Thursday، October 30، 2003


طرقه هزار نام خدا را از بر کرد و به سوی خورشید پر گشود. نام ها را یکی یکی بر زبان جاری می ساخت و به سوی خورشید روان می شد. نام نهصد و نود و نهم را هم گفت و به خورشید نگریست. یک گام و یک نام. فقط یک نام با معبودش فاصله داشت.
نام هزارم را فراموش کرد و پر و بالش سوخت.

Wednesday، October 29، 2003

* هر آن باغی که نخلش سر به در بی
مدامش باغبون خونین جگر بی
بباید کندنش از بیخ و از بن
اگر بارش همه لعل و گهر بی

* عجب ترمی شده این ترم. ترم دودره بازی اساتید محترم و محترمه! همه جا دیده بودیم خانم ها از آقایون منظمتر هستن اما در دانشگاه ما این مورد نقض شده!
امروز باز یکی از اساتید محترمه! کلاس رو دودر فرمودن. اون هم کسی که اگه 3 ثانیه دیر بری سر کلاس، غیبت میزنه!!!
در عرض دو هفته گذشته 4 استاد محترم و محترمه! کلاس رو دودر فرمودن. یا نیومدن یا تمام ساعت رو سر کلاس نبودن! آيييييي! داد و فغان از اين دودره بازان!

* آبروم داره میره :-(( یکی نیست به دادم برسه ( به دادم برس ای دوست که مغزم قفل کرده!). سر اون برنامهه که دارم برای یکی می نویسم موندم. دیتا بیسش درست کار نمی کنه. خطاهای الکی میگیره. به هر VB کاری هم رو انداختم، کاری نکرد:-(( من دارم خل می شم. اینجا کسی VB و DataBase بلد نیست؟؟؟؟؟؟

Monday، October 27، 2003

* شادی های کودکانه، شور و نشاط بچگی

بچگی ما در یک سری باید ها و نباید ها و ترس ها نابود شد. باید ها و نباید های حاصل از تندروی های ابلهانه و ترس های حاصل از جنگ.
اما باز هم دوران بدی نداشتیم. باز هم شاد بودیم اما نه بسیار. باز هم شعرهای کودکانه می خواندیم اما با مفاهیم انقلابی. ما قربانی انقلابی گری های بزرگترها شدیم.

اما کودکان نسل امروز شعر می خوانند، نه شعرهای کودکانه. بازی می کنند، نه بازی های کودکانه. سخن می گویند و شیرین زبانی می کنند اما نه سخنان و شیرین زبانی های کودکانه.
شعرشان شده «تو عزیز دلمی». شیطنتشان شده تقلید از کلیپ «بد اخلاق». سخن و شیرین زبانیشان شده «اون عشق منه».
کودکی ما آن بود و این شدیم. نسلی عصیانگر و پرخاشجو و سنت شکن. اینان که کودکیشان این است چه می شوند؟

*باز ماه زجر رسید.

*واقعا ویگن فوت کرده؟

Friday، October 24، 2003

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
نازها زان نرگس ترکانه اش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تحمل بایدش

Thursday، October 23، 2003

دیروز خیلی خوش گذشت. شاید برای اینکه بعد از مدتها پیاده یه مسیر رو رفتم و در کنار یکی از بهترین دوستانم بودم.
دیروز با هم از پل سید خندان تا دروازه دولت در خیابون انقلاب رو از طرف خیابون سهروردی و میدون هفت تیر اومدیم. طولانی ترین مسیر ممکن رو برای رسیدن به انقلاب رو انتخاب کرده بودیم. دو ساعت تمام شاید هم بیشتر رو راه رفتیم اما خیلی خوب بود.
خیلی دوست دارم باز هم از این کارا بکنم.
این راه رفتن برای من خیلی بی سابقه هست. حداکثر زمانی رو که من راه رفتم تا به حال یک ساعت بوده!!!!

Tuesday، October 21، 2003

*از این زنایی که تو اتوبوس و مترو هی خودشون رو به دیگران میمالن حالم به هم می خوره. آخه آدم با فرهنگ درسته به نامحرم نمی خوری اما باور کن اشتباه گرفتی.


* توی دانشگاه ما یک سری کلاس برگزار میشه با موضوعات گوناگون که اگه در این کلاسها ثبت نام کنیم و امتحان اونها رو بدیم به میزان نمره ای که در اون درس گرفتیم (حداکثر 2 نمره)، به یکی از دروس اصلی دانشگاهی نمره اضافه میشه که بیشتر دروس عمومی هستن. این کلاس ها به کلاس های روابط عمومی مشهور هستن. این ترم من برای کمک به درس ادبیات یکی از این کلاس ها رو به اسم احکام بانوان ثبت نام کردم.
امروز این کلاس بود. سر این کلاس از دست این استاده خیلی می خندیم (یه چرت و پرت گوی حرفه ای هست) اما یه سری چیزا گفته میشه که اعصاب آدم به هم میریزه.
مثلا امروز میگه که اگه یه زن حس کرد که مردی از دیدن کفین دست( از سر انگشت تا مچ دست) به گناه می افته یا لذت میبره باید اونها رو هم بپوشونه وگرنه گناه می کنه. یا میگه حلقه ازدواج نباید دست کرد چون زینته. آخه یکی نیست بگه حلقه ازدواج دیگه کجاش زینته؟ این که دیگه یه علامته. مثل لباس سیاه زنان متاهل عرب که دختران عرب حق ندارن سیاه بپوشن یا مثل خال قرمز پیشونی زنان هندی.
یا میگه زن نباید به دست و پای مرد نگاه کنه وگرنه گناه میکنه. تو جامعه ما تو تابستون تقریبا همه آقایون لباس آستین کوتاه می پوشن یعنی خانمها نباید از خونه بیان بیرون چون با دیدن آقایون گناه می کنن؟
امروز این دوست من که خیلی کفری شده بود. همش تو خیابون داد میزد از دست این.
من که اصل اینها رو قبول ندارم. خیالم راحته. سر کلاس هم همش میخندیدم. یه کتاب هم از کتابخونه گرفته بودم، اون رو میخوندم.

Monday، October 20، 2003

حوصله هیچ کاری رو ندارم. نمی دونم چرا این جوری شدم. یه برنامه دستم هست که باید تا آخر هفته تحویل بدم اما اصلا حوصله کار کردن روش رو ندارم. آبروی من و دوستم هر دو میره. اما واقعا حال فکر کردن و برنامه نوشتن رو ندارم. آخه حتی نمیدونم چقدر گیرم میاد. با این دوستم نباید توی مسائل مالی وارد بشم. تجارت بلد نیست. این همه بهش گفتم که با طرف سر قیمت طی کنه، نکرده. آخه حالا من به طرف بگم 50 هزار بده و اون بگه من نمیدم چه خاکی تو سرم بریزم؟
زندگی چقدر بده. حوصله زندگی کردن هم ندارم. حتی حوصله الکی خوش بودن رو هم ندارم.
مرده شور این دانشگاه بی در و پیکر ما رو هم ببره که نه معتبره نه کسی میشناسدش نه نظم داره. دو روزه استادامون سر کلاس نمیان. تمام کارامون عقب افتاده. دو هفته معطل یه استادیم که بهمون معرفی نامه بده تا بتونیم کار پروژه مون رو شروع کنیم. با معرفی نامه به زور راهمون می دن تو اداره حالا هم که جناب استاد تشریف ندارن تا معرفی نامه بگیریم.
امروز هم که دو ساعت کوبیدم رفتم دانشگاه برای یه کلاس 3 ساعته، استاد تشریف نیاوردن. ساعت 7:45 قیقه رسیدم دانشگاه، ساعت 8:30 از دانشگاه اومدم بیرون. ساعت 10:30 خونه بودم.
خدا این ادمهای بی مسئولیت رو لعنت کنه.

Friday، October 17، 2003

وقتی هر لحظه امکان دعوا داری، وقتی همش عصابت خورده، دیگه زندگی کردن چه معنیی می تونه داشته باشه؟ خسته شدم. به خدا خسته شدم. دیگه تحمل ندارم. تحمل هیچ کدومشون رو ندارم. دلم نمی خواد تو خونه باشم. اومدن به خونه برام زجره. عذابه. همیشه یه بهانه پیدا میکنم که دانشگاه بمونم. این 5شنبه، جمعه رو هم باید یه فکری براشون بکنم که تو خونه نباشم. هر روز، هرلحظه با بابا دعوا دارم. سرچیزای الکی. همیشه وقتی باهم هستیم باید یه حرفی پیش بیاد که به تیپ هم بزنیم. تازگی ها که این دعواها به همه منتقل شده. باهمه دعوا دارم. خودم عصبی هستم، دیگران هم رو اعصابم راه می رن. از بس تو این خیابونا تو وقت شلوغی رفت و آمد دارم، دیگه تحمل هیچ صدایی رو ندارم. مهمترین دعوای من و خواهرم هم الان همین صدای ضبط خواهرم هست. با بابا که سر همه چیز دعوا داریم. نمی دونم چرا این قدر توی کارای من دخالت می کنه. دیگه تحمل این دخالت ها رو ندارم. 10 بار یه سوال رو از من می پرسه. روزی 10 بار می پرسه که چه جوری میری؟ با کی میری؟ کجا میری؟ دیگه حوصله سوالاش رو ندارم. دیگه حوصله خودش رو هم ندارم. من نمی فهمم چرا از من این سوالا رو می کنه. منی که اهل چیزی نیستم. اگه یکی بودم که همش تو خیابون بودم، این سوالا معنی داشت اما من که تنها بیرون رفتنم اینه که برم دانشگاه و برگردم. تنها تفریحم هم تلفنی حرف زدن با دوستامه.
همیشه از روزی می ترسیدم که ازش بدم بیاد و الان متاسفم که اون روز به این زودی رسیده. دو ساله دارم سعی می کنم که به خودم بقبولونم که دوسش دارم اما دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم.
تحمل رفتارش با خودم رو ندارم. تحمل حرفاش رو ندارم. من از خودم به اندازه کافی ناراضی هستم اون هم هی این موضوع رو تو سرم میزنه. هر دفعه که بحثی میشه، این موضوع تحصیلی من رو پیش میکشه. بسه دیگه. هر وقت میاد تهران، اعصاب من رو حسابی به هم میریزه و میره. تا دفعه بعد که میاد یه ذره اعصاب من آروم شده. باز با اومدنش اعصابم رو بهم میریزه. به خدا دیگه تحمل ندارم. امشب اینقدر سر هم داد زدیم که من دیگه خجالت کشیدم و عقب نشستم. هر شب تو رختخواب از دستش گریه می کنم. هر وقت تنهام دارم از دستش گریه می کنم.
این چند روزاین قدر اعصابم رو بهم ریخته که بارها به خودکشی فکر کردم. احمقانه هست. احمقانه اما راهی برای خودشه اما اونقدر ترسو هستم که عرضه این کار رو هم ندارم. تمام آرزوم این هست که بتونم یه کار هرچند با درآمد کم پیدا کنم که حداقل دیگه منت پول دادن به من رو نداشته باشه. این منتش من رو کشته. خوبه حالا کم خرجترین بچه ش هم هستم. خوبه حالا بچه اشم. به خدا دیونه شدم. همیشه باید من رو ضایع کنه. ادعاش منو کشته. ادعا می کنه غرور بچه هاش رو نشکسته اما نمی دونم این کم رویی من، این عدم اعتماد به نفس من، نتیجه ی چیه؟ جز رفتارهای اون؟ همیشه تو سرم زده. همیشه من رو با خواهرم مقایسه کرده.
متنفرم ازش.

Thursday، October 16، 2003

این چند روز برای گفتن حرف زیاد داشتم اما نمی تونستم بنویسمشون. وقت نبود یا جای خلوتی رو برای راحت کردن ذهنم پیدا نمی کردم.
از دست خواهرم خیلی عصبانیم. این چند روز چند بار می خواستم بزنمش. هرچی بهش می گم وقتی تو اینترنت هستی مواظب باش. با هرکسی چت نکن. هر ایمیلی رو باز نکن، مگه تو گوشش میره؟ حالا یکی براش یه ویروس فرستاده که احتمالا خودش نوشته بودتش. تمام سیستم من رو به هم ریخته. 4 بار ویندوز 2000 نصب کردم. مگه درست می شد. بیچاره شدم دیگه. یه عالمه کار دارم. یه برنامه باید برای یکی بنویسم. در واقع اولین کاری هست که دارم توش از تخصصم استفاده می کنم. حالا 1 هفته هست که دارم سیستم رو درست می کنم. این چند روز کارم شده نصب ویندوز، نصب برنامه، فرمت کردن دوباره کامپیوتر، نصب دوباره ویندوز، نصب دوباره نرم افزار و باز فرمت کردن. این حلقه همین جوری داره تکرار میشه.
بدبختی داشتن یه سیستم چند کاربره همینه!! یکی گند میزنه به همه چیز اون یکی بیچاره میشه. دیگه خسته شدم.
تو دانشگاه هم که هنوز هیچی نشده دارم ضد حال می خورم. 2واحد کلیدی من رو سیستم حذف کرده. 2 واحدی که اگه این ترم نگیرمشون خیلی راحت سنوات تحصیلیم رو پر می کنن. چون پیش نیازهچند واحد دیگه هست و دیگه... . از روز 3 شنبه کارم شده رفتن پیش مدیر گروه، استاد راهنما، آموزش. دیگه دیونه شدم.
یه استاد عوضی هم برای ریاضی گذاشتن که حال همه رو کرده تو قوطی. 4 ساعت پشت سر هم با این استاده کلاس داریم. از همون روز اول مقابل من و یکی از دوستام جبهه گرفته. اما خوشم میاد که اینقدر خره که نفهمیده اونی رو که در مقابل ما علم کرده دوست خودمونه و ما می تونیم حسابی حال این استاده رو بگیریم. اگه زیر آب این استاده رو نزنم، «دیوانه» نیستم.
این ترم پدرمون در میاد. کمتر از یک ماه دیگه باید یه تحقیق تحویل بدیم که احتمالا منبع فارسی نداره ما هم که خیلی به انگلیسی تسلط داریم!!!، باید بریم منبع انگلیسی مطالعه کنیم. خل شدم. این ترم تجزیه و تحلیل دارم. باید یه سیستم رو بررسی کنیم، راهکار بدیم و براش زمانبندی بکنیم. دقیقا باید یک کار تجزیه و تحلیل سیستم رو انجام بدیم. ما هم خیلی قشنگ رفتیم اتوبوس رانی قسمت بهره برداری رو انتخاب کردیم. یه جای پر از مشکل که راه حل هم نمیشه بهش داد. یه درس دیگه هم داریم که یه تحقیق خفن هم اون داره. این ترم هم که خودم 20 واحد دارم. یعنی مردم دیگه.

Monday، October 13، 2003

* مثل اينكه رسم بر اينه كه نيمه شعبان رو تبريك بگن. ما هم تبريك مي گيم.
* اين چند روز خبرهايي بوده ها!!!
اول اينكه مراسم قالي شويان در مشهد اردهال در روز جمعه برگزار شد. هميشه از اين مراسم خوشم مي اومده و يكي از كارهاي من در دوران رهايي حتما ديدن اين مراسم از نزديك هست.
دوم برنده جايزه صلح نوبل شدن خانم عبادي هست. بازتاب اين اتفاق خيلي جالب بود و قابل پيش بيني. سران محترم نظام كه سرشون روبردن زير شن و خوندن: كي بود؟ چي بود؟ من نديدم! من نشنيدم!
آقاي آقاجري و آقاي زرافشان هم كه زندان براي خانم عبادي پيام تبريك فرستادن.
يه خبر هم از روزنامه شرق هست.تعرض به حرم بنيان گذار جمهوري اسلامي با يك گالن بنزين!!
* من تا امروز صبح مشهد بودم. همش هم تو حرم. آخه يكي نيست به اين بابا و مامان بنده بفرمايد كه دست از سر اين بچه بردارين. بابا! اين بچه مذهبي نيست! نماز هم نمي خونه. اين جور جاها نبرينش!!
اه! اين دو روز همش اينا من رو مي بردن حرم! من هم خيلي باحال بدون وضو و بدون اذن دخول و از اين چرنديات مي رفتم تو. يه جور مسخره هم چادر گرفته بودم كه از 10 فرسخي داد مي زد چادري نيستم.
اين داداش من هم همش مي گفت جلوي خانمم نماز بخون. ابروي من رو بردي( اون آبرويي كه با نماز نخوندن من بره، بهتره كه بره)

Thursday، October 09، 2003

آمده ام که سر نهم، عشق ترا به سر برم
ور تو بگوييم که ني، ني شکنم، شکر برم
آمده ام چو عقل و جان، از همه ديدهها نهان
تا سوي جان و ديدگان مشعلهء نظر برم
آمده ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمده ام که زر برم، زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دلشکن
گر ز سرم کله برد، من ز ميان کمر برم
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟
آنکه ز زخم تير او، کوه شکاف ميکند
پيش گشاد تير او، واي اگر سپر برم
در هوس خيال او همچو خيال گشتهام
وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم
مولوی

Tuesday، October 07، 2003

بابا این چه مسخره بازیی هست؟ یعنی چی کلاسا رو برای یه همایش تعطیل می کنین؟ آقا یعنی چی؟ (البته در این جا باید می گفتم خانم یعنی چی؟).امروز کلاسا رو برای یه همایش توی دانشگاه تعطیل کردن. همایش بین المللی «نقش زن در انتفاضه فلسطین»!!
این همایش رو دانشکده ما برگزار می کنه و دبیر اجراییش هم رییس دانشکده هست. امروز این همایش با پیام کروبی و سخنرانی محتشمی پور نماینده تهران شروع شد. از بین شرکت کنندگان خارجی «لیلا خالد» هم شرکت داشت که بعد از سخرانی محتشمی پور سخنرانی داشت که چون ما خیلی خسته شده بودیم از دست محتشمی پور نموندیم اما من خیلی دوست داشتم سخنرانی لیلا خالد رو بشنوم. فردا خبرنامه رو می گیرم و سخنرانیش رو می خونم.
اما اصولا هدف از این همایش موارد زیر هست:
1- شناسایی دانشکده در سطح کشور.
2- شناخته شدن «مهندس»، رییس دانشکده.
3- پاچه خواری و کسب امتیاز مثبت برای ارتقا دانشکده به دانشگاه.
4- تکمیل سالن ورزشی دانشکده توسط شهرداری با کمترین فشار مالی به دانشکده.

اما استقبال چندانی از همایش نشده. سالن، اول صبح از جمعیت کنجکاو دانشجوهای دانشکده پر شد اما با سخنرانی محتشمی پور سالن خالی شد.
امیدوارم تلویزیون این همایش رو نشون بده مخصوصا اول همایش که سرود ملی خونده شد و بعد که محتشمی پور سخنرانی می کرد. جمعیت نصف شده بود! از بس این آدم چرت می گفت. دیوانمون کرد!!
شبکه خبر با لیلا خالد مصاحبه کرد. (من چه گیری به لیلا خالد دادم. از همون دوران نوجوانی از این لیلا خالد خوشم میومده. آدم خیلی باحالیه!!)
فردا هم این همایش هست.

Monday، October 06، 2003

صدای آرشه کمانچه، ضربه های تنبک، مضراب های ریز تار و صدای با شکوه شجریان، در فضای خونه پیچیده. صدای ضبط بلنده. کسی هم نیست که بگه: اون مسخره رو خفه کن.
آواز همراه با 4مضراب. وای چه چیز قشنگیه. مدتها بود یه دل سیر موسیقی نشنیده بودم. کاش همیشه از این روزا بود. از این روزا که کسی خونه نباشه و تنها تو، توی خونه نشسته باشی و شجریان رو با صدای بلند گوش بدی. کسی نباشه که بهت ضد حال بزنه.
و بتونی راحت گوش بدی. گوش بدی و لذت ببری.

همایون: چه عاشق است که فریاد دردناکش نیست؟
شجریان: چه مجلس است کزو های و هوی نمی آید؟

و با خیال راحت شعر دوستت رو برای خودت زمزمه کنی:
نمی دانم چرا بی تو
ستم بر خود روا می دارم
و
ترسان به خود گویم:
رهایی را در این دنیا نشانی نیست
عبادت را بهایی نیست
افسوس
نوش دارو را دوایی نیست
یقین دارم که بعد از مرگ من
آهی نمی آید برون از سینه ات
شاید مرا خوشحال گرداند
نمی دانم چرا؟

و همراه با شجریان ها فریاد بزنی:

زان یار مهربانم، شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی، خوش بشنو این حکایت.

Thursday، October 02، 2003

دیروز شاگردام امتحان داشتن. ممتحن از وزرات کار میاد و از هنرجوهای آموزشگاه های زیر نظرشون امتحان میگیره و بهشون مدرک میده.
سوالات امتحان کتبی وزارت کار معمولا ثابته و سالهاست که تغییر نکرده. یادمه وقتی خودم امتحان سخت افزار دادم تنها یک نمونه سوال طراحی شده بود و آموزشگاه ما هم سری قبل سوالات رو دزدیده بود! جواب سوالات رو به ما دادن و من از امتحان کتبی نمره 92 گرفتم! حالا بماند که همدوره ای هام اینقدر باهوش بودن که حتی بعضی هاشون افتادن!!! و بماند که من همیشه می گم مدرک سخت افزارم رو همه جا باید قایم کنم تا کسی نمره کتبی و عملی من رو نبینه (عملی هم 92 شدم امام سخت افزار هیچی حالیم نبود!!!).
تمام این مقدمه ها رو چیدم که بگم یه کتابی هست که مرجع پاسکال آموزشگاههاست. توی اون کتاب 3 سری سوال امتحان پاسکال وزارت کار اومده.
توی این چند روز من این سوالات رو با بچه ها کار می کردم. طوری که بچه ها تقریبا سوالات رو حفظ شده بودن. دیروز دقیقا سوال سری سوم ازشون امتحان گرفته شد. از 6 نفری که پاسکال امتحان داشتن 4 تاشون شاگرد من بودن. هر 4 تا بعد از امتحان کتبی به مامانم که رییس آموزشگاه هست و مثلا من هم دخترش نیستم!! گفته بودن که سر جلسه ما فکر می کردیم سر کلاس نشستیم و خانم مهران دارن ازمون این سوالات رو می پرسن!!
سر جلسه فقط یه سوال رو به بچه ها رسوندم. اون سوال رو هم سر کلاس گفته بودم هر دو گزینه درست هست که یکی از بچه ها از ممتحن سوال کرد کدوم رو بزنه که ممتحن یه جوابی داد که بر اساس اون من جواب رو به بچه ها رسوندم.
خیلی جالب بود. مامان ممتحن رو می فرستاد بالا بعد به من که بالا بودم می گفت: خانم مهران! تشریف می برید پایین سیستم ها رو روشن کنید!! من رو می فرستاد پایین که جواب سوال رو به بچه ها بدم!!
آی! یه دزد و پلیس بازیی در می اوردیم. یکی می پایید که ممتحن نیاد پایین من هم جواب به بچه ها میدادم.
یه بار که مامان می خواست من رو بفرسته بالا و ممتحن هم پایین بود بهانه اورد که کیبورد یکی از بچه ها عدد رو نمی زنه برو درست کن. اینقدر این رو بلند گفت که 10 تا کوچه اون طرف تر هم صدای مامان رفت. من هم بلندتر از مامان گفتم: کی برد خرابه؟ الان میرم درست کنم.
رفتم بالا برنامه شاگردام رو درست کردم!!!
فکر کنم 3تاشون عملی رو قبول شن و هر 4 تاشون کتبی رو.
بعد از امتحان شاگردام رفتن پیش مامان و ازش خواسته بودن که از طرف اونها از من معذرت خواهی کنن به خاطر اذیت هایی که توی طول ترم من رو کرده بودن.مامان هم جلوی اونها به من گفت بچه ها اومدن معذرت خواهی!.
آی! یه معلمی شدم من!!!!!