Wednesday، December 31، 2003

اين روزا هر کس که از راه مي رسه بعد از دو کلمه صحبت، حرف رو به قضيه بم مي کشونه و من جز تلخ خنده اي چه مي تونم بکنم؟ بگم نگو؟ نميشه اين حرف رو زد.
خيلي عصباني ميشم وقتي مي گن که مردم مي تونستن شب توي خونه نخوابن. خيلي عصباني مي شم وقتي چنين تزهايي رو مي دن.
هر روز بايد خبري بد بشنوم. هر وقت مي گم ناراحتم، همه مي گن:« به خير که گذشت. چرا پس ناراحتي؟». چي مي تونم بگم؟ مگه درد من فقط خانوادم بوده که حالا بگم ديگه ناراحت نيستم؟ درد من از دست رفتن يک شهره. درد من نابودي بيشتر از 30هزار انسانه. درد من نابودي پيشينه تاريخيمونه. درد من يتيمي بيش از 1000 کودک يتيم بميه. درد من پستي نا انسانهايي ست که توي اين موقعيت به فکر منافع خودشونن و به اموال اين مردم، به کودکان يتيم و آواره دستبرد مي زنن و اونها رو مي دزدن. درد من اين پستي زمانه هست.
چقدر ما آدمها مي تونيم رذل و پست باشيم که از بيچارگي ديگران، سود کنيم.
تنها اين غارتگران شهر بم نيستن که اين جوري پستن، همين به اصطلاح امدادگران هم گاهي پست مي شن. توي زلزله منجيل و رودبار در وسعت زياد اين رو ديديم و در اين زلزله هم در وسعت کم. کمه اما باز هم هست و اين رو نميشه به هيچ عنوان ناديده گرفت.
ما انسانها بعضي وقتا از حيوانات هم پست تر مي شيم.

Tuesday، December 30، 2003

امروز تو دانشگاه متوجه شدم يکي از بچه هاي مهندسي کامپيوترمون به همراه خانوادش در زلزله بم کشته شده و يکي ديگه از بچه هامون تمام خانوادش رو از دست داده.
واقعا روزهاي بدي هست. يکي از آشناهامون که توي کرمان استاد دانشگاه هست، ميگه خيلي از دانشجوهام يا مردن يا خانوادشون رو از دست دادن.
امروز هم متوجه شدم که از آشناهاي ما خيليها رفتن. خيلي از دوستان قديمي خانواده رفتن.
دو شب پيش توي کرمان شايع کرده بودن که قراره زلزله بياد. بيچاره اقوام ما تمام شب رو بيرون از خونه بودن. بيچاره ها به شدت عصبي هستن. اين شايعه ها هم بيشتر عصبيشون مي کنه. اين شايعه ها چيه که مي ندازن؟ اينا اعصاب ندارن.
خدا به همه صبر بده.

Monday، December 29، 2003

امروز توي چهاراه پارک وي جمعي از هنرمندان سازمان هنري شهرداي براي مردم زلزله زده کمک جمع مي کردن. خيلي ها بودن که به چهره مي شناختم اما اسمشون رو نمي دونستم. اما جواد رضويان و رابعه اسکويي رو شناختم!
دو نفر روي خط وط خيابون ايستاده بودن و از ماشين ها پول جمع مي کردن. چند نفر هم پلاکارد و سبد ست گرفته بودن و کمک جمع مي کردن. روي پلاکارد نوشته شده بود: براي سلامتي خود و خانوادتون به زلزله زدگان بم کمک کنيد.
موسيقي دانان کشور هم که ايرج بسطامي رو از دست دادن، مي خوان براي کمک به زلزله زدگان کنسرت برگزار کنن. کامکارها، عليزاده، کلهر، ذولفنون و گروه شهنازي به سرپرستي پيرنيکان و ارکستر ملي در طول هفته آينده کنسرت مي دن.
شجريان و عليزاده هم روز 4شنبه در خانه موسيقي واقع در خيابان فاطمي ابتداي جمالزاده ساعت 9 هستند و براي کمک به مردم در اونجان. فکر کنم برنامه اي دارند.
براي کمک کردن نميشه به کميته امداد اعتماد کردو اونجا همه پولها رو مي خورن و حيف و ميل مي کنن. بهترين جا، هلال احمر و بهزيستي هست.
تحمل اين فاجعه خيلي سخته. سخته که ببيني معلمي بعد از 30 سال گچه تخته خوردن، يک شبه همه چيزش رو از دست ميده و چشمش بايد به کمک ديگران باشه. سخته که ببيني کسي که سالها با عزت زندگي کرده يکشبه اين چنين محتاج ميشه. سخته که ببيني کسي که تا چند وقت پيش دستگير ديگران بوده، حالا خودش محتاج دستگيري باشه.
سخته. ديدن اينها خيلي سخته. سخته بچه هاي رو ببيني که تا چند روز پيش توي بغل پدر و مادرش بوده و حالا هيچ کس رو نداره و توي خيابون ها بم آواره هست.

* بعضي وقتا با خودم فکر مي کنم من با وجود اينکه اين همه خدا رو شکر مي کنم براي زنده بودن خانوادم، باز هم ناشکرم. من بايد خدا رو شکر کنم که از نظر مالي هم زياد آسيب نديدن. بايد شکر کنم که آواره خونه ديگران نيستن. بايد خدا رو شاکر باشم که اونقدر دارن که بتونن بدون کمک ديگران دوباره زندگيشون رو بسازن. خدايا! براي اين همه رحمتت شکر.

داغونم. اين دو روز به قدري تحت فشار بودم که تيک عصبي پيدا کردم. تو دانشگاه همش يه گوشه مي شينم و به يه نقطه خيره مي شم. هنوز تنم مي لرزه.
وقتي مي شنوم که يکي تمام خونوادش رو از دست داده، يه لحظه تصور مي کنم که اگه ما هم از اقوام نزديک کسي رو از دست مي داديم چي مي شد؟ تصورش ديوانم مي کنه. تصور اينکه اتفاقي براي زن داداشم و خونوادش يا براي پسرخالم و خانمش مي تونست بيوفته ديوانم مي کنه. خدايا شکرت که هيچ کدوم از اقوام نزديکمون نرفتن.
از اقوام دورمون نزديک 100 نفر رفتن. زن عموم 55 نفر رو از دست داده. تمام خواهرهاي شوهر خاله زن داداشم زير آوار موندن و رفتن. روحيه همه داغونه. زن داداشم تحمل ديدن هيچ مجروحي رو نداره با اينکه خودش پزشکه.
اين دو روز که مجروحا رو مي اوردن تهران، توي مسير من پر از آمبولانس بود. با ديدن اينها تنم مي لرزه. اعصاب برام نمونده.
امروز تو دانشگاه يکي از استادام ازم پرسيد تو کسي رو که از دست ندادي. گفتم: خدا رو شکر همه زنده ان. يکي گفت سالمن؟ گفتم زنده بودنشون مهمه. اگه زخمي هم باشن، باز جاي شکر داره.
امروز اومدم تو نت يه ذره خبر بگيرم. ديدم بعضي از وبلاگراي کرمان نزديک ترين کسانشون رو از دست دادن. آقاي هنرمند خيلي ها رو از دست داده و همدل عزيز هم.
خدايا هزار بار شکرت. اگه زن داداشم مي رفت، داغون داغون مي شديم. داداشم داغون مي شد. تنها 2 ساعت ازشون بي خبر بوديم يعني ساعت 8ونيم ما خبر رو شنيديم و ساعت 10 فهميديم که زنده ان اما اين دو ساعت داغونمون کرد. بعد از ديدن خبر ساعت 2 مني که آروم شده بودم، باز دچار اضطراب شدم. با اون حجم ويراني نمي تونستم باور کنم که اونها سالمن. اما خدا رو شکر که سالم بودن.
از نظر روحي خيلي به هم ريختم. حالم اصلا خوب نيست. خوشي هامون تموم شد. از شهريور لحظه شماري مي کرديم که توي بهمن عروسي برادرم و زن داداشم رو جشن بگيريم اما حالا خيلي ها بايد رخت سياه تن کنن. اما با اين حال خدايا باز هم شکرت که اونها سالم و زنده اند.
ديروز صبح بهشون به مامان و بابا زنگ زدم. بم بودن. کنار اونها. صداي گريه هاشون مي اومد. بابام بغض کرده بود. مامان نمي تونست حرف بزنه. زن داداشم مي گفت:«دعا کن. برامون دعا کن. دعا کن که اونايي که زير آوارن زنده بمونن». بعد از حرف زدن با اونها تا شب اعصابم خورد بود. شب هم رفتيم خونه عمو تا به فرصت فکر کردن نداشته باشيم اما توي دانشگاه همه مي پرسيدن، همه دراين باره حرف مي زدن و من عصبي تر مي شدم.
الان هم اصلا حالم خوب نيست.


Sunday، December 28، 2003

ممنون از همه کسایی که با من تماس گرفتن یا برام آف گذاشتن و به نوعی نگران من و خانوادم بودن.
تمام خانواده زن داداشم سالمن اما عده زیادی از بستگانشون فوت کردن.
توی این دو روز فشار روحی و عصبی زیادی داشتیم. اما خدا رو هزاران مرتبه شکر که خانواده من از این واقعه در امان موند.
از همه ممنونم.

اینجا هم لینک دو تا وبلاگ هست که در زمینه کمک رسانی فعالیت می کنه.
http://zelzel.persianblog.com
http://zelzelehebam.persianblog.com

Friday، December 26، 2003


* همه اخبار تکراري هستن. هيچ خبر جديدي نمي رسه. تلفات بالاست. با اينکه مي دونم اونها زنده هستن اما تمام تنم داره مي لرزه. از صبح خبري ازشون نداريم. رقم 20هزار نفر تلفات خيلي هست يعنی يک دهم جمعيت شهر. 70 درصد مناطق تخريب شدن. 80 درصد ارگ از بين رفته. اون شهر به اون قشنگي هيچي ازش نمونده. اين چيزي که از تلويزيون پخش ميشه با اون بمي که من ديدم فقط توي نخل شباهت داره.
ديوانه دارم ميشم.

* توي اين موقعيته که آدم دوستاش رو مي شناسه. از وقتي دوستاي خوبم باهام تماس گرفتن، احساس مي کنم که تنها نيستم. وقتي مي بينم که اينقدر براي ديگران مهم هستم، احساس مي کنم زندگي با وجود اين زشتي هاش و اين درد هاش، قشنگه.

* کاش من هم همراه مامان و بابا و داداش مي رفتم. اينجا موندن داره کلافم مي کنه. هر وقت تصاويري از بم رو مي بينم، گريه مي کنم. قسمتي از قلبم اونجاست. توي تصاوير مربوط به بيمارستان ها همش دنبال زن داداشم مي گردم. چه به عنوان مجروح چه به عنوان پزشک. نگران مادربزرگش هم هستم. آخه خونش خيلي قديمي بود.
زودتر يه خبري بشه.

ما دلشدگان خسرو شيرين پناهيم
ما کشته آن مه رخ خورشيد کلاهيم
ما از دو جهان غير تو اي عشق نخواهيم
صد شور نهان با ما تاب و تن جان با ما
در اين سر بي سامان، غمهاي جهان با ما
با ساز و ني، با جام مي، با ياد مي
شوري دگر اندازيم در ميکده جان
جمع مستان غزل خوانيم، همه مستانه سر اندازيم
سر اندازيم، سر افرازيم
جز اين هنر ندانيم که هرچه مي توانيم
غم از دلها براندازيم براندازيم
ما دلشدگان خسرو شيرين پناهيم
ما از دو جهان غير تو اي عشق نخواهيم
صد شور نهان با ما تاب و تب جان با
در اين سر بي سامان غمهاي جهان با ما


خدايا! هزاران بار شکرت که همه سالمن

کسي از بم خبر نداره؟ نمي دونه کدوم قسمتا تخريب شده؟ چقدر آسيب ديده؟
ما فقط مي دونيم ساعت 5.5 صبح يه زلزله شديد اومده که بافت قديم رو تخريب کرده. تمام خطوط تلفن و برق و آب قطع شده. فرمانداري تخريب شده. جاده کرمان-بم به وسيله مرساد بسته شده.
داريم از نگراني ديوونه مي شيم. داداش از وقتي فهميد، فقط گريه مي کرد. الان مامان و بابا و داداش رفتن کرمان. 14 ساعت ديگه مي رسن. توي اين مدت من ديونه مي شم.
نميشه با بم تماس گرفت. موبايلها از کار افتادن.
خدايا! براشون اتفاقي نيافتاده باشه. خدايا! خوشيمون رو ازمون نگير.

Thursday، December 25، 2003

* ديروز تو اتوبوس نشسته بودم. اينقدر شلوغ بود که بر خلاف هميشه ديگه خوابم نبرد (از بس مسير طولاني هست و من خسته که هميشه تو اتوبوبس انقلاب-تهرانپارس خوابم مي بره). پشت سرم دو تا دختر دانشجوي هنر دانشگاه آزاد نشسته بودن داشتن حرف مي زدن.
حالا بگذريم که چقدر پشت سر ديگران و همکلاسي هاشون که يکيشون «باربد گلشيري» پسر مرحوم گلشيري بود، حرف زدن. اما يه حرفشون خيلي خنده دار و در عين حال براي من تاسف آور و اعصاب خورد کن بود.
يکيشون براي اون يکي تعريف مي کيرد که رفتن يه پرينتر خريدن که رنگش نقره اي بوده و چون به رنگ کيسش نمي خورده رفته کيس رو عوض کرده و از اين کيس بزرگا که چندتا جاي CD-ROM و هارد و... دارن گرفته (طرف رفته براي يه PC معمولي، کيس سرور گرفته) و چون مانيتورش به کيسش نمي خورده رفته از اين مانيتورهاي سامسونگ "17 گرفته و چون کي برد و موس رنگشون نقره اي نبوده و به مانيتور نمي خوردن، اونها رو هم عوض کرده و کل خرجش 1.3 ميليون تومن ناقابل شده.
آخه آدم براي کنتراس وسايلش اين همه خرج مي کنه؟؟؟؟؟ اين همه پول مفت از کجا ميارن اينا که اين جوري خرج مي کنن؟ من اگه اين پول رو داشتم يه لپ تاپ مي خريدم که اينقدر توي دانشگاه دنبال يه کامپيوتر خالي نگردم. يا PC خودم رو ارتقا مي دادم نه اينکه برم خرج ظاهرش کنم.
خيلي کفري مي شم وقتي مي بينم کامپيوتر براي خيلي ها هنوز يه وسيله زينتي يا يه وسيله بازي هست. اينهمه کار با کامپيوتر ميشه کرد؛ بعد بعضي ها به فکر يک رنگ بودن اجزا کامپيوترن!!

* من يه جورايي آدم مار گزيده شدم. از وقتي کارت گرافيک کامپيوتر داداشي سوخته، هر صدايي که از توي کامپيوتر بلند ميشه، من رو به مرز سکته مي رسونه. مخصوصا اين روزا که خيلي با کامپيوترم کار دارم و اگه يه جوريش بشه، من رسما بيچاره مي شم. چند وقته بعد از نيم ساعت کار کردن با سيستم، يه صداهايي از توش در مياد. امروز در کيس رو،باز کردم تا تميزش کنم و ببينم اين صدا ها از کجاست. درپوش کيس رو هم گذاشتم يه گوشه. خواهري عزيز و بزگوار ما هم تشريف اوردن، نشستن رو درپوش. درنتيجه درپوش دفرمه شد و الان خوب رو ي کيس رو نمي پوشونه. اينقدر داد زدم سرش که الان گلوم داره مي سوزه.
شانس که ندارم. يه جايي که چيزي رو مي زارم و اصلا فکر نمي کنم که ممکنه يه دفعه خراب بشه، از اين اتفاقا مي افته. آخه کي ميره رو درپوش بشينه که خواهر من اين کار رو کرد؟؟؟

Wednesday، December 24، 2003

احساس تهي بودن مي کنم. خسته ام. اينقدر اين چند روز کار کردم که وقتي حرف از پروژه مياد، قاط مي زنم.
نمي دونم چي شده که حرفي براي گفتن يا نوشتن ندارم. ذهنم خاليه خاليه.
اين چند روز همش مي خواستم چيزي بنويسم اما نوشتنم نمي اومد. يه چورايي احساس خود تهي بيني مي کنم!!!
راستي! دادن اين کوپنا کي تموم ميشه؟ خفه شدم از بس اين صفاي کوپن رو ديدم!!!

Sunday، December 21، 2003

* شب يلداي پارسال. شنبه 30 آذر 81... از پيچ شميران تا ميدان امام حسين رو توي ترافيک گير کردم و 1.5 اين تيکه رو اومدم. اون شب ساعت 8 خونه رسيدم... اون روز رو با يه دوست بودم. يه دوست عزيز و امسال دوستم در غم از دست دادن يکي از دوستاشه. با اينکه مي دونم اون اين جا رو خيلي وقته که نمي خونه اما « متاسفم دوست من، «ح» عزيز».

* اين دفعه که کرمان رفته بوديم، همه اميد من و خواهرم اين بود که يک بار کرمان بدون آفتاب رو ببينيم. مخصوصا که مريم مي گفت کرمان شديدا سرده و خاله ام هم مي گفت لباس گرم زياد بردارين. طوري خالم مي گفت هوا سرده که خواهري مانتو برنداشت و گفت اونجا کاپشن مي پوشم يا پالتو، مانتو ديگه نياز ندارم.
اما وقتي رسيديم کرمان، حالمون گرفته شد. هوا مثل آخر شهريوير بود. انگار نه انگار که آخر آذره!!
از کرمان بدتر، جوپار بود. جوپار هميشه از کرمان سردتره اما اين دفعه خيلي گرم بود. حال من يکي که حسابي گرفته شده بود.
خلاصه اين که بعد از 14 سال باز نتونستم زمستان کرمان رو ببينم. اما خوب امسال توي بهمن مي تونم اين زمستون رو ببينم.

Wednesday، December 17، 2003

يه چيزي اينجا هست که شايد براي کسايي که به صداي شجريان علاقه دارن، جالب باشه. يه ترانه محلي با صداي شجريان
. ازاينجا
برش داشتم!!

* يه مسافرت اجباري. تمام کارام مونده. يه عالمه تحقيق مونده با يه پروژه سنگين. مي گن سنگ بزرگ برندارين، حالا ما هم همين کار رو کرديم و براي يکي از درسا يه پروژه سنگين برداشتيم و خدا رو شکر هر 5 نفرمون هم تنبل هستيم و دو هفته مونده به تحويل تازه شروع کرديم به کار کردن.
اينقدر که اين ترم مي ترسم، هيچ وقت نترسيدم.

* يه چيز مسخره هم امروز شنيدم. دوست پسر يکي از بچه ها خودکشي کرده! خيلي خر بوده طرف. هي مي گفت خودکشي مي کنم، اما هيچ کس باور نمي کرد. روز آخر به دوستش گفته اگه باهام آشتي نکني خودم رو مي کشم، دوستش هم آشتي نکرده، فردا صبح خبر دادن خودش رو کشته. امروز هفتمش بود.

Tuesday، December 16، 2003

* خوشي، سرمستي، ياد آوري خاطرات خوش... هجوم خاطرات بد، ضربه هاي ضبط، صداي پرش دکمه هاي ضبط که تو خرابش کردي
لذت بردن و نابود کردن...تاسوا... فروردين 81... تنکابن... شب..جاده رامسر- تنکابن... سردي هوا... سيلي سرد باد به صورت...دسته هاي عزاداري... و آوازهاي پدر و پسر:

چون تو جانان مني، جان بي تو خرم کي شود؟
چون تو در کس نيايي، کس با تا همدم کي شود؟
گر جمال جان فزاي خويش بنمايي به ما
جان ما گر در فزايد، حسن تو کم کي شود؟
دل ز من بردي و پرسيدي که دل گم کرده اي؟
اين چنين طراريت با من مسلم کي شود؟
چون مرا دل خستگي در آرزوي روي توست
اين چنين دل خستگي زايل به مرهم کي شود؟
غم از آن دارم که بي تو چو حلقه بر درم
تا تو از در درنيايي، از دلم غم کي شود؟
خلوتي مي بايدم با تو زهي کار محال
ذره اي در خلوت خورشيد عالم کي شود؟

* بعد از چند ماه دوباره دارم «بي تو به سر نمي شود» رو گوش مي دم. شايد اگر خبر نامزدي اين کار رو براي جايزه گرمي نمي خوندم، به اين زودي ها گوش نمي کردمش. هنوز هم برام يادآور خاطرات تلخه. اما از زهرش کم شده. بايد اينقدر گوش بدم تا ديگه اون زهر رو نداشته باشه.

Sunday، December 14، 2003

یه چیز جالب چند وقته که کشفطدم اما تا امروز مطمئن نشده بودم. همه سايتهايي که IP رو نشون ميدن، IP من رو درست تشخيص نمی دن!! حالا اين از خوبی WIN2000 هست يا از خوبی ISP من؟

صدام حسين پس از بازداشت
* مثل اينکه جناب صدام حسين هم دستگير شدن! حالا بايد ديد که چه سرنوشتي در انتظارش هست.جالبه. تو يادداشت ديروز خبر درگذشت حيدر علي اف ديکتاتور قانوني آذربايجان رو نوشتم و توي نوشته امروز خبر دستگيري ديکتاتور قانوني عراق رو.
کي خبر سرنگوني ديکتاتور هاي ديگه رو مي تونم بنويسم؟ فعلا که بايد منتظر روي کار اومدن ديکتاتورهاي کوچک قانوني بايد باشيم.
يه بافتي باحال هم يه مطلب کوچيک درباره اين خبر بي بي سي نوشته.

* امروز امتحانه به خوبي و خوشي تموم شد. اون قدر هم که فکر مي کردم، سخت نبود. يکي از سوالا که از سوالاي امتحان ديروز بود. اما خيلي قشنگ سوالا رو چيده بود. به ترتيب سختي از سخت تر به آسون تر سوالا را چيده بود. باز قشنگ حال گرفت!!
امروز خيلي سعي کردم که مغرور نباشم و به خودم بگم که بهتر از من يا در حد من هم برنامه نويس توي کلاس هست اما وقتي ديدم که گروه ما در عرض 45 دقيقه سوالا را تموم کرد اما خيلي از گروه ها نتونستن به بيشتر از 2 سوال جواب بدن، باز مغرور شدم. خسته شدم از اين همه بي رقيبي. توي درساي برنامه نويسي من کوچکترين نگراني رو ندارم. چون مي دونم، نفر اول خودم هستم. يکي نمي خواد رقيب من بشه؟؟ من رقيب مي خوام.

Saturday، December 13، 2003

* بالاخره اين حيدر علي افهم اون دنيايي شد. من به جاي مردم کشورش خسته شده بودم از بس اين زنده موند!!!

* من امروز به اين نتيجه بسيار بزرگ رسيدم که براي بعضي از دوستاي دانشگاهيم يه کيس عجيب اعتقادي هستم. امروز يکيشون اومده از من مي پرسه: تو که اسلام رو قبول نداري، نظرت درباره مرگ چيه؟ من هم هاج و واج همين جوري داشتم نگاش مي کردم که اون يکي به دادم رسيد و گفت: اين سوالا چيه مي پرسي؟ اصلا «ن» کي گفته که به هيچ عنوان اسلام رو قبول نداره؟ بعضي چيزا رو قبول نداره، نبايد اين نتيجه رو بگيري که هيچي رو قبول نداره. تازه «ن» که بارها نظرش رو در اين باره گفته. گفته که حيات بعد از مرگ رو قبول داره اما وجود دوزخ و بهشت رو به اين صورت که مي گن قبول نداره.
خيلي برام جالب بود که اين يکي دوستم خيلي با فکر و انديشه و عقايد من آشناست. در حاليکه من خيلي کم در اين باره صحبت مي کنم. اون اوايل دوستيمون چون من نماز نمي خوندم، بچه ها فکر مي کردن من زرتشتي هستم!! من اينقدر کم در اين باره حرف مي زنم که بچه ها تازه 2 ماه هست که فهميدن من خيلی چيزا رو قبول ندارم. اما امروز از دو نظر واقعا مات موندم. يکي سوال دوست اوليم و ديگري جواب دوست دوميم.
اين دوستاي من، خيلي من رو متعجب مي کنن.

* امروز يه امتحان خفني داديم که من هيچي حاليم نبود چه برسه به بقيه. يه سوالايي داده بود که من نفهميدم از کجاي جزوه در اورده اما خوب، قشنگ حالمون رو گرفت!!! کاش زودتر باهاش صحبت مي کردم تا زودتر کلاس رو جدي مي گرفت!! فردا هم امتحان عملي داريم. بايد به صورت گروهي امتحان برنامه نويسي بديم. هر گروه 3 نفره هست و 3 تا سوال رو بايد در عرض 1 ساعت و نيم حل کنيم. يه جورايي مثل مسابقات برنامه نويسي برگزار مي شه. از شانس خوش من و دوستم، نفر سوم گروه ما از بچه هاي ضعيف کلاسه و خدا مي دونه که چه لطمه اي به ما بزنه. فکر کردن رو که از همين حالا معلومه که من و دوستم بايد انجام بديم، فکر کنم اون يکي فقط بايد تايپ کنه!!! به خير بگذره اين امتحانه.

Thursday، December 11، 2003

نوشتن آرامش بخشه.مخصوصا اگه به همراه شنيدن موسيقي دلخواه باشه. هميشه وقتي ناراحتم، فکرم مشغوله، حالم خوب نيست، قلم بر مي دارم و مي نويسم. تازگي ها هم که هميشه پاي کامپيوترم نشستم، توي WORD در حال تايپ کردن افکارم هستم.
امروز حسابي فکرم به هم ريخته هست. يک ساعته پاي سيستم نشستم و به جاي کار کردن، دارم افکار تايپ مي کنم!! شجريان هم همش داره مي خونه. همين آرامش بخشه. الان خيلي راحتتر از 1 ساعت پيشم. افکارم منسجم تر شده، ديگه چرت و پرت به زبون نميارم. ديگه اخمام تو هم نيست.
وقتي ناراحتم و با کسي هم حرف نمي زنم، اونقدر اخم مي کنم که ابروهام درد مي گيرن!! تازگي ها دارم به ديگران حق م دم که هر وقت تو خودم هستم و شوخي نمي کنم، بهم مي گن چي شده؟ حق دارن. صورت جدي من با صورت شوخ من خيلي تفاوت داره. وقتي جديم، يا ترسناکم يا به قول يکي از دوستام مثل بچه هاي منگل مي شم!!!!
از چند روز پيش فقط دارم فکر مي کنم و از اين همه فکر کردن به هيچ نتيجه اي نمي رسم جز نفرت. نفرت از کساني که باعث شدن من اين همه فکر کنم و اين همه غصه داشته باشم.
اين چند روز تازه فهميدم که بابا و مامان با چه تلاشي ما رو به اينجا رسوندن. با چه تلاشي خرج زندگي رو در اوردن. تازه فهميدم که وقتي مي گن درامدها کمه و خرجها زياد يعني چي. تازه دارم مي فهمم. وقتي که مشکل خونوادت نداشتن 5 مليونه و تمام زندگيشون رو هم بتکونن، بيشتر از 4 مليون جور نميشه، تازه مي فهمي که نتيجه 31 سال معلمي پدرت و بيشتر از 35 سال معلمي مادرت هيچي نيست. وقتي نگاه مي کنم و مي بينم درامد برادرم که با مدرک فوق ليسانس توي يه شرکت استخدامه، از 450 هزار تومن تو ماه بيشتر نمي شه اما خرج مراسم ازدواجش بيشتر از 3.5 ميليونه، تازه معني فاجعه رو مي فهمم.
اما خنده دار اينه که هر وقت مي گم عروسي گرفتن اشتباه محضه، همه بهم مي خندن. اين همه خرج براي يکشب، اين همه دردسر براي يکشب، آخه مسخره نيست؟ اشتباه نيست؟
وقتي جون مي کني، پاي تخته خودت رو مي کشي تا دو کلمه تو کله شاگردات فرو کني، اما اونا فقط اذيت کنن و از اين همه تلاشت فقط ساعتي 700 تومن گيرت بياد، زندگي رو چيپ و بي ارزش نمي بيني؟ اگه نبيني يا خيلي خو ش خيال يا بهتره بگم خيلي بي خيالي يا مشکلي توي سرت داري.
وقتي 3 ماه تمام با همه بدبختيات تلاش مي کني اما آخر سر هيچي گيرت نمياد، اون وقته که تازه غر زدنهاي اصليت شروع ميشه. تازه مي فهمي قبلا چقدر الکي غر مي زدي و مشکلي نداشتي. الان بايد غر بزني. اين مشکلاتت غر زدن داره نه اونايي که قبلا براشون غر مي زدي.
وقتي مي بيني براي يکي 10 ميليون هيچي نيست اما براي تو 2 مليون حلال خيلي از مشکلاته، حالت از زندگي بهم مي خوره.

Wednesday، December 10، 2003

* امروز باز هوا ابری شد. فقط دو روز هوا آفتابی بود. قبول نيست. اينجا تهرانه نه لندن!

*از نظر من يکي از بدترين اتفاقات توي زندگي، خوردن يه خرمالوي گسه که تا مدتها گسيش تو دهن آدم مي مونه. يکي از لذت بخش ترين لحظات زدنگي، خوردن يه خرمالوي رسيده هست که نرمي اون تا مدتها توي ذهن مي مونه و يکي از بهترين نشانه هاي خوش شانسي، پيدا کردن هسته توي خرمالوه.

* امروز اثرات تذکرات روز يکشنبه به استادنمايان بود. به شدت تفاوت کرده بود. امروز واقعا اين کلاس خوب برگزار شد.
اميدوارم چشم نزنمش!

* اين چند شب اينقدر بي خوابي کشيده ام که امروز شديدا الکن شده بودم. من که اصولا الکن هستم و هميشه کلمه کم ميارم اما امروز ديگه خيلي افتضاح بود. دو کلمه مي خواستم بگم، 10 تا ممممممممم مي گفتم.
يه شاهکاري هم زدم، داشتم با استادم حرف مي زدم بعد اومدم بگم توي لپ تاپ هم همينجوريه، گفتم:«توي تاپ لپ هم همينجوريه؟»
چند دقيقه بعد از اين سوتي بزرگ هم يه سوتي بزرگتر دادم. به جامپر گفتم سوکت! و ابر سوتي هم اين بود که به «استاد کيا» گفتم:«استاد هاشمی! چند لحظه وقتتون رو به من ميدين؟»

Sunday، December 07، 2003

* قندچی، شریعت رضوی و بزرگ نيا، که بودند؟ چرا کشته شدند؟ چرا تا سالها نام آنها ممنوع بود و حال با عنوان شهيد از آنان ياد می شود؟ چرا نام آنها ابزار دست جناح هاي سياسی به خصوص جناح راست شده؟

* اميدوارم روزی برسه که در روز دانشجو خبری از سخنرانان چرندگوی و فحاش نباشه.

*امروز واقعا روز چرندی بود. از همون اول صبح چرندی امروز مشخص بود. صبح اينقدر خسته بودم که وقتی ساعت 5:45 بيدار شدم، دلم می خواست بخوابم. تا ساعت 6:15 هم تحمل کردم که دوباره نرم بخوابم اما خوب نشد ديگه. اين گونه شد که به مامان گفتم هفت و ربع بيدارم کنه و سر کلاس اول هم نمی رم يا دير می رم. مامان ساعت هفت و ربع بيدارم کرد و خودش رفت بيرون. من هم گفتم 10 دقيقه ديگه بيدار می شم. اما وقتی چشم باز کردم، ديدم ساعت 9 شده!!!
ساعت 10 پاشدم رفتم دانشگاه. يه عالمه هم پول تاکسی دادم، وقتی رسيدم ديدم بچه ها کلاس سوم رو تعطيل کردن!!!! آی آدم حرصش می گيره. بعد هم سر اين کار با چندتا دعوام شد. برای آولين بار توی دانشگاه به يکی توهين کردم. اما حقش بود. غلط کرد اون حرف رو زد. بايد بيشتر بهش می گفتم.
بعد از ظهر هم تذکرات شديد به يک استاد دادم. ديگه خسته شدم از اين همه دودره بازی. ديگه خسته شدم. هم استاد دودره هست هم دانشجو. 3 هفته هست کلاسای روز يکشنبه رو برگزار نمی کنه. همش دودره هست.
امروز هم مثلا مراسم 16 آذر بود. البته نهاد رهبری برگزار کننده بود. يه آقايی هم اومده بود سخنرانی می کرد و هرچی از دهنش در اومد به شيرين عبادی و دفتر تحکيم و اصلاح طلبا گفت.
اينا عرضه ندارن منطقی يکی رو نفی کنن، با توهين و افترا سعی در نفی کردن رقيب دارن. برای اين کار هم حاضرن اسلام رو هم قربانی کنن. ديگه خسته شدم.
از اين 16 آذر دولت جمهوری اسلامی هم خسته شدم.

Friday، December 05، 2003

من آخر سر عقده اي مي شم، می رم خودکشي مي کنم. مردم خواهر دارن، من هم خواهر دارم.
امروز آنچنان حالم رو گرفته که الان مي خوام گريه کنم! مامان! من مامانمو مي خوام!!
امروز با ذوق و شوق تمام يکي از برنامه هام رو بهش نشون دادم که «ببين چه برنامه قشنگيه. اينترفيسش رو نگاه کن. ببين چقثدر قشنگ طراحي شده. کي فکر مي کنه اين کار يه دانشجو ترم 3 هستش؟ ببين چقدر فرندلي هست. اصلا يوزر گيج نميشه. همه چي واضحه. يه بچه کوچولو هم که يه ذره سواد داره مي تونه به راحتي باهاش کارکنه» و از اين حرفا. نشسته پشت سيستم دوتا کليک کرده بعد ميگه:«خوب که چي؟ مثلا خيلي هنر کردي؟»

Thursday، December 04، 2003

کسي مي دونه چه جوري يشه فهميد يه IP براي کدوم شرکت يا شخصه؟
ديشب يکي مي خواست هکم کنه اما خوب نتونست ديگه! حالا مي خوام ببينم از دوستاي خوبم!! بوده يا از دشمناي خوبم. کسي راهي بلد نيست؟

*من چون هميشه دو روز از دنيا عقبم، مي خوام يه مطلب با تاخير بنويسم.
آقا اين نمايشگاه وب چي بود؟ خيلي مسخره بود. اگه حاشيه جالبي نداشت، واقعا از رفتن به اونجا پشيمون مي شدم. اين همه سايتهايي که عضوشون هستم، تبليغ کرده بودن بيان اونجا. با ما آشنا بشين. بياين همديگه رو ببينيم و با هم بيشتر آشنا بشيم. رفتم اونجا يک دونه از اين غرفه هاي جذابيت نداشت! يه کامپيوتر گذاشته بودن، صفحه اول سايتشون رو هم قرار داده بودن بعد هم يه برگه کاغذ اون کنار گذاشته بودن که فعاليت هاشون رو توضيح بده!!! خوب اين کار رو مي شد توي يک سايت هم انجام داد ديگه. اين همه هزينه بيخودي براي چي بود؟
اما حاشيه نمايشگاه جالب بود. مخصوصا توي غرفه وبلاگرا، مخصوصا اون نشست ادبي، مخصوصا اون آقا لامپ مهتابي!!!

Tuesday، December 02، 2003

واي! چرا اينقدر بارون مياد؟ دلم گرفت. من آفتاب مي خوام. من خيلي خودم شاد و شنگول و پر انرژي هستم، حالا هم بارون مياد. من نمي خوام.
يکي از دوستام عاشق بارونه اما الان توي زاهدان درس مي خونه ( دوست منه ديگه! يه خل و ديوونه مثل من که البته يه ذره وضعش از من خرابتره. چون من حاضر نبودم براي عمراني که اينقدر دوسش دارم برم کرمان درس بخونم - حالا همون جا هم قبول نمي شدما اما خوب جهت افه - چه برسه که برم براي کارداني معماري توي زاهدان درس بخونم!!!) اونجا يه ذره بارون هم نمي باره. وقتي بهم زنگ ميزنه بهش مي گم دلت بسوزه، دلت کباب. اينجا سيل از آسمون مي باره!!! (بدجنسم. چي کار کنم. نه از بارون خوشم مياد نه سيل مياد!). اون هم هي ميگه: «ن» جاي منو خالي کن و با برو بچز (رفته اونجا حسابي تغيير زبان داده!) برو زير بارون قدم بزن. (آخه يکي نيست به اين بگه آخه مگه من عاشقم که برم زير بارون قدم بزنم. اونم با اون بچه ها که همشون پر از غرن. آدم رو خل مي کنن). «ن» برو زير بارون جاي من رو هم خالي کن!
اما واقعا من از بارون بدم مياد. يعني از اينکه زير بارون باشم بدم مياد. امروز 4 دقيقه تو نم نم بارون بودم تا سوار ميني بوس شدم، کلافه شده بودم. بارونش هم طوري نبود که ارزش چتر گرفتن داشته باشه.

Monday، December 01، 2003

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندي دهيم
کز نسيمش بوي جوليان آيد همي
زيرکي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت:
صعب روزي، بوالعجب کاري، پريشان عالمي
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمي
اهل کام و ناز را در کوي رندي راه نيست
رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي

آدمي در عالم خاکي نمي آيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمي

اه... اين چيه ديگه... از «سزيف» هم بدبختريم! لااقل اون مي دونست که به خاطر هويدا کردن اسرار به نفرين خدايان گرفتار شده اما من چي؟ من که هيچ سري نمي دونم که حالا بخوام فاش کنمش و به نفرين دچار بشم!!
بعضي وقتا مي بينم من هم از همون زنجيريان شعر «کتيبه» اخوان هستم که توي سرما و تاريکي با رنج و مرارت بسيار تخته سنگ بزرگ رو بر مي گردونن تا ببينن راز خوشبختي و رهايي چيه، مي بينن که پشت تخته سنگ هم نوشته من رو بچرخون تا راز خوشبختي رو کشف کني!
همش منتظر يه اتفاق کوچيکم که زندگيم از اين يکنواختي دربياد اما نمي شه!! آييييي! امان! آي فغان!