چقدر خودم رو به اون راه بزنم؟ چقدر خودم رو فريب بدم؟ چرا نگم که ناراحتم؟
من ناراحتم. غمگينم. براي از دست دادنش ناراحتم. ماه ها بود که خودم رو براي اين لحظه آماده کرده بودم.
براي لحظه شنيدنش، براي لحظه فهميدنش. ماه ها بود که براي اون لحظه فکر کرده بودم. فکر کرده بودم چي بگم؟ چي کار کنم. براي هر سخني، جوابي داشتم.
ماه ها بود که فکر مي کردم از شنيدنش، از فهميدنش زياد ناراحت نميشم. اما حالا که اون لحظه رسيده، ناراحتم. غمگين غمگينم.
مي دونم که بايد فراموش کنم. هرچه که هست، هر چه که بود. هر روز و هر لحظه به خودم ميگم: فراموش کن. هر چي که بود رو فراموش کن. کار احمقانه اي هم نکن. تو عاقلي. فراموش کن. هر عکس العملي نشانه ضعف توه. مواظب باش که کسي نفهمه چه چيزي رو از دست دادي. مواظب باش که کار خطايي نکني. اون رو يک فرصت مي دونستي. مواظب باش فرصتهاي ديگه رو از دست ندي. هنوز براي تو فرصت هست.
هميشه از اوني که اون بالاست، گله کردم. هميشه گفتم که ناشنواست. اما خودم مي دونم که شنواست.
حالا که مي شنوي، اين يکي رو هم بشنو. صبر مي خوام. بهم صبر بده. تا حالا هيچ وقت نگفتم، اين رو مي خوام، اون رو مي خوام. فقط شکرت کردم براي چيزهايي که بهم دادي. نماز نمي خونم، روزه نمي گيرم. خودت مي دوني چرا. مي دوني که در اينها نه تنها نشاني از تو نمي بينم که بي اعتقاد تر ميشم. خودت مي دوني. همه چيز رو ميدوني. مي دوني براي چي صبر مي خوام. مي دوني در دل من چي مي گذره. مي دوني تو زندگيم هميشه گفتم: من تلاش مي کنم، اون کمک مي کنه. حالا ازت کمک مي خوام. صبر مي خوام. کمکم کن که صبور باشم و اطرافم رو به خوبي بينم. کمکم کن که از اين دوران عبور کنم بدون اينکه از چاله به چاه بيفتم.
کمکم کن.
