اين روزا هر کس که از راه مي رسه بعد از دو کلمه صحبت، حرف رو به قضيه بم مي کشونه و من جز تلخ خنده اي چه مي تونم بکنم؟ بگم نگو؟ نميشه اين حرف رو زد.
خيلي عصباني ميشم وقتي مي گن که مردم مي تونستن شب توي خونه نخوابن. خيلي عصباني مي شم وقتي چنين تزهايي رو مي دن.
هر روز بايد خبري بد بشنوم. هر وقت مي گم ناراحتم، همه مي گن:« به خير که گذشت. چرا پس ناراحتي؟». چي مي تونم بگم؟ مگه درد من فقط خانوادم بوده که حالا بگم ديگه ناراحت نيستم؟ درد من از دست رفتن يک شهره. درد من نابودي بيشتر از 30هزار انسانه. درد من نابودي پيشينه تاريخيمونه. درد من يتيمي بيش از 1000 کودک يتيم بميه. درد من پستي نا انسانهايي ست که توي اين موقعيت به فکر منافع خودشونن و به اموال اين مردم، به کودکان يتيم و آواره دستبرد مي زنن و اونها رو مي دزدن. درد من اين پستي زمانه هست.
چقدر ما آدمها مي تونيم رذل و پست باشيم که از بيچارگي ديگران، سود کنيم.
تنها اين غارتگران شهر بم نيستن که اين جوري پستن، همين به اصطلاح امدادگران هم گاهي پست مي شن. توي زلزله منجيل و رودبار در وسعت زياد اين رو ديديم و در اين زلزله هم در وسعت کم. کمه اما باز هم هست و اين رو نميشه به هيچ عنوان ناديده گرفت.
ما انسانها بعضي وقتا از حيوانات هم پست تر مي شيم.