از روز 2شنبه فقط دارم فکر مي کنم. پکرم. همه هم اين موضوع رو فهميدن. خواهر کوچيکه هم هر از گاهي يه تيکه مياد که مثلا لو بدم که چي شده اما اين بار اونقدر اتفاق بد هست که امکان نداره تو جمع خونواده بيانش کنم.
همش دارم به اين فکر مي کنم که توي يک سال گذشته اتفاقاتي افتاده که مجبور شدم توي خيلي از عقايد و افکارم تجديد نظر کنم اما اين يکي ديگه خيلي سخته. چيزهايي شنيدم که چه بپذيرم و چه نپذيرم، نتيجه يکيه. نتيجه اش بي اعتمادي من به همه هست. وقتي بعد از 6 سال دوستي هنوز نتونسته باشم اين دوتا رو بشناسم، ديگه چه جوري مي خوام توي اين جامعه زندگي کنم.
اگر حرفاي اين يکي رو درباره اون يکي بپذيرم، بايد بگم که خيلي ابله بودم که اون يکي رو نشناختم. نفهميدم از اون آدمهايي هست که من حالم ازشون بهم ميخوره. متاسف ميشم براي خودم که اون همه احترام براي اون و خونوادش داشتم. مخصوصا براي برادر بزرگش!! که حالا اين چيزها رو دربارش شنيدم. متاسفم مي شم براي اون همه محبتي که به اون و خانوادش داشتم. متاسف مي شم براي اون همه علاقه اي که به اون و مادرش و مادر بزرگش داشتم. و تاسف اون لحظاتي رو مي خورم که براي اون صرف کردم.
اگر حرفاي اين يکي رو نپذيرم، باز هم براي خودم متاسفم که توي اين 6 سال نفهميدم که چه آدم کينه توزيه. نفهميدم براي گرفتن انتقام حاضره دوست قديمش رو به لجن بکشونه. نفهميدم که براي خنک شدن دلش، حاضره اين جوري با اعصاب من بازي کنه در حاليکه مي دونه من به اين مسائلي که اين درباره اون يکي و خانوادش گفته، به شدت حساسم.
پذيرفتن اين مسئله برام سخته. نمي تونم بپذيرم که دوستاي من، اون هم اين دوتا که هميشه فکر می کردم و می گفتم مثل خواهرام مي مون، اين جوري باشن.
اين چند روز به قدری ناراحتم که باز شروع کردم به قرص خوردن تا يه مقدار آروم تر بشم. بعضی وقتا از شدت سر درد می خوام داد بزنم. شبها هم خوابم نمی بره. شايد برای بعضی ها اين موضوع اهميتی نداشته باشه اما برای منی که در تمام لحظات بد زندگی اين دوتا باهاشون بودم و اگر گريه کردن، من هم گريه کردم، اگر خنديدن من هم باهاشون خنديدم، خيلی سخته.
توی جريان طلاق اين يکی چقدر حرص خوردم، چقدر اعصابم به هم ريخت. برای اون يکی چقدر ناراحت بودم و چقدر تلاش کردم تا با اين مسئله کنار بياد و حالا... . اميدوارم زودتر با اين مسئله کنار بيام. بايد پذيرم که انسانها هزار چهره هستن.