج مي زد.
تشويقهاي استاد و بچه ها هيچ چيز جالبي برام نبود. انگار بي معني ترين و احمقانه ترين تحقيق رو کرده بودم.
امروز يه بچه پر روي شر بودم. اما هيچ نشاطي در خودم حس نمي کردم. ديگه از کل انداختن با استادا لذت نمي برم. ديگه از سوال پيچ کردنشون، از مچ گيري، از شر بازي سر کلاسا لذت نمي برم. چرا اين جوري شدم؟
ديگه از برنامه نوشتن، از کار کردن لذت نمي برم. از پر رو بازي هام ديگه لذت نمي برم. چرا اين جوري شدم؟

Saturday، April 24، 2004

مي گي: چرا اينقدر داد مي زني؟ بهت مي گم: چون مي خوام ثابت کنم که نيست. ميگي: نمي توني.
بهت مي گم: نيست، تو ميگي: هست. بهت ميگم: اگه بود، بعد از اين همه فرياد، يه چيزي ميشنيد، ميگي: شنيده. مطمئن باش شنيده.
ميگم: اگه شنيده پس چرا جواب نميده، ميگي: حکمتش رو تو نمي دوني. ميگم: تو که اين همه عاقلي، حکمتش رو بگو. ميگي: نمي دونم.
ميگم: پس از کجا مي دوني شنيده، مي گي: اون همه چيز رو ميشنوه و مي بينه. مي گي: دلم ميگه که ميشنوه. ميگي: دلم ميگه که ديده. دلم ميگه که دوست داره، دوستم داره، دوستمون داره. ميگي: با تمام وجودم حس مي کنم که فريادهات رو شنيده. دردت رو ديده. غصه هات رو ميدونه.
ميگم: اگه مي دونه چرا درمان نمي کنه؟ ميگي: صبر داشته باش. امتحانشه.
ميگم: اين چه امتحانيه؟ آخه چرا؟ مي خواد چي رو ثابت کنه؟ مي خواد ثابت کنه که من ناشکيبم؟ من قبول دارم. من شکيبا نيستم. ميگي: مي خواد ثابت کنه که تو در اشتباهي. اون چيزي که رنجت ميده، حقيقت نداره. اين فقط با صبر محقق ميشه.
ميگم: تو هم دروغ ميگي. اول ميگي حکمتش رو نمي دونم، بعد اين همه دليل مياري. تو هم دروغ ميگي.
ميگي: من نظر خودم رو گفتم. فکر مي کنم که منظور اون، اينه که گفتم.
ميگم: حوصله تو رو ندارم. برو! برو يه جاي ديگه، براي يکي ديگه محاکمه راه بنداز. ميگي: تو که هميشه شعار مي دادي اول خودت رو محاکمه کن، بعد به محاکمه ديگران مشغول شو، حالا از زير محاکمه در ميري؟

موندم چي بگم. راست مي گفت.

Friday، April 23، 2004

ياري اندر کس نمي بينم، ياران را چه شد
دوستي آخر کي سرآمد، دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد، خضر فرخ پي کجاست
گل بگشت از رنگ خود، باد بهاران را چه شد
کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه پيش آمد، ياران را چه شد
شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهرباني را سرآمد، شهرياران را چه شد
لعلي از کان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان در نمي آيد، سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد، هزاران را چه شد
زهره سازي خوش نمي ساز مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستي، ميگساران را چه شد

ازت بدم میاد. همیشه جلوم رو گرفتی. حالا هم داری جلوم رو میگیری. به نظر تو انتظار کشیدن گناهه؟؟ این هم گناهه؟ این هم جز خطهای قرمزه؟
همیشه امر و نهی می کنی. همیشه خودت رو بزرگ و دانا می دونی. تو مگه کی هستی؟ جز یه بچه که فکر می کنه بزرگ شده؟؟

Thursday، April 22، 2004

تنهام. تنها تر از همیشه

* صبح است ساقيا قدحي پر شراب کن.
دور فلک صبر ندارد، شتاب کن
زان پيشتر که عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خراب کن، خراب کن، خراب کن.

Wednesday، April 21، 2004

یک گیگ فضای ایمیل به همراه 100 مگابایت فضای مجانی هوست رایگان با امکان FTP!!!
گوگل هنوز Gmail رو همگانی نکرده و در مرحله تستش قرار داره. امکان گرفتن Gmail برای کاربران Blogspot فراهم هست اما در هر حال هنوز آزمایشی هست اما این یکی سایته برای همه این امکان رو فراهم کرده! خیلی عجیبه. امکان POP3 هم داره.
برای ثبت نام اینجا رو کلیلک کنید

Tuesday، April 20، 2004

طوفانی سهمگین وزیدن گرفته. به انتظار پایان طوفان نشسته ام تا بدانم پس از طوفان چه می ماند. درخت تناور مغرور یا درخت کهنسال دنیا دیده یا نی های بی ادعای برکه؟

Monday، April 19، 2004

دیروز یه چیز عجیب تو میدون فردوسی دیدم. خیلی عجیب بود برام. به غیر از کلاغهای همیشگی میدون، چندتا دمجنبانک هم تو میدون بودن.
امسال بر خلاف سالهای قبل، جز کلاغ، تو مرکز شهر میشه پرنده هایی مثل گنجشک، دم جنبانک، مرغ مینا و پرستو دید. یعنی امسال هوا اینقدر تمیز شده؟؟

Saturday، April 17، 2004

* سر آن ندارد امشب که برآيد آفتابي
چه خيالها گذر کرد و گذر نکرد خوابي
نفس خروس بگرفت که نوبتي بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي
برو اي گداي مسکين و دري دگر طلب کن
که هزار بار گفتي و نيامدت جوابي

* امروز عجب باروني اومد. حسابي خيسم کرد. من از خيس شدن زير بارون بدم مياد.

Monday، April 12، 2004

بعضی کلاسها توی دانشگاه هستند که کلاسای بسیار خوب و مفیدی هستن. استعدادهای فرد تو این کلاسا شکوفا میشه.
مثلا استعداد یکی تو نقاشی، یکی تو موسیقی با ضرب گرفتن روی میز، یکی هم مثل من استعداد نوشتنش شکوفا میشه.
ترم قبل یه کلاس داشتیم که مثلا کلاس مدیریت بود اما دریغ از یک کلمه درباره مدیریت سخن گفتن. همش چرت و پرت بود. تو اون کلاس، استعداد متلک انداختن و جک درست کردنم شکوفا شد. این ترم هم یه کلاس داریم به نام معارف اسلامی!! که در اون کلاس، استعداد نگارشم داره شکوفا میشه. موضوع هم که تو این کلاس بسیار پیدا میشه.
خیلی کلاس پر باریه. شما تو دوران دانشجویتون از این کلاسای پربار نداشتین؟ ما که خیلی داریم. حتی کلاس محاسبات عددی هم از این کلاسای پرباره که در اون چگونگی جک گفتن و استاد رو دست انداختن رو یاد می گیریم.
ما چقدر دانشجوییم!!!

Sunday، April 11، 2004

عروسکان خيمه شب بازي در دستان توانمند يک هنرمند.

Friday، April 09، 2004

از زنهایی که متکی به مرد خونشون هستن و تا اون نباشه هیچ کاری نمی تونن بکنن، حالم بهم می خوره. بدم میاد از زنی که شیر آب خونش چکه می کنه و نمی تونه اون رو درست کنه. بدم میاد از زنی که سوار ماشین میشه اما نمی تونه یه تایر پنچر شده رو عوض کنه. بدم میاد از زنی که تا «آقاشون» نباشن، نمی تونن به یه سفر ساده برن. بدم میاد از زنی که مثلا مستقل زندگی می کنه و کلی ادعاش هم میشه که من تنها و جدا از خانوادم زندگی می کنم اما خرید خونش رو برادر یا پدرش انجام میده. بدم میاد از زنی که فیوز برق خونش بپره و اون نتونه برق رو وصل کنه و بره به مرد همسایه بگه تا برق خونش رو وصل کنه.
بزرگترین توهین به خودم رو این حرف می دونم:« چون دختری نمی تونی این کار رو بکنی. بذار برادرت بیاد بکنه». از 14 سالگی این نفرت در من زیاد شده. تا به حال نذاشتم که پنچری ماشین مادرم رو یه مرد غریبه بگیره. نذاشتم روغن و آب ماشین مادرم رو یه مرد غریبه چک کنه. منتظر پدرم یا برادرم نموندم تا بیان و کولر رو راه بندازن. منتظر نموندم تا اونها بیان آنتن رو نتظیم کنن. تو خاموشی ننشستم تا مردهای خونه بیان و فیوز برق رو چک کنن.
از زن همسایه بدم میاد که تا یه مشکل فنی تو خونش پیش میاد، زنگ ما رو میزنه تا برادرم اون مشکل رو حل کنه و هر وقت میگم بده من برات انجام میدم، می خنده و میگه: زنگ میزنم برادرم بیاد. کار شما نیست». حالا کارش مثلا چیه؟ فیوز برق پریده!! شیر آب چکه می کنه. سیم تلفن قطع شده!!!! از این جور زنها که فکر می کنن کار فنی فقط برای مردهاست و در توانای اونهاست، بدم میاد.
عصبانی میشم وقتی استادامون می گن:« شما دخترین. وقتی میرین سرکار باید ثابت کنین که کار بلدین اما پسرهایی که نصف سواد شما رو دارن، میان راحت کار رو می گیرن و اونوقت باید ثابت بشه که کار بلد نیستن. پس سعی کنین که خیلی بیشتر از اونچه که نیازه بشنوین و بخونین و باد بگیرین و خیلی بیشتر از اونچه که نیازه با دیگران بحث کنید و اطلاعاتتون رو به رخ دیگران بکشید و خیلی بیشتر از اونچه که نیازه از کلمات انگلیسی در مکالمه روزانه استفاده کنین که کارفرماها استفاده از کلمات انگلیسی در بیان عادی رو نشانه سواد می دونن. شما باید خودتون رو ثابت کنید اما مردها نیازی به ثابت کردن چیزی ندارن. شما برنامه نویسین. در ذهن کارفرماها، برنامه نویسی کار تخصصی مردهاست.»

Thursday، April 08، 2004

توي تعطيلات که رفته بوديم بندر عباس يه اتفاقي افتاد که هنوز يادم مياد دلم خنک ميشه. عين اين آدمهاي عقده اي شدم!! اما خوب خيلي دل خنکي بود.
روز سوم که بندر عباس بوديم، رفتيم قشم. ما زير 30 ساله ها که 9 نفر بوديم با قايق موتوري رفتيم و بالاي 30 ساله ها( پدر و مادرها) با اتوبوس موتوري!! اومدن.
تو قايق من و خواهري وداداشي کنار هم نشسته بوديم و روي اون قسمت وسط قايق که به اصطلاح صندليه. بقيه هم کناره نشسته بودن. خواهري از شدت ترسش، دستش رو دور دست من و داداشي حلقه کرده بود. قايق هم تو سرعت بالا با سينه محکم روي آب مي خورد و تکون شديدي داشت. تو يکي از اين تکونا خواهري افتاد. در همون لحظه دست من رو محکم گرفت و دست داداشي رو ول کرد. نتيجه اين شد که من هم افتادم.
دو تا از برادر خانمهاي داداشم به ما خنديدن و قايران هم قايق رو نگه داشت و اونا با حالت تمسخر جاشون رو با من و خواهري عوض کردن. من هم از اين موضوع به شدت عصباني بودم. اما هنوز 3 دقيقه از اين جابه جايي نگذشته بود که اون دوتا آقاي محترم!!! و داداشي عزيز که اون هم ما رو مسخره کرد و گفت: آبروم رو بردين! افتادن. غير از ما 9 نفر که با هم فاميل بوديم، 1 مرد و 3 زن ديگه هم بودن. با افتادن اين 3 تا قايقران و اون 3 خانم هم شروع کردن به مسخره کردن اينا.
آي دل من و خواهري خنک شد!! از 20 دقيقه فاصله بندر- قشم من و خواهري حدود 15 دقيقه رو بدون افتادن گذرونده بوديم اما اون آقايون بي ادعا!!! بعد از 3 دقيقه افتادن.

Tuesday، April 06، 2004

به اين مي گن دل و روده کامپيوتر رو در اوردن!!!کامپيوتر اين جانب

Monday، April 05، 2004

خواب مي بينم امروز يه چيزي نوشته که من رو به فکر برد- خيلي از نوشته هاش من رو وادار به تفکر مي کنه- از نظر خيلي ها شايد يه نوشته معمولي باشه اما براي من سرشار از حرفه.
اين نوشتش به من ياد آوري مي کنه که آدمهايي هستند که هرگز دوست داشتن رو بيان نکردن. و خوشحال ميشم از اينکه به من ياد آوري شد که تا به حال از اون دسته از آدمها نبودم که به کسي که دوستش دارم، نگم که دوستت دارم و از اين به بعد هم به ياد داشته باشم که به همه اونهايي که دوستشون دارم بگم که دوستت دارم تا مبادا در حسرت گفتن اين جمله بمونم.
پدر و ماردم رو دوست دارم چون حياتم از اونهاست. ايني که هستم، هر چقدر هم که از خودم ناراضي باشم، ثمره تلاش و عشق و محبت اونهاست. عشقي که به من و خانوادشون داشتن و دارن و با تمام وجودشون براي زندگيي خوب تلاش مي کنند. هميشه به مادرم مي گم که دوستت دارم و گاهي که روم ميشه به بابا هم مي گم که خيلي دوسش دارم. با وجود تمام دعواهايي که با هم ميکنيم.
دوستهام رو دوست دارم چون ازشون خيلي چيزها ياد مي گيرم. مريم رو دوست دارم به خاطر محبتش، به خاطر مهربوني هاش و شيطنتهاش. نجمه رو دوست دارم به خاطر اينکه مهربوني کردن رو ياد مي ده. و خواب مي بينم رو دوست دارم براي تمام چيزهايي که توي اين يکسال و اندي دوستي ازش ياد گرفتم. يوسف قوجق رو دوست دارم براي احترامي که به من مي ذاره. «س» نازنينم رو دوست دارم براي اعتماد به نفسي که توي اين 6 سال دوستي به من داده. «ش» رو دوست دارم براي جدلهايي که با هم داشتيم. براي تمام دعواهايي که ما سر هرچيز با هم مي کرديم و تمام اون دعواها از مني که غير قابل تحمل بودم آدمي ساخت که حداقل خودم مي تونم خودم رو تحمل کنم.
براي دوست داشتن هر کدوم از آدمهايي که دوستشون دارم يک دليل دارم اما براي يکي دليلي پيدا نکردم. نمي دونم چرا اينقدر «ح» رو دوست دارم. شايد به خاطر اينکه به من عشق رو ياد داد، سادگي رو، اعتماد کردن رو، راز داري رو و خيلي چيزهايي که من قبل از دوستي با اون بلد نبودم. نمي دونم. شايد هيچ کدوم از اينها نباشه. اما هرچه که هست مي دونم اون رو هم دوست دارم.

Saturday، April 03، 2004

خداجون! اينقدر قربون صدقت رفتيم، اين طوري شد، اگه قربون صدقت نمي رفتيم ديگه چي مي شد؟؟؟
****
نمي فهمم من به چه چيز کرمان حساسيت دارم که هر وقت مي رم کرمان مريض ميشم. اين دفعه اينقدر خودم رو زجر دادم و غير از آب معدني هيچ آب ديگه اي نخوردم. حتي وقتي مهموني مي رفتيم با خودم آب معدني مي بردم. چايي هم که اصلا نخوردم. فقط مي مونه آب تو غذاها که اون ها هم جوشيده بودن. پس چرا من باز مريض شدم؟؟؟
مثل اينکه مريض شدن شده سنت مسافرت من. با اين يکي هم کنار ميام. بي خيال مريضي!!!
****
اين دفعه که کرمان رفتيم، نتونستيم پيش اقوام بابا بريم. فکر کنم همه ازمون به شدت دلخور شده باشن. دفعه بعد فکر کنم همش پيش اقوام بابا باشيم.
****
امسال تو مسافرت هامون آنچنان رکوردهاي جاوداني زديم که فکر کنم کسي ديگه نتونه اين رکوردها رو بزنه!! از کرمان رفتيم بندر عباس اون هم راهي که همه با سرعت معمولي 6 ساعته مي رن. ما شاهکار زديم و 9 ساعته رفتيم!! در راه برگشت هم که از مسير ميناب- کهنوج- جيرفت- کرمان اومديم که ديگه بزرگترين شاهکار رو زديم!!! 2 روزه اومديم! آقايون راننده بعد از اينکه 190 کيلومتر رو در عرض 4 ساعت طي کردن، خسته شدن و شب رو در کهنوج خوابيدن. صبح بعد هم آقايون آونقدر تند اومدن که مسير کهنوج -کرمان رو 7 ساعته تشريف اوردن!!
واي از دست اين داداشم و برادر خانمهاش! بيچاره کردن ما رو از بس شيطنت کردن. البته بماند که پدر خانمش هم از پسرهاش کم نداره! شايد هم يه ذره بيشتر از 4 پسرش شيطونه.
شايد بعدن ماجرا هاي بندر عباس و قشم و کهنوج و ده بکري رو بنويسم. فقط اين رو بگم که من ديگه حاضر نيستم با خانواده زن داداشم برم مسافرت!!! از بس فاصله بين شهرها رو کند ميان که آدم تو ماشين بيچاره ميشه.