Friday، January 30، 2004

از روز 2شنبه فقط دارم فکر مي کنم. پکرم. همه هم اين موضوع رو فهميدن. خواهر کوچيکه هم هر از گاهي يه تيکه مياد که مثلا لو بدم که چي شده اما اين بار اونقدر اتفاق بد هست که امکان نداره تو جمع خونواده بيانش کنم.
همش دارم به اين فکر مي کنم که توي يک سال گذشته اتفاقاتي افتاده که مجبور شدم توي خيلي از عقايد و افکارم تجديد نظر کنم اما اين يکي ديگه خيلي سخته. چيزهايي شنيدم که چه بپذيرم و چه نپذيرم، نتيجه يکيه. نتيجه اش بي اعتمادي من به همه هست. وقتي بعد از 6 سال دوستي هنوز نتونسته باشم اين دوتا رو بشناسم، ديگه چه جوري مي خوام توي اين جامعه زندگي کنم.
اگر حرفاي اين يکي رو درباره اون يکي بپذيرم، بايد بگم که خيلي ابله بودم که اون يکي رو نشناختم. نفهميدم از اون آدمهايي هست که من حالم ازشون بهم ميخوره. متاسف ميشم براي خودم که اون همه احترام براي اون و خونوادش داشتم. مخصوصا براي برادر بزرگش!! که حالا اين چيزها رو دربارش شنيدم. متاسفم مي شم براي اون همه محبتي که به اون و خانوادش داشتم. متاسف مي شم براي اون همه علاقه اي که به اون و مادرش و مادر بزرگش داشتم. و تاسف اون لحظاتي رو مي خورم که براي اون صرف کردم.
اگر حرفاي اين يکي رو نپذيرم، باز هم براي خودم متاسفم که توي اين 6 سال نفهميدم که چه آدم کينه توزيه. نفهميدم براي گرفتن انتقام حاضره دوست قديمش رو به لجن بکشونه. نفهميدم که براي خنک شدن دلش، حاضره اين جوري با اعصاب من بازي کنه در حاليکه مي دونه من به اين مسائلي که اين درباره اون يکي و خانوادش گفته، به شدت حساسم.
پذيرفتن اين مسئله برام سخته. نمي تونم بپذيرم که دوستاي من، اون هم اين دوتا که هميشه فکر می کردم و می گفتم مثل خواهرام مي مون، اين جوري باشن.
اين چند روز به قدری ناراحتم که باز شروع کردم به قرص خوردن تا يه مقدار آروم تر بشم. بعضی وقتا از شدت سر درد می خوام داد بزنم. شبها هم خوابم نمی بره. شايد برای بعضی ها اين موضوع اهميتی نداشته باشه اما برای منی که در تمام لحظات بد زندگی اين دوتا باهاشون بودم و اگر گريه کردن، من هم گريه کردم، اگر خنديدن من هم باهاشون خنديدم، خيلی سخته.
توی جريان طلاق اين يکی چقدر حرص خوردم، چقدر اعصابم به هم ريخت. برای اون يکی چقدر ناراحت بودم و چقدر تلاش کردم تا با اين مسئله کنار بياد و حالا... . اميدوارم زودتر با اين مسئله کنار بيام. بايد پذيرم که انسانها هزار چهره هستن.

Thursday، January 29، 2004

نمي دونم بگم آخيش يا بگم:اه. در هر صورت اين امتحاناي لعنتي تموم شدن و بنده به احتمال زياد 4 واحد افتاده دارم. قربون خودم برم. خيلي نازم. خيلي باحالم. خودم رو چشم نزنم.
مثلا اون ترم معدل دوم رو داشتم و اين ترم 4واحد مي افتم. من چقدر شاهکارم. من چقدر توپم. خودم رو چشم نزنم يه دفعه.

Tuesday، January 27، 2004

اين زلزله مثل اينکه نمي خواد دست از سر استان کرمان بر داره. امروز صبح ساعت 9:30 توي جوپار و ماهان زلزله اومده. مثل اينکه زلزله اش هم شديد بوده اما کوتاه مدت. به دليل قوي بودن شبکه زلزله نگاري کشور! اين زلزله ثبت نشده!! استانداری به شهرهاي جوپار و ماهان اخطار داده. الان اقوام ما دارن توي چادر زندگي مي کنن. هوا هم به شدت سرده. فعلا که 3 روزه اين دوتا شهر دارن مي لرزن. اميدارم اتفاقي نيافته. فعلا هم که زن داداشم براي يکي از واحدهاش رفته جوپار( هرجا ميره زلزله مياد. اين زن داداشمون هم عجب شانسي داره!)

Sunday، January 25، 2004

* فکر کنم بايد خيلي خوشحال باشم که آدم برونگرايي هستم. خودم رو با فرياد زدن و نوشتن خالي مي کنم. چيزي ته دلم نگه نمي دارم. اگه از کسي يا چيزي ناراحت باشم صاف و پوست کنده مي گم حتي اگه ديگران ازم دلخور شن يا فکر کن که آدم بي مسئوليتي هستم يا حتي بدتر از اينها، فکر کنن که چه آدم کم طاقتي هستم.
اين چند وقت خيلي چيزا رو بهانه کردم و ناراحتيم رو به اونها نسبت دادم و تمام داد و بيدادهام و بدخلقي هام رو به اون چيزا نسبت دادم. فکر کنم اگر اين کارا رو نمي کردم و اين ديوونه بازي ها رو در نمي اوردم حالم خرابتر از اين ها بود.
اميدوارم زودتر همه چيز تموم شه تا موضوع رو لو ندادم!!! اگه موضوع لو بره، حسابي پيش دوستام و بقيه کنف مي شم. برونگرايي هم، اين دردسرها رو داره ديگه!! همه از رازت با خبر مي شن.
اين قدر اين چند وقت فکرم مشغول بوده که نتونستم درست و حسابي درس بخونم. اميدوارم به زودي آدم بشم!!!!! (آخه 3 تا امتحان بيشتر نمونده)

* جناب «خسن آقا» معتقدن براي نجات ايران بايد اتخابات رو تحريم کرد. من يکي که به چنين چيزي اعتقاد ندارم. انتخابات شوراي شهر رو تحريم کرديم، چه چيزي به دست اورديم؟ با اين وضع که داره پيش ميره چند وقت ديگه فرهنگسرا ها رو مي بندن. مجلس رو هم از دست بديم؟؟؟ دو دستي کشور رو تقديم تندروها کنيم؟؟ اون هم از نوع بسيجي شون؟؟ اگه براي اون 190 تا کرسي مجلس که رقابت درشون امکان پذير نيست، رقابت ايجاد بشه، من يکي شرکت مي کنم اما اگه همين جوري انتخابات برگزار بشه، خوب دليلي براي شرکت وجود نداره. بذاريد فکر کنم يه بار ديگه کلاه سرم رفته، به نظرم در اون صورت خوشحالتر خواهم بود نسبت به الان که از شرکت نکردن در انتخابات شوراي شهر پشيمونم.

* من هم مثل اين آقا دارم درس می خونم!!!

Thursday، January 22، 2004

سوتي سايت شجريان!!! روز سوم بهمن را پنج شنبه اعلام کردن!!!!( روز 5شنبه دوم بهمن ماه هست)

* يه بار «عبدلعلي زاده» وزير مسکن، توي يه کنفرانس مهندسي عمران در مشهد گفت:« شهادت محمد بن علي را به فرزند بزرگوارش موسي بن محمد تسليت مي گويم»!!!.

* امروز به شدت حالم خرابه. سر امتحان داشتم گريه مي کردم. اعصابم به هم ريخته بود. امتحان اول رو بد داده بودم و همه فرمول ها و راه حل هاي امتحان دوم رو فراموش کرده بودم. سر امتحان استادم اومد بالا سرم. ديد به شدت قاط زدم. آروم بغلم کرد!!! و تو گوشم گفت:« «ن»! حواست رو جمع کن. نگران هم نباش. من تو رو که خوب مي شناسم. با اين قيافت من رو هم دچار ياس فلسفي کردي». اون قدر سر جلسه آروم شده بودم!!! اما جه فايده، هيچ فرمولي يادم نيومد :-(. برام جالب بود که تکه کلام من رو هم مي دونست! ياس فلسفي!!!

* امتحانام رو تا اينجا خيلي بد دادم. مشروط نشم خوبه. فقط يه امتحان رياضي رو خوب دادم که اون هم جاي تعجب داره. چون توي دانشگاه سابقه نداشت که من امتحان رياضي رو خوب بدم!!!

Tuesday، January 20، 2004

امشب داشتم فيلمهايي که داشتيم رو توي کامپيوتر مي ريختم. فيلمها مال بم بود. خونه پدر زن داداشم. يه دفعه دلم گرفت. اون خونه، اون جمعي که توي اون فيلمها بودن، اون شادي و سر زندگيشون. فقط مي تونستم خدا رو شکر کنم که از اونايي که تو اون فيلم هستن، هيچ کس نرفته. اما شادي از اون جمع رفته. شادي و خنده هاي اون جمع حالا برام يه آرزو شده.
تکه هايي از فيلمها مربوط به ارگ قديم بود. ارگي که الان تخريب شده. ارگي که ارزوي دوباره ديدنش به دلم موند. دو سال پيش ارگ رو ديده بودم و توي اين مدت فرصت نشده بود که دوباره ببينمش و پيشنهاد داده بودم حالا که فاميلامون بمي شدن، عيد امسال بريم بم و ارگ رو ببينيم که حالا... .
اما خدايا باز هم شکرت.
چي مي تونم درباره اين واقعه بگم؟ آرزوهامون به باد رفت. خيالها و برنامه هايي که براي جشن ازدواج برادرم داشتيم به باد رفت. منظر قشنگي که از اون مراسم و مراسم هاي بعدش داشتيم نابود شد. اما هيچي نمي تونيم بگيم چون همه چيز رو فديه خون اونها مي دونيم.

شجريان باز هم در تهران می خواند

Monday، January 19، 2004

* اين امتحانا حالي برام نذاشتن. اوليشون رو خيلي خوب داده بودم. يه نمره 20 از يه درس 3واحدي خيلي روحيه سازه اما امتحان دوم و سوم شديدا حالم رو گرفتن. پس فردا هم امتحان بدي دارم. درسيه که خيلي بهش اميد ندارم. اينا رو که توش ادعا داشتم، اين قدر بد دادم، اون رو که از حالا مشخصه که چقدر بد مي دم. ترسم از روز 5 شنبه هست که 2 تا امتحان با هم دارم. خدا کنه اونا رو خوب بدم. هفته بعد، هفته خوبيه. امتحاناي سبک با فاصله زماني مناسب. اميدوارم از پسشون بر بيام.
* امروز باز نشستم «نمايش ترومن» رو دوباره ديدم. خيلي قاطي دارم که وسط امتحانا فيلم ديدنم تعطيل نشده!!

Friday، January 16، 2004

فلک را جور بي اندازه گشتست
جهان را رسم و آيين تازه گشتست
هَزار امروز هم آواز زاغ است
گل از بي رونقي ها، خار باغ است
نه خندان غنچه، نه سرو از غم آزاد
نه گل خرم، نه بلبل خاطرش شاد

Wednesday، January 14، 2004

امتحان، امتحان، امتحان. با اين امتحانا دارم بيچاره مي شم. ماشاالله دانشگاه گل و بلبل ما که نمونه کوچکي از نظام سياسي خودمونه، برنامه امتحاني رو جوري چيده که دوتا درس تخصصي خفن (يکي به شدت فرمولي و ديگري به شدت خرخوني) رو در يک روز و در يک ساعت برگزار مي کنه و اونقدر باحاله که بعد از انتخاب واحد، جاي امتحانا رو عوض مي کنه که اين دو تا امتحان توي يک روز بيوفته و هر چه داد و بيداد هم که بکني که جاي امتحانا رو عوض کنن ميگن سيستم کامپيوتري نمي پذيره!!!! (لااقل اين حرف رو به غير کامپيوتري ها بگين. به بچه هاي گرافيک هم بگي مي فهمن که بهانه هست چه برسه به ما کامپيوتري ها که ذاتا زير آبي رو و دودره باز و هکريم!).
فعلا که بي خيال دنيا، بايد رياضي و تجزيه تحليل و الکترونيک و زبان تخصصي و زبان فني رو خفن بخونم تا بتونم از اين 4روز امتحان پشت سر هم در برم. خدا اين ترم به دادم برسه که پروژه ها رو هم درست کار نکرديم (از دست دوستاي ناباب و دودره).
20 واحد برداشتن، همين چيزا رو هم داره. تازه ترم ديگه با درساي خفنتر ترم بعد هم بايد 20 واحد بردارم که اگه بهم رو هم بدن 21 واحدش مي کنم. فعلا تا اطلاع ثانوي بنده به آخر دنيا رفتم( دانشگاهمون که بعد از آخر دنيا هست، حالا يه مرحله هم پيشرفت مي کنم، مي رم آخر دنيا ;-) )

Monday، January 12، 2004

مي خواستم باز بي خيالي طي کنم اما نمي شه. هر وقت ياد آرزوها و آرمانهاي دوران نوجواني مي افتم و خطرهايي که به خاطر رسيدن به اونها از بيخ گوش گذروندم، نمي تونم بي خيال يه گوشه بشينم و ناظر باشم. باز آمپرم مي چسبه. الان هم مي خوام داد و فرياد راه بندازم و يه عالمه بد و بيراه به يه عده کم عقل بدم.
آخه آدمي ناحسابي! اين همه رد صلاحيت يعني چي؟ خوب يه دفعه بگين اين و اين و اين برن بشن نماينده مجلس. ديگه چرا پول هدر مي کنين، وقت خودتون رو مي گيرين، حنجره هاي نازنينتون رو به کار مي ندازين، قلمهاي قشنگتون رو استفاده مي کنين؟
آخ! ببخشيد. يادم رفت. شما بايد يه جوري غذاي فلان قيمت رو مجاني نوش جان کنيد يا ميوه به همان قيمت رو. يا فلان دستمزد رو بگيرين. واقعا معذرت مي خوام که يادم رفته بود خانوادتون لباس ندارن، گرسنه ان و از اين چيزا.
من موندم يه جو عقل توي اين کله ها پيدا مي شه که بفهمه رد صلاحيت دو نايب رييس مجلس، 6 عضو هييت رييسه و خيلي از روساي کميسيون هاي مجلس، چه معنيي مي ده؟ اون هم به دليل عدم اعتقاد به ولي فقيه و اسلام!! يعني نماينده هاي الان مجلس اون هم مهمترين هاشون به قانون اساسي اعتقاد ندارن؟؟!!!! آخه آدم هاي باشعور، لاقل ظاهر رو حفظ کنين.
شما آبروي هرچي دين هست رو بردين.
براي خودم و نسل خودم که پر از آرزو بودن، متاسفم. براي خودمون که اين جوري زندگيمون شده بازيچه چندتا آدم ابله متاسفم. براي کشورم که زماني هر وقت اسمش رو مي شنيدم قلبم ميلرزيد، متاسفم. براي همه کس و همه چيز متاسفم. برای ايرانی و ايرانی متاسفم.



تحصن معنرضين به رد صلاحيتها همچنان ادامه دارد.

نام نمايندگان متحصن
موضع گيري رهبر جمهوري اسلامي در قبال رد صلاحيت ها: مجراي قانوني وجود دارد و همه بايد براساس قانون عمل كنند،
سردبير رسالت: رد صلاحيت 100 يا 200 نفر آسيبي به مشاركت مردم نمي‌‏زند!!!
دعوای شورای نگهبان و وزارت کشور در سايتهايشان

Saturday، January 10، 2004

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم، انسانم آرزوست
گفتند:« يافت مي نشود، جسته ايم ما»
گفت:« آنکه يافت مي نشود، آنم آرزوست»

Friday، January 09، 2004

امشب يه برنامه به اسم «کرشمه تا وصال» از شبکه يک پخش شد. درباره «ايرج بسطامي» بود. مرده پرستي تلويزيون ايران باز گل کرد. نمي دونم چرا وقتي بسطامي زنده بود و برنامه نغمه هاي شبکه تهران تصوير و صداي ايرج رو پخش مي کرد، اينها يه اسم کوچيک ايرج بسطامي رو روي صفحه تلويزيون نمي نوشتن؟ حالا يادشون اومده صداي ايرج خاص بود؟ حالا يادشون اومده صداي ايرج مثل صداي ظلي بود؟ حالا يادشون اومده ايرج يه هنرمند دلسوخته! بوده؟ حالا که ايرج با تمام توانايي ها و قابليت هاش ديگه نيست؟توي اين برنامه حرف خيلي ها رو سانسور کردن. چون داشتن مي گفتن که ايرج توي فقر زندگي مي کرده.
نوارهاي ايرج به فروش نمي رفت چون خيلي ها نمي شناختنش. خود من وقتي صداش رو مي شنيدم و تصويرش رو مي ديدم، نمي دونستم کيه تا برم کاراش رو بخرم. با ديدن عکس شجريان به همراه شاگرداش، فهميدم اين خواننده که تحرير هاي خيلي قشنگي داشت، ايرج بسطاميه.
تلويزيون باز هم توي اين برنامه درست عمل نکرد. تصوير عليزاده و شجريان رو در حال امضا کردن نشون ميده اما مشخص نمي کنه که دارن چي امضا مي کنن. فقط چشمهاي گريان مشکاتيان رو نشون ميده در حاليکه خيلي هاي ديگه هم بودن که از رفتن ايرج ناراحت بودن. به سراغ خيلي هاي ديگه اصلا نرفت.
ما ايراني ها ، هر کارمون که بکنن، مرده پرستيم. فقط وقتي يکي ميره يادمون مي افته که اون هم بوده.

گفتی به روزگاری مهری نشسته
گفتم بيرون نمی توان کرد حتی به روزگاران.

Thursday، January 08، 2004

شانس يعني من! تا ميرم لب دريا، دريا خشک ميشه. اون از 3 گيگ اطلاعات پريده اين هم از شاهکار دوم خواهر جان. باز زد کيس من رو دفرمه کرد! حالا اون دفعه درستش کردم اما اين دفعه ديگه درست نمي شه. قاب بالاي سر کيس رو انداخت رو کيس. قاب هم با گوشه فلزيش اومد رو درپوش کيس که از کيس جدا کرده بودمش براي درست کردن هاردهام. الان يه طرفه درپوش کيس خيلي خوشگل رفته تو.
من از دست اين خواهر ي به کجا پناه ببرم؟؟؟ يه استاد داريم مي گه زشته که کيس دانشجوي کامپيوتر بسته باشه. دل و روده کيس يه دانشجوي کامپيوتر هميشه بايد بيرون باشه. فکر کنم اين استادمون يه خواهر مثل خواهر من نداره که روي درپوش کيسش بشينه يا قاب بندازه روي اون!
مي ترسم فردا خواهر جانم يه چيزي بزنه تو سر خودم! من شبا ديگه تو اتاق خودمون نمي خوابم. خواهري خطرناک شده!!!!

Wednesday، January 07، 2004

* با من صنما دل يک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شده ام از بهر خدا
زان زلف خوشت يک سلسله کن.

* اين سايت شجريان هم بعد از زلزله بم بالاخره تغيير پيدا کرد! تازگي ها متوجه قدرت اينترنت شدن. انصافا سايت هم خوب طراحي شده. از فلش در ابتدا و براي ورود به صفحه اصلي استفاده شده اما اين امکان رو به بازديد کننده دادن که اگه نخواست فلش رو ببينه، از فلش بگذره و صفحه اصلي رو ببينه. اميدوارم بقيه امکاناتش هم راه بيفته. مشخصه که ابتدايي هست. هيچکدوم از لينکها کار نمي کنن. اما اگه واقعا اين سايت همينجوري بمونه، يه سايت حرفه اي براي يک شرکت معتبر هنري ميشه. اگه اين جوري بمونه!!
از امکاناتي که براي کنسرت اخيرشون توي سايت گذاشتن، رزرو بليط از طريق اينترنت هست. اما خودمونيم کنسرتش خيلي گلونه!! پول ما به اين چيزا نمي رسه. حداقلش 10هزار تومنه! باز آرزوي کنسرت شجريان به دلمون موند( من که از اين پولا ندارم).

يار مرا، غار مرا، عشق جگر خوار مرا
يار تويي، غار تويي، خواجه! نگهدار مرا
نوح تويي، روح تويي، فاتح و مفتوح تويي
سينه مشروح تويي، بر در اسرار مرا
نور تويي، سور تويي، دولت منصور تويي
مرغ که طور تويي، خسته به منقار مرا
قطره تويی، حجر تويي، لطف تويي، قهر تويي
قند تويي، زهر تويي، بيش ميازار مرا
روز تويي، روزه تويي، حاصل دريوزه تويي
آب تويي، کوزه تويي، آب ده اين بار مرا
دانه تويي، دام تويي، باده تويي، جام تويي
پخته تويي، خام تويي، باده تويي، خام مگذار مرا

Tuesday، January 06، 2004

نمي دونم چرا تازگيها با چيزي کيف نمي کنم. اصلا شور و حال 3 هفته پيش رو ندارم. نوه خالم هم رفت و من هم بازي ديگه ندارم!!!
ديشب هم يه شاهکار بزرگ زدم. هارد دوم سيستم رو جدا نکردم و موقع پارتيشن بندي هارد اول، يکي از پارتيشن هاي هارد دوم رو هم پاک کردم و اين گونه بنده 3 گيگ اطلاعات از دست دادم. يه فيلم عقد که روي هاردم بود و الان اصلش رو ندارم، 30 تا برنامه نوشته شده خودم، يه عالمه سورس برنامه نمونه، يه عالمه مطلب درباره برنامه نويسي و يه عالمه تحقيق و آدرس سايت.
حالا نمي دونم چه خاکي به سرم بريزم.

Saturday، January 03، 2004

يار مرا غار مرا خواجه نگهدار مرا
نور تويي ثور تويي دولت منصور توي

* اين چند روز خودم رو دارم با نوه خالم که با خالم و دختر خالم اومده تهران سرگرم مي کنم. خيلي بچه نازيه و البته به شدت لوس. هر وقت يه آهنگ تند مي زارم ( من هم بلدم آهنگ تند بزارم!) اين بچه 8 ماهه شروع مي کنه به دست و پا تکون دادن و از خودش رقص در وکردن!!!
خيلي نازه. امرز اينقدر با کامپيوتر من ور رفته که ترسيدم کيبرد رو بشکونه. وب کم من رو آنچنان مي کوبوند رو ميز که اگه خودم پولش رو داده بودم، دق مي کردم(حالا خودم که پولش رو نداده بودم;)).
بچه ها واقعا اميد زندگي رو تو دل آدمها مي کارن. من عاشق بچه هام حتي وقتي که غر مي زنن و گريه مي کنن و البته بچه هاي فاميل هر وقت من رو مي بينن از سر و کولم بالا مي رن و نمي زارن که من يک دقيقه مثل يک خانم بنشينم(نه من هم خيلي خانم تشريف دارم!!! و کلاس و اين جور چيزا حاليم ميشه!)

* 3شنبه يکي از دوست جوناي دوران دبيرستانم که توي يک دانشگاه هستيم (در دو رشته متفاوت) با برادرش يه کنسرت به نفع زلزله زدگان بم توي دانشگاه دارن. اينقدر کيفول ميشم وقتي اين چيزا رو مي بينم.

Friday، January 02، 2004

دلم گرفته اي دوست، هواي گريه با من...
باز هم يه مرگ ديگه و باز هم يک غمه ديگه. خانواده ما بوي مرگ و غم گرفته.
اينبار هم باز سايه مرگ روي سرخانواده يکي ديگه از زن عموهام افتاده. شنبه شوهر خواهرش مرد و ديروز برادرش. دومي براي زلزله بم بود. برادر زن عموم که دوست 30 سالش هم بود، با ديدن صحنه هاي فاجعه بم، سکته قلبي کرد و درگذشت.
شايد از نظر بعضيا مردن يه فاميل اين چنين دور زياد مهم نباشه اما توي خانواده ما، رابطه ها آنچنان زياد و نزديک هست که رفتن اين آقا براي همه تاثر برانگيزه. اين هم از دردسرهاي يک خانواده بزرگ و وابسته به هم.

*دلم براي رنگهاي قبلي وبلاگم تنگ شده اما نمي تونم يعني دلم نمياد که دوباره از اون رنگها استفاده کنم. يه جورهايي هم اين رنگ سياه با روحيه فعلي من تناسب داره. اميدوارم به زودي همون آدم قبلي بشم و رنگ قالب رو به صورت قبلي بکنم. اميدوارم زودتر وضعيت خانواده به صورت قبل در بياد و ديگه اين مه افسرده نباشيم.
ديشب به ياد 5شنبه هفته قبل افتاده بوديم که چقدر تلفني با خانواده زن داداشم شوخي می کرديم. چه چيزهايي که اون شب داداشم و مامان و... به پدرخانم و مادر خانم داداشم نگفتن. چقدر اون شب، شب شادي بود و روز بعد دلها نگران.
خدايا شکرت که امروز لباس سياه به تن نداريم.

Thursday، January 01، 2004

جشن در ميان غم
تبريک در ميان تسليت
سال نو مسيحي، بر پيروان رسول صلح و دوستي مبارک.