تمام آفهام می پرن. چی کار کنم؟؟
چرند و پرند
محصول بلند فکر کردن های یک ذهن پریشان
Tuesday، March 23، 2004
Sunday، March 21، 2004
سالي که نکوست از بهارش پيداست.
وقتي موقع سال تحويل بارون مي اومد( نفهميدم بارون بود يا برف. فقط مي دونم ساعت 10 برف مي باريد) با خودم گفتم:« امسال سال خوبي خواهد بود». اما از ديروز بعد از ظهر با خودم دارم ميگم، عجب خوش شانسي من هستم. وقتي اول سالي کارت به دوا و درمون کشيده شده باشه، تا آخر سال مي خواي چي کار کني؟ نکنه مثل سال 77 بشه که روز اول سال به شدت سرماخورده بودي و اون سال يکي از بدترين سالهاي زندگيت بود؟
اما با اين حال فکر کنم سال خوبي باشه اما فکر نکنم عيد امسال بهم خوش بگذره!! مسافرت که بهم خو شنمي گذره. چون وقتي تو خونه خودمون اين جوري دل وروده اوضاعش به هم ميريزه، تو مسافرت ديگه چي ميشه؟ مني که هر وقت از تهران خارج شدم، اوضاع مزاجيم حسابي به هم ريخته و هر چقدر که بهم خوش گذشته، از دماغم خارج شده!
خدا جون! امسال تو مسافرت حالم بد نشه
Thursday، March 18، 2004
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمه شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار،
خوش به حال روزگار!
عید همه مبارک. سال 83 سال خوبی برای همه باشه. سال 82 هم سال خوبی بود هم سال بد. اما بدیش بیشتر از خوبیش بود. امیدوارم 83 خوبیش بیشتر از بدیش باشه.
Wednesday، March 17، 2004
هورااااااا! دیشب شیشه شکسته نداشتیم. دیشب چقدر نسبت به سالهای قبل اوضاع آروم بود! نه از پلیس اونجور خبری بود نه از نارنجکها! خیلی کم بود. هر سال صبح چهار شنبه که می رفتیم 150 می دیدیم کف خیابون رنگ شده اما امروز به طور عجیبی کف خیابون تمیز بود!!
دیشب حضور پلیس مایه تفریح و نمک ماجرا بود. یه دفعه می دی پسرها دارن فرار می کنن. نگاه می کردی می دیدی یه پلیس!! با با توم برافراشته دنبال 100 نفر کرده! خیلی با نمک بود
Tuesday، March 16، 2004
*اصولا هر وقت بی خوابی به سر من میزنه، من یه چیز جدید یاد می گیرم. من چقدر با حالم.
من یه اخلاق دارم که هیچ وقت سوال نمی کنم. هر چیز رو که ندونم اونقدر خودم دنبالش می رم تا یاد بگیرمش. همیشه سعی می کنم خوب نگاه کنم تا یاد بگیرم. اصلا سوال پرسیدن از افراد برای من یه گناه کبیره هست!!! حالا اگه یه سوال از یکی بپرسم، دیگه ببینید چی بوده که نتونستم حلش کنم و بالاخره پرسیدم!!!!
حالا!! دیشب دوباره به یکی از همین بی خوابی های مفید دچار شدم. اینبار رفتم تو Optionهای ایمیل یاهو سرک کشیدن!! و از قضا چندتا از مهمترین سوالاتم رو پیدا کردم!!
شاید خیلی مسخره باشه اما من نمی دونستم میشه طوری نتظیمات رو ایجاد کرد که به طور خودکار به ایمیلها پاسخ بده و به انتهای ایمیلها امضا اضافه کرد!!! و همیشه برام سوال بود که یکی از استادامون اینقدر بی کاره که همیشه در انتهای ایمیلش، آدرس سایتش به صورت هاپرلینک می نویسه!! تازه دیشب فهمیدم من چقدر خنگ بودم!!!
* باز این چهار شنبه سوری شد!! من دیگه حوصله ندارم. چقدر هر سال پول شیشه بدیم؟ امیدوارم امسال دیگه شیشه هامون نشکنه. زن داداش چهارشنبه سوری ندیدهً منم، امشب میاد اینجا که چهار شنبه سوری خفن اینجا رو ببینه. به شوخی بهش می گفتم: خوب موقعی میایی. مشتری زیاده. تازه می تونی چند نفری رو هم بفرستی بهشت زهرا!! آخه آدم چاقو خورده که زنده نمی مونه!!!
الان که ساعت5 هست، شروع کردن به ترقه و فشفه در کردن! خدا به داد برسه ساعت 8 که اوجشه!! امسال خواهر جان هم می خوان برن در مراسم ترقه زنی شرکت کنن. رفته اند سیگارت و فشفشه هم خریداری کرده اند. این خواهری هم خیلی باحال تشریف دارند.
امشب هم که تلویزیون فیس آف میزاره. باز هم هنر سانسورش رو می خواد به رخ همه بکشه. من امشب می شینم این فیس آف رو ببینم تا یاد گیرم چه طور میشه این فیلم به این خفنی رو از تلویزیون پخش کرد. فقط موندم که شخصیت منفی فیلم رو چه جوری می خوان درست کنن. باید داستان با حالی باشه!!
Monday، March 15، 2004
* یه دفعه بیاین مجسمه آرمین رو هم بسازین و بزارین جلوی ساختمان دفتر مجاهدین انقلاب اسلامی.
* چند روزه دارم یه ادیتور برای وبلاگ نویسی می نویسم. آخه خواهر جان هم می خوان وبلاگ بنویسن، براشون سخته کدهای HTML رو خودشون وارد کنن. کاش خواهر جان زودتر درخواست این برنامه رو می داد. اینقدر این چند روز VB یاد گرفتم که توی یکسال گذشته که با VB کار کردم، یاد نگرفته بودم. تا حالا با VB ادیتوری با این قدرت ننوشته بودم. آی خواهری! تو چقدر خوبی!! (البته امیدوارم هیچ وقت وبلاگ نویس نشی! چون پول اینترنتت رو من باید بدم! به صرفه نیست. پول چتهات رو میدم بسه!)
Saturday، March 13، 2004
- حالت خوبه؟
* نه
- مطمئنی حالت خوبه؟
* نه
- من که فکر نمی کنم حالت خوب باشه
* حالم خوب نیست.
- بابا! چرند! چرند نگو دیگه. تابلوه که حالت خوب نیست.
* بابا! مَلی. حالم خوب نیست. چرا اذیت می کنی؟
-اِههه! دخمل! چرا این قدر چرند می گی؟ حالت صورتت داد میزنه که حالت خرابه! ببینم! با هِلی پریدی، اکس باز شدی؟
* ملی! چرا اینقدر چرت و پرت می گی؟ من که دارم میگم حالم خوب نیست. هِلی کیه؟ اکس باز کیه؟ چرا بی ربط میگی؟
- نکنه هِلی اسیدیت کرده!!
* مَلیییییی! یه دوست مثل تو داشته باشم هزارتا که نه، جای 20 هزارتا دشمن رو جواب میده. بیا یه دفعه بگو تو کار تل و علف هم هستم دیگه. چرا به هلی گیر دادی؟ هلی فقط گاهی اکس میزنه. تو کار اسید هم نیست. تازه! به فرض که باشه، چرا به من ربطش میدی؟ مثلا دوست جون عزیز! من دیشب نخوابیدم، خسته ام. چرا خستگی من رو به این چیزا نسبت میدی؟ قاط زدی؟ تو خودت حالت خوبه؟ من دارم می گم حالم بده، تو میگی من دروغ می گم، حالم بده؟ مطمئنی آجری، چیزی تو سرت نخورده؟
- نه داداش! من حالم خوبه. تو حالت خرابه. برو خونه. چرا اومدی دانشگاه؟ با هلی برو خونه.
----------
نوشته بالا قسمتی از مکالمه من و دوست عزیزوارم در روز 4 شنبه بود! «*» حرفایه منه، «-» حرفای دوستم. اگه جای من بودین، چی کار می کردین؟
Wednesday، March 10، 2004
فعلا یه ذره قاطیم( کی قاطی نبودم که حالا یه ذره قاطیم!!). حوصله هیچ کس رو هم ندارم. فعلا فقط می خوام بشینم و برای دلم برنامه بنویسم.
حالا ببینم چی میشه
Monday، March 08، 2004
Wednesday، March 03، 2004
نذر و نیاز. نذر نمک. نذر سکه. نذر شمع. نذر پارچه. حاجت مندی؟ سر به آستان که می نهی؟
انفجار، خون. خون حسین. خون عزاداران حسین. چندبار باید عزاداران حسین به جرم عزاداری به خاک و خون کشیده شوند؟
علم. علم. علم. این بار سنگین بر دوش کشیدن به چه معناست؟
سیاه. سیاه. سیاه. به سووشون که نشسته ای؟ درخت گیسویت کجاست؟
سه شنبه، عاشورای حسینی. سه شنبه، روز مهدی موعود.
چرا ظهر عاشورا سرد نیست؟