Thursday، July 31، 2003

چنين با مهرباني خواندنت چيست؟
چنين با نامهرباني راندنت چيست؟
بپرس از اين دل ديوانه من
که اي بيچاره عاشق، ماندنت چيست؟

فريدون مشيری

Tuesday، July 29، 2003

خوشي به ما نيومده. هميشه بايد از جايي ضربه بخوريم که اصلا تصورش رو هم نمي کنيم. فکر کرديم که موقع شادي ما هم رسيد. تقدير رقم خورده و قسمت ما هم جاري شده اما داشتن يه فاميل بد باعث شده که همه چيز در پرده ابهام فرو بره. زماني روشنايي رو در چند قدمي خودمون ميديديم اما الان در پس ابري قطور پنهانه. آخ که چه سرنوشتي داريم ما.
همه دست به دعا برداشتن که اين ماجرا ختم به خير بشه. امشب کور سوي اميدي ديده شد. اميدوارم دوباره به خورشيد اميد و شادي برسيم. نمي خوام بار ديگه تجربه تلخ شکست و از دست دادن رو تجربه کنيم. من که ديگه طاقتش رو ندارم. اگه باز هم اون اتفاق شوم بيوفته من به عدالت خدا شک مي کنم با وجود اونکه بارها عدالتش رو ديدم. طاقت اين مسئله رو براي بار دوم ندارم.

Sunday، July 27، 2003

ضد حال بزرگ
روی یه متن سه ساعت کار کردم، بعد موقع ذخیره کردن سیستمم ریست شد! تمام متن از دس رفت. حالا باز باید بنشینم و اون متن رو دوباره از اول بنویسم. هرچند که همون متن قبلی دیگه نمیشه.

داش آريا وبلاگ جالبي داره. از صبح که به خواهرم اين وبلاگ رو نشون دادم، خواهرم مرتب مطالب اين وبلاگ رو ياد آوري مي کنه و ميخنده.
داش آريا در وبلاگش يکسري اصطلاحات کرماني رو گفته که براي من و خواهرم جالب بودن. بعضي از اين کلمات و اصطلاحات رو متوجه نمي شم که تصور مي کنم به خاطر اين هست که نوشته شدن. البته برخي رو هم بلد نيستم. خيلي وقت بود که کلمه «ترش بالا» رو نشنيده بودم. يا يه جمله نوشته که من خيلي ازش خوشم اومده. نوشته : يه تزگو رو شغزم زد، چغاردم، پرغيد!!. از «تزگو» خيلي خوشم اومده.
تزگو: جوش، دانه درشت روي بدن
شغز: اگه اشتباه نکنم يعني پيشوني
چغاردم: فشار دادم
پرغيد: ترکيد.
يه جا هم در مورد گنبد مشتاق توضيح داده. اما متاسفانه فراموش کردن که بگن، مشتاق عليشاه يکي از نوابغ موسيقي ايران بوده و ايشون سه تار رو 4 سيمه کردن و سيم چهارم بهخ نام ايشون، «سيم مشتاق» خونده ميشه.

Saturday، July 26، 2003

يه اتفاق خوب داره ميوفته. خدا کنه به سرانجام برسه. شادي رو مي تونم تو چهره مادر ببينم. از صداي پدرم، صداي زندگي رو ميشنوم و از خنده برادرم، خنده عشق. قبلا فقط يک بار چنين خنده هايي رو از برادرم ديده بودم و اين سرحالي رو. اما اون همه شادي و نشاط تبديل به غم شد. دقيقا يک سال از اون موقع ميگذره و توي اين يکسال چه چيزها که تغيير نکرده. خدا کنه اين ماجرا به سرانجام برسه و اين نفرين لعنتي که بر خانه ما سايه انداخته از بين بره.
شايد هم نفرين نبوده. رحمت الهي بوده که تمام تلاشها تا به حال به ثمر ننشست تا ما سرنوشت ظالم رو ببينيم و پس از اون قسمت شکل بگيره.
واي خدا جون! اگه بشه، چي ميشه.

Wednesday، July 23، 2003

تازگيا خيلي به خودم علاقه مند شدم. کار به جايي کشيده که مرتب براي خودم نوشابه باز مي کنم!! آه از دست خودم.
از درس دادن خيلي خوشم مياد و از تکنيکهايي که سر کلاس به کار مي برم. از قدرت تغيير پذيري و مطابقت با محيطي که دارم لذت مي برم.
اينکه مي تونم سريع روشم رو عوض کنم برام خيلي لذت بخشه.
يه شاگد دارم که اصول برنامه نويسي رو بلد نيست. يعني حتي نمي تونه يه برنامه رو تجزيه و تحليل کنه. امروز 5 ساعت داتم باهاش کار مي کردم. وقتي ساعت 1بعد از ظهر از کلاس اومدم بيرون حس مي کردم که نتيجه زحمات امروزم داره به نتيجه مي نشينه و اين خيلي برام لذت بخش بود. يا يه شاگرد ديگم که خيلي خوب مطلب رو ميگيره. امروز نزديک 12 تمرين حل کرد و من از توضيح دادن به اون لذت زيادي مي بردم. امروز کلا روز بسيار خوبي برام بود. به خصوص که يه دوست عزيز رو هم ديدم. و البته اين ديدار حاشيه هاي جالبي هم داشت. برخورد کادر دفتري آموزشگاه و برخورد هاي ديگه خيلي برام جالب بود. از اينکه اين دوست رو نشناخته بودم خيلي ها تعجب کرده بودن!! ديدار جالبي بود و براي من اولين بار در نوع خودش.
***
واي واي! يه چيز جالب تعريف کنم. از خنگي بعضيا در حال خنده ام! من يه دفتر تلفن با VB نوشته بودم که مال پروژه يکي از درسام بود. اون برنامه رو يکي از دوستام مي خواست براي استفاده شخصي. من هم يه ذره دستکاريش کردم و دررست که شدم بهش دادم. اما يه شيطنت هم کردم! يه زيربرنامه ويروس مانند هم نوشتم و داخل برنامه اصلي قرار دادم. يعني وقتي برنامه اصلي نصب ميشه اين برنامه ويروس مانند هم نصب ميشه و در هنگام اجراي برنامه اصلي فراخواني ميشه. اين برنامه ويروس مانند هر وقت يه داده جديد ازش خونده ميشه شروع به کار ميکنه و به طور تصادفي ممکنه عملي رو انجام بده يا نده. اگه عملي رو انجام بده به طور تصادفي اين عمل يا خاموش کردن سيستم هست، يا راه اندازي مجدد سيستم و يا ورود مجدد به شبکه (log off کردن) هست!!
حالا اين دوست باهوش من!!! بعد از يک ماه کار کردن با اين برنامه و مواجه شدن با يکسري مشکلات هنوز نفهميده اين اشکالات به خاطر برنامه اي هست که من بهش دادم!!!
امروز به من زنگ زده ميگه: فلاني يه مدت هست که سيستم من ناخودآگاه يا خاموش ميشه يا ريست ميشه! نمي فهمم هم که مشکل از کجاست. ازش پرسيدم : معمولا چه موقعي اين جوري ميشه؟ ميگه وقتي WinAmp و برنامه تو باز هستن!!
آخ که اين بشر چه قدر خنگه! اين بشر هميشه WinAmpش بازه و هنوز حاليش نشده وقتي يه داده از برنامه من مي خونه اين اتفاقات براش ميفته!
اما خودمونيما! کار من هم خيلي دقيق بوده. احتمال عمل کردن اين برنامه در هر بار خواندن يک داده 1 به 10 هست. و احتمال خاموش شدن سيستم 1 به 30! به جز آدم هاي دقيق فکر نمي کنم کسي بتونه بفهمه که اين مشکل به خاطر برنامه من هست!!!
فعلا من همچنان بدجنس تشريف دارم و بهش نمي گم چطوري ميشه اين برنامه رو غير فعال کرد!! اما اين بشر هوشمن و با دقت تا به حال از من در مورد گزينه اي که در منوهاي برنامه قرار داره و من در راهنما توضيحش ندادم، از من چيزي نپرسيده. کليد حل اين مسئله تو همون گزينه هست! با دادن کلمه رمز :D

Monday، July 21، 2003

اينقدر از معيار در ازدواج صحبت کردن که موندم اين معيار چي هست؟ مخصوصا بعد از ديدن ازدواج ناموفق دوستم «س» که برادرش هم چنين تجربه اي رو داشت و خوب هر دو برادر اون يکي دوستم «ش» که برادرش با «س» ازدواج کرده بود اين تجربه رو دارن. اما توي هر دو خونواده ازدواج موفق هم هست. مثلا خواهر «س» يه ازدواج موفق داشته و يا برادر بزرگ «ش» بعد از جدايي از همسر اولش ازدواج کرد و اون هم الان زندگي خوبي داره.
برادرم قصد ازدواج داره. هر بار که ازش مي پرسم معيارت چي هست سوال رو به طرف خودم برمي گردونه و ميگه معيار تو چيه. وقتي هم مي گم :من دارم سوال مي کنم، سوال رو برنگردون. ميگه همونطور که تو مي خواي با معيار هاي يک مرد آشنا بشي من هم مي خوام با معيار هاي يک دختر آشنا بشم. بعد هم لطف ميکنه سر خواهر کوچيکش منت ميزاره و يه ذره از معيارهاش رو ميگه. اما واقعا به نظر من اينا معيار نيستن. از حداقل هاي يک ازدواج موفق هستن. اصلا مي تونم بگم از حداقلهاي يک انتخاب براي به خواستگاري رفتنه!! مثلا اين که از نظر فرهنگي با هم بخونن. يا پزشک باشه (برادرم چون خودش خيلي دوست داشت پزشکي بخونه و نشد به همين دليل دوست داره همسرش پزشک يا دندان پزشک باشه و به هيچ عنوان حاضر نيست با يه مهندس ازدواج کنه چه برسه به يه مهندس عمران که همرشته ايش باشه). يا اينکه قد طرف بايد بيشتر از 165 باشه( اين معيارش تعديل پيدا کرده. قبلا مي گفت بايد از فلاني(من) بلندتر باشه. يعني بشتر از 170 باشه). يا اينکه خونواده طرف بايد تحصيل کرده باشن مثل خونواده خودمون. يا از نظر سطح مالي در يک سطح باشيم حالا اونها يه ذره بالاتر باشن هم بد نيست (پسره ديگه!!!). مهمترين معيارش اينه که اگه مذهبي هست زياد مذهبي نباشه و اگه مذهبي نيست اهل دوست پسر داشتن نباشه.
به نظر من تمام اين معيارهاي برادرم تميز دهنده نيستن. يعني اگر دو نفر با اين مشخصات باشن و يکسان، چيزي وجود نداره که بين اين دو نفر رو تميز بده. اگه بخوام کامپيوتري بگم، فيلد کليدي وجود نداره که بتونه از بين اينها يکي رو انتخاب کنه.
اما تصور مي کنم برادرم يکسري معيار داره که خودش هم تصور نمي کنه اينها معيار هستن اما رو همون ها عمل مي کنه.

گفتم که هميشه برادرم معيارهاي من رو براي ازدواج می پرسه. پريشب باز اين سوال رو ازش کردم و اون باز سوال رو برگردوند اما اين بار بر خلاف هميشه از سوالش صرفنظر نکرد و من مجبور شدم به سوالش جواب بدم. وقتي معيار هام رو گفتم، خنديد و گفت يادت رفت شماره کفش پاش رو تعيين کني!
اينقدر بهم برخورد! اخه مسخرم کرد. همونطور که معيار هاي اون به نظر من سطحي و پيش پا افتاده هستن معيارهاي من هم براي اون مسخره هست. اما به هرجهت من به جواب سوالم نرسيدم. فکر کنم بايد از چند نفر ديگه هم بپرسم!!!
مامانم معتقده همه معيارهايي شبيه معيارهاي من و برادرم دارن. و من در اين موندم که اگه چنين هست پس کسايي که معيار ندارن چي هستن!!!
راستي! شما هم اگر در اين باره بنويسين بد نيست. حداقلش اينه که يه کمک به من کردين و شايد با کمک شما يکي از مشغله هاي ذهني من به نتيجه برسه!! بعد از ديدن سرنوشت «س» دلم نمی خواد چشم و گوش بسته اجازه ورود يک فرد رو به زندگيم بدم، کاری که يک بار داشتم مي کردم اما خدا رو شکر پدرم نگذاشت وگرنه شايد من هم مثل «س» بايد در 20 سالگی تجربه تلخ شکست در ازدواج رو می داشتم.

Saturday، July 19، 2003

وقتي خسته ام. وقتي دلم گرفته، وقتي زندگيم از هيجان خاليست، وقتي که دلم مي خواد فرياد بزنم و نمي توانم، پي مفري مي گردم براي فرار و پيدا نمي کنم، به اينترنت پناه مي برم. ساعت ها پاي کامپيوتر مي نشينم و به دنياي وب فرو مي روم. اما اين کار فقط باعث فراموشي لحظه اي ميشود. بعد از بلند شدن مي بينم که باز غم و غصه و دل تنگي به سراغم امده و گاه حتي سنگين تر هم شده. آخ که چه اين روزها دلتنگم. باز هم روز تولدم رسيد و باز به سنت سه ساله اخير دلم گرفته. از اينکه بزرگ ميشم از اينکه يه سال به عمرم اضافه ميشه دلم ميگيره. وقتي بهم مي گن تولدت مبارک اشک تو چشمام حلقه ميزنه. اشک خوشحالي نيست که اشک غمه.
هر سال وقتي که 26 تير ميشه به سالي که گذشت نگاه مي کنم که ببينم بر چه بايد افسوس بخورم و بر چه شادي کنم.
امسال هم به اين سنت سه ساله عمل کردم. نتيجه اين بود:
بالاخره دانشجو شدم و تو رشته اي درس خوندم که همواره برايم حاشيه بوده و زنگ تفريح. با کساني آشنا شدم که تا به حال تو زندگيم نظيرشون رو نديده بودم. با دنيايي آشنا شدم که زندگيم رو تغيير داد. دوستان جديد و متفاوتي پيدا کردم. با افکار مختلفي آشنا شدم. توي اين يک سال به قدر تمام دوران زندگيم دوست پيدا کردم. بعضي ها رو هرگز نديدم و فکر هم نکنم که بتونم ببينمشون. مثل ديوانه 2، رکسانا و يا کاپيتان نمو. با کسي دوست شدم که تو زندگيم تغيير ايجاد کرد:«ح». «ح» افق ديد من رو تغيير داد و به خاطر همين هم ازش ممنونم. تو دانشگاه با تيپ هاي برخورد کردم که باهاشون هرگز برخورد نداشتم و خوشحالم که اين فرصت به وجود اومد. روزگار نسبتا خوشي رو امسال گذروندم و باز خودم، اون دخترک پر شر و شوری که عالم از دستش به فغان بود رو پيدا کردم.

اما تجربه هاي تلخي هم داشتم. و بارها تلخ گريستم و بارها از ترس خدا برخودم لرزيدم. ديدن منتقم بودن خدا براي من ترسناک بود. بسيار ترسناک. ديدم که چگونه در عرض کمتر از يکسال او که ظلم کرده بود به نتيجه ظلم خود رسيد. او که به عشق برادرم خيانت کرده بود، او که مانع رسيدن دو عاشق به هم شده بود به چه روزي افتاد و با چه سختي جان داد و رفت و با رفتنش ثبات خانوادش رو برهم زد.
شاهد قسمتي تلخ براي دوستم، عزيزترين دوستم بودم. 12 مهر با کسي پيماني بست و 1 خرداد اين پيمان را فسخ کرد. و برايم چه درناک بود سرنوشتش. چه تلخ است اين قسمت تلخ براي دختري بيست ساله و چه روزهايي که هم پاي او گريه نکردم.
اتفاقات تلخ اگر به تجربه تبديل بشوند مي توانند مانع تکرار خود شوند اما نمي دانم که من مي توانم اين کار را بکنم يا نه. تا به امروز خودم رو انساني مي پنداشتم که از گذشته خود و از تجربيات ديگران استفاده ميکند و حس ماجراجويي او با عقل او جهت درست به خود مي گيرد و از به خطر افتادن و نابودي او جلوگيري مي کند اما امروز در اين شک دارم. در خودم به دنبال شخصيت خودم مي گردم. اما خودم را نشناختم. نمي دانم که اين بحران کي به پايان ميرسد. ديگران من را عاقل نميدانند و تصور مي کنند که به شدت ساده لوح هستم. نمي دانم که آيا واقعا چنين هست؟ يا انها دچار خطا در ارزيابي من شده اند. تصور مي کنم به زودي نياز به يک روانشناس پيدا خواهم کرد. از بس که فکر کردم و خودم را به زير ذره بين بردم، در حال تبديل شدن به يک ديوانه واقعي هستم.

*
اين نوشته مثلا به خاطر روز تولدم بود. ازش غم ميباره. چه کنم که خودم غمگينم و نمي تونم از تولدم از اين که يک نفر به دنيا اضافه شده و باري به اين جهان اضافه کرده ابراز شادي بکنم. نمی توانم از بيست سال زندگی خودم ابراز شادمانی بکنم. درسته که از نظر بسياری من زندگی بسيار زيبايی در اين بيست سال داشتم اما خودم رو که نمي تونم فريب بدم. نمی تونم افسردگی خودم را پنهان کنم. افسردگيی که از اول راهنمايی تا سال پيش با من بود و سبب تلخ کامی زمانه برای من و خانوادم شده بود. قبل از ازدواج خواهرم روزی نبود که ما با هم دعوا نداشته باشيم. حتی روز عقدش هم ما با هم دعوا کرديم!!
شايد بگين به پوچي رسيدم اما اين طورنيست. چون قصد دارم يک زندگي معمولي مثل بقيه آدم هاي معمولي داشته باشم. قصد ترک دنيا رو ندارم و خودم رو از مردم دور نخواهم کرد. مطمئنا ازدواج خواهم کرد و اگر قسمتم باشه بچه دار هم خواهم شد. چيزي که همواره آرزوش رو داشتم و دارم. يعني يه پسر يا يه دختر به من بگه مامان. البته فقط يک نفر بهم بگه نه چند نفر!!!

Monday، July 14، 2003

من چند تا وبلاگ رو خیلی دوست دارم اما از بس زرنگ تشریف دارم بهشون لینک دائم نمی دم. همین باعث میشه که بعضی وقتا گمشون کنم.
یکیشون ملکوته و دیگری سیزیف! حلا اینجا یه لینک موقت بدم تا گمشون نکنم!!!

Sunday، July 13، 2003

خوب امروز به سلامتي گذشت. شاگردام از اونهايي که انتظارشون رو داشتم نبودن. خوب روز اول که خيلي خوب بود تا روزهاي بعد ببينيم چي ميشه. وقتي رفتم سر کلاس اولين تپق رو توي معرفي خودم زدم. يکيشون خنديد انچنان نگاش کردم که فکر کنم زهرش آب شد! بيچاره خنده رو لباش خشک شد.
امروز يه ذره از شگردهاي معلمي استفاده کردم. بعد از توضيح برنامه نويسي و از اين حرفا بدون نوشتن يه برنامه مثالي، بهشون گفتم يه برنامه بنويسن. بعد هم در کمال آرامش اونجا نشستم و منتظرم اينا برنامه رو بنويسن! بعد خانم ( اينجانب) يادشون اومده که فراموش کرده صورت کلي يه برنامه رو بنويسن. به همين دليل خيلي قشنگ از سر جام بلند شدم و با لبخند به شاگردام گفتم: من منتظرم يکي ازم سوال کنه چه جوري در پاسکال برنامه مي نويسن اما هيچ کس اين سوال رو نکرد!! (عجب معلمي شدم!) بعد هم با کمک بچه ها برنامه رو نوشتم.امروز خدا رو شکر زياد سوتي ندادم.
تعداد شاگردام خيلي زياده. من موندم با اين همه شاگرد چي کار کنم؟؟؟ واي. من 4تا شاگرد دارم!!

Saturday، July 12، 2003

یه سایت برای عبور از فیلترها:
http://www.space.net.au/~thomas/quickbrowse.html

اگه کسی ندونه فکر می کنه ما می خوایم چه سایتهایی رو نگاه کنیم. نمی دونه ما وبلاگامون رو باید این جوری نگاه کنیم!!

يه حس نو. يه اضطراب. يه دلشوره و نگرانی. بعد از اين همه مدت. سخته. دست زدن به اين کار سخته. مخصوصا که حالا عاقلتر از قبل هستم و درک موقعيتم بيشتره. اضطراب فردا رو دارم. فردا اولين روز کار من توی آموزشگاهی هست که مادرم مسوليتش رو به عهده داره. از مواجه شدن با بچه های کار و دانش هراس دارم. من با اين بچه ها درس خوندم. ميدونم که از پس پر رو گريشون بر نميام. برام خيلی راحت تر بود به کسايي درس بدم که همسن مادرم باشن تا به اين بچه پر روهای دهه 60. درس دادن بهشون خيلی سخته. خدا به دادم برسه. اما خوب خودم خواستم که به اينا درس بدم. چون اينجوری پر رو ميشم. من هميشه توی يه محيط خوب از نظر درسی درس خوندم. اون هم با بچه رياضی ها. اون مدت هم که با کار دانشی ها درس خوندم خواهری هم با هام بود. تحمل کار و دانشی ها رو ندارم. اوصولا تحمل خنگ بازی رو ندارم. و اينها هم اوعجوبه هايي هستند که برای من کم نظيرن. خدا به فرياد برسه.

چه قدر آيه ياس خوندم. متاسفم.

Friday، July 11، 2003

اگه باز بلاگر فیلتر شد من تو بلاگ اسکای می نوسم به این آدرس:
charand-o-parand.blogsky.com

Thursday، July 10، 2003

ايران رو به چه مي شناسيم؟؟
اين سواليه که هدر کرده و باباي عرفان عزيز هم در فکر من بهش دامن زده.
من از وطنم چي مي دونم؟ وطنم چي داره؟ فرهنگ ايراني چيه؟ من حتي فرهنگ کرماني رو هم نمي تونم بگم چيه. چيزي که باهاش زندگي کردم و ميشه گفت بر اساس اون دارم زندگي ميکنم. من حتي در جمع خانواده با لهجه کرماني حرف مي زنم اما چيزي از فرهنگش رو نمي تونم بگم. اين در مورد فرهنگ ايراني هم صادقه.
من يه تصور از اين عدم شناخت رو دارم. ما فرهنگ خودمون رو مي شناسيم و به خوبي از اون آگاهيم اما تفاوت فرهنگ ها رو درک نکرديم. يک مثال کوچيک مي زنم.
شوهر خواهر من ترک هست. تا قبل از ازدواج خواهرم ما تصور مي کرديم تمام اعمال و افکارمون يه چيز مشترک بين تمام قوميتهاست اما بعد از ازدواج خواهرم ما متوجه اين اختلاف فرهنگي شديم.
من تصور مي کنم ما ايرانيان داخل ايران و يا بهتر بگم ايراني هايي که با فرهنگ ديگر جوامع برخورد از نوع نزديک نداشتن، نمي تونن از فرهنگ خودشون صحبت کنن چون تصور درستي از تفاوت فرهنگها ندارن. وقتي ميشه ار فرهنگ يک جامعه حرف زد که با فرهنگ جامعه اي ديگر آشنا باشيم و متوجه تفاوتها شويم.

در مورد خود ايران هم مي توان به تاريخ ايران اشاره کرد. چيزي که در کتابها مي توان يافت و در واقع شناسايي آثار باستاني ايران يعني شناسايي کشوري به نام ايران. سخن گفتن از مادها و هخامنشيان و اشکانان و ساسانيان و صفويان و باقي کار دشواري نيست اما سخن گفتن از «حال» بسيار سخت است چرا که در «حال» چيزي نداريم.

راستی! برای «حال» هم می تونيم از ساختمان های مهم ساخته شده بگيم! کارهای عمرانی بزرگ! مثلا ساخت پل معلق تهران در چهارراه پارک وی! که از بس مورد اطمينان بود، دهانه معلقش رو بستن!! يا پايه گذاری فرهنگ غنی پرداخت حق تسريع امور به کارمندان ادارات توسط جناب آقای هاشمی (شما می تونيد اين کلمه رو «رشوه» بخونيد!).

موقعي که داشتم اين متن رو مي نوشتم ياد يه کليپ افتادم که از تلويزيون پخش ميشه. روي يکي از کارهاي عصار ساخته شده که فکر کنم اسمش «وطن» هست. توي يه قسمت از شعر گفته ميشه:« وطن يعني گذشته، حال، فردا» و در هين گفتن کلمه «گذشته» عکسي از خميني مياد و براي کلمه اي «حال» عکسي از خامنه اي و براي «فردا» پرچم يا قائم آل محمد.
خيلي راحت ميگم: خاک بر سر ما اگر «حالمون» يعني خامنه اي!

-----------------------------------
پی نوشت:
می خواست درباره 18 تير بنويسم که ترسيدم دوباره به اينجا لينک داده بشه! پس بيخيال 18 تير.
اما هر کار می کنم که بی خيال باطبی و برادران محمدی بشم، نمی تونم. پس تنها کاری که ازم بر مياد رو انجام ميدم.
دعا می کنم که هر چه زودتر از شر ديکتاتور رها بشن و رها بشيم و دعا می کنم که اين بار قيام عقلانی باشه و دچار هيجانات نشيم و دوباره قيام و انقلاب دزديده نشه.
به اميد يک فعاليت عقلانی و به دور از هيجانات رايج!

Wednesday، July 09، 2003

چرا نوشته قبلی نشون داده نمی شه؟؟؟

Tuesday، July 08، 2003

لاله و لادن بيژنی فوت کردن.

Sunday، July 06، 2003

از سر دلتنگي

از سر دلتنگي

اين جفنگياتي که از سيماي لاريجاني پخش ميشه يعني چي؟ اين حسيني ديگه شورش رو در اورده. امروز بعد از ظهر داشتم تکرار برنامه «شبتون بخير» شب پيش رو از سر بيکاري نگاه مي کردم. يه تيکه از اين برنامه واقعا افتضاح بود. فرهنگ هند رو که مسخره مي کرد به کنار، اما اين حرکات و ادا هايي که از خودش در مياورد ديگه غيرقابل تحمل هست. اين چيزهاي چيپ و بي ارزش چيه که از اين تلوزيون ايران پخش ميشه؟ مث نقل و نبات که فحش ميدن. موسيقي بي ارزش پخش مي کنن، ملت هاي ديگه رو تمسخر مي کنن، مي گن ايرانيان پيش از اسلام قومي وحشي و بدون فرهنگ بودن ( اگه ساسانيان با اون نظام دقيق اداريشون و هخمانشيان با اون نظام دقيق کشور داري و نظام احتماعي شون بي فرهنگ و وحشي بودن حتما اعراب باديه نشين سوسمارخور که در زمان ظهور اسلام 100 با سواد داشتن متمدن بودن!!)، خشونت عريان رو هم که در فيلم ها نشون ميدن، فقط مثل اينکه زورشون به سر موسيقي اصيل ايراني ميرسه که نبايد شاد باشه ،اساتيد اين موسيقي بايد مهجور باشن. تا مي تونن بايد به اين اساتيد توهين بشه. بهشون هزار جور وصله بچسبونن و در سريال ها اين موسيقي اصيل رو از آن جانيان و دزدان و قاتلان معرفي کنن ( نمونه: در مجموعه طنز کوچه اقاقيا که از شبکه تهران پخش ميشه، يکي از زيباترين تصنيفهاي استاد شجريان رو يک دزد مي خونه و هر وقت که اين شخصيت با دوستانش که همه در کار خلاف هستند همراهه، آواز جز جدايي ناپذير جمعشون هست. آواز به سبک استاد شجريان) و اصلا اهميت نداره که موسيقيي که هر شب از شبکه تهران پخش ميشه چقدر بي ارزش هست.
اصلا مهم نيست که اين حرکات حسيني با اين گروه تو تلويزيون چقدر مبتذله. فحش هايي که اينا ميدن چقدر زشته. اصلا مهم نيست. آخه ناسلامتي قرار بود تلويزيون دانشگاه باشه و چون دانشگاه هاي ما جاي آدم هاي در ظاهر مودبه( که البته درش بسيار شک دارم) و تلويزيون بايد يک دانشگاه متفاوت باشه بنابر اين بايد فحش به مخاطبينش ياد بده. بايد به مخاطبينش ياد بده که احترام پدر و مادر رو نداشته باشن. سر پدر و مادر داد بزنن و به اونها فحش بدن. به بچه ها بايد ياد داده شه که نابيناها در هر زمان گدا هستن حتي اگه فوق ليسانس داشته باشن و بايد از طريق مالي بهشون کمک کرد. هميشه پيرزن ها و پير مردها مي خوان از خيابون رد شن به همين دليل بايد بهشون کمک کرد اما مي توني بعد از اينکه از خيابون رد شد سرش داد بزني و بهش فحش بدي چون ممکنه اين پيرمرد يا پيرزن پدر يا مادرت بوده باشه!
مي توني صفات و کلمات نامناسب رو در هر حال و هر مکان و به هرکس که دوست داري اختصاص بدي. خيلي راحت مي توني از کلمه «حرام...» در هرجا استفاده کني حتي در يک برنامه خانوادگي و پخش زنده!
هيچ وقت اون به اصطلاح کليپي که امير کريمي و ناصر عبدلهي در 4 سال پيش با هم اجرا کردن يادم نميره که برادر من از شدت خجالت اينقدر با کنترل تلويزيون بازي کرد تا اون مثلا از سر اتفاق خاموش بشه.
فقط کم مونده تو تلويزيون از فحش هاي چاله ميدونی استفاده شه. البته به زودي اين کار هم انجام ميشه. دور نيست.
اما باز يادم نميره سريال قصه هاي جزيره رو سانسور مي کردن چون برادر بزرگتر خواهرش رو بوسيد و الان چه راحت اين صحنه رو نشون ميدن و ميمونيم که اگه سانسورغلط بود چرا نشون نميدادين و اگه درست بود چرا الان سانسور نمي کنين؟

کي ميشه يه بار کنار تلويزيون بنشينم و با اعصاب راحت از کنارش بلند شم؟ آيا آن زمان فرا خواهد رسيد؟؟

چرنديات!!

چرنديات!!
اين ياهو مسنجر جديد چرا تمام آف لاين ها رو پاک مي کنه؟ راهي نيست که آف ها رو بتونيم نگه داريم؟
*
اين کامپيوتر قديمي حسابي قات زده! وقتي Shut down مي کنيم خودش رو Restart مي کنه!!
*
کامپايلر C ++ من هم قات زده حسابي. بهش مي گم ++X رو در حالي که X مقدارش 3 هست چاپ کن. خروجي رو 5 مي ده!
*
چند وقت ديگه مي نويسم:
«ن» (يعني من) به دليل مشکلات فني در بيمارستان روزبه واقع در خيابان کارگر جنوبي جنب دانشکده روانشناسي بستري شده.
*
عمل لاله و لادن هم شروع شد. براشون دعا کنيم و دعا کنيم که هر دو سالم اين سفر رو به پايان برسونن و بتونن چهره هم رو بدون استفاده از آيينه ببينن.

Saturday، July 05، 2003

آخيش. ختم اسارت. راحت شدم (آره جون خودم!). فقط دوتا پروژه مسخره مونده که حالا حالا ها وقت دارم. يه هفته مي خوام به خودم استراحت بدم.
اگه کار هم جور شه، مي تونم حسابي خرج کنم و توي اينترنت بچرخم!
امتحان فيزيک رو هم داديم! بعضي ها مي گفتن سخت بود بعضي ها مثل من هم مي گفتن آسون بود. تمام ترسم از اينه که اينقدر سخت بوده باشه که من متوجه سختيش نشده باشم!
فعلا که احتمالا از 15 نمره برگه 12.5 رو ميگيرم. با ميان ترم که گرفتم 0.75 (شاهکار بزرگ) ميشم 13.25. بد نيست!!
خودمونيما! شاهکار زدم اين ترم!خوب تلنگري بود برام که ترم بعد بچه خوبي بشم تو طول ترم درس بخونم نذارم براي شب امتحان. به خودم قول ميدم از ترم ديگه بچه درسخون بشم (آره جون خودم!!)

Thursday، July 03، 2003

امروز خواهرم با حال خراب از سر جلسه برگشت. وقتي ديدمش دنيا رو سرم خراب شد. گريه مي کرد. طاقت ديدن اشکش رو ندارم. تا اومد تو خونه رفت تو اتاقش و در رو پشت سرش بست. دلم ريخت پايين. من هم اومدم تو اتاق و گريه کردم.
از نظر خودش امتحان رو بد داده. ميگه سخت بوده. اما نمي دونم چرا دلم گواهي ميده که پزشکي قبوله. خانم دکتر من ميشه! از وقتي به خونه برگشته عمليات روحيه سازي رو شروع کرديم. همش داريم باهاش مي چتيم! و بهش ميگيم اگه براي تو سخت بوده براي ديگران هم سخت بوده و از اين چرنديات! داريم چرند ميگيم. اين رو خودم هم ميدونم. اما چرا اميد دارم؟ نمي دونم. شايد واقعا هم همين طور هست. نه حتما همينطوره!
برادرم از لحظه اي که اومده تو خونه مرتب ميگه: حواهر کوچيکه! تو قبولي! باور کن.

اين کنکور لعنتي چيه آخه. عمر و جونيمون رو سر چيزي ميزاريم که ميدونيم هيچ فايده اي نداره. حالا خواهر کوچيکه قبول شه. پزشکي بخونه. بعد از 8،9 سال تلاش چه کاره ميشه؟ يه پزشک عمومي که اگه بخواد استخدام بشه پايه حقئقيش 100 هزار تومنه! شايد هم دارم خيلي دسته بالا ميگيرم و کمتر از اين هم باشه! 8 سال عمرش و جوونيش رو ميزاره براي هيچ.
چند روز ديگه تولدشه. نمي دونم چي براش هديه بخرم. فکر کنم بايد يه 10 تومني براي خريد يه هديه براش کنار بزرام. بارها براي شاد کردنش از اين کارا کردم. مني که حساب تومن تومن خرجم رو دارم يه دفه 20 هزار تا براي خريد يه چيز براي خواهري ميدم. چه کنم. ته تغاري خونه ست و دل هممون براش ضعف ميره.

امروز يه کاري با خواهري و دوستش کردم که خودم تا 1 ساعت داشتم مي خنديدم. اين دوتا رفته بودن توي يه room داشتن چت مي کردن. من هم از اون يکي سيستم با يه شناسه که خواهرم نمي شناختش رفتم تو همون چت روم و شروع کردم به گير دادن به اينا. شناسه خواهري کلاغ هست و صداش مي کردم: کلاغ بد صدا! و به دوستش هم حسابي گير داده بودم. آخر سر دوستش گفت خودت رو معرفي کن. من هم براش زدم من N هستم و اومدم بيرون. تازه وقتي اومدم بيرون خواهرم که کنار دستم نشسته بود و داشت چت مي کرد، فهميد اوني که بهشون گير داده بود من بودم. 4 ساعت داشت با دوستش مي خنديد. آخه من يه بار به دوستش گفتم : جوجه کلاغ ! يعني گفتم : کلاغ و جوجه کلاغ چه قدر بد صدان! و هر دوشون سر اين حرف شاکي شده بودن اما اين کار من باعث شد که بالاخره خنده به لب خواهري بياد.
خدا کنه خواهری پزشکی قبول شه!

Tuesday، July 01، 2003

???? ????????!!

يک خبر به ظاهر ساده از دو ديدگاه . يکي از ديدگاه بازتاب
که وابسته به جناح محافظه کار است و ديگري از ديدگاهامروز
. متاسفانه سايت امروز لينک مستقيم به خبر ندار. عنوان خبر اين هست:«گزارشي از يک جنايت تکان دهنده در قم!»

همشهري هم که به جمع مردگان پيوست. خدا بيامرزدش! روزنامه خوبي بود. يه فاتحه براش بخونيم.
فکر کنم بايد به دوستان راستي هم يه تبريک عرض کرد. براي تولد يک کيهان ديگه.
**
باز کنکور نزديک شد و اضطراب وارد خونه هاي ايراني ها شد. ما هم امسال يه کنکوري داريم. دو سال من تن مامان رو لرزوندم، امسال نوبت خواهر کوچيکه هست. خواهر يکي از دوستام هم کنکور داره اما بنده خدا، آبله مرغان گرفته! توي اوج بيماريش بايد بره کنکور بده. دلم براش خيلي سوخت. امروز من و يکي ديگه از دوستام که تجربه اين بيماري رو داشتيم شروع کرديم به تز دادن که چي کار کنه. عين اين مادر بزرگا شده بوديم. من مي گفتم بهش ماست بدين و گل ختمي خيس کنين آبش رو بهش بدن. دوستم مي گفت قبل از اينکه بره سر جلسه يه دوش آب سرد بگيره بعد بره سر جلسه. آب هندونه خنک هم بهش بدين ببره سر جلسه بخوره.
کس ديگه اي پيشنهاد نداره در اين باره که به اين دوستم بکنم؟
**
امروز امتحان ساختمان داده داشتم. آِييييييييي از دست اين زبل خان (استادمون)!!!! اينقدر ايشون زبل تشريف دارن که فکر کنم جامعه بشري در اين باره انگشت حيرت به دندان گرفته. جزوش رو که ما ميگيم مال دوران دانشجويي خودشه (يعني مال 24 ساله پيش). سوالاي امتحانيش هم مال 15 سال پيشه. ايشون يه بار سوال در اوردن در سال اول تدريسشون بعد از اون ديگه اصلا سوال در نياورده. باور کنين اينا رو راس مي گم. امروز اکثر بچه ها سوالاي امتحان رو داشتن. فقط من ... و يه چندتا ...تر از من اين سوالا رو نداشتيم. تازه من بعد از امتحان فهميدم اين سوالايي که بچه ها از من مي پرسيدن و تو امتحان بود رو از کجا بچه ها اورده بودن!! آخه ادم به اين ... ميشه که من هستم؟؟
آخ آدم حرصش ميگيره!!! واقعا اعصابم تو اين امتحانا خورد شده. مثل خر نشستم درس خوندم و رفتم سر جلسه امتحان و به خاطر فراموشي يه تقسيم بر T در فرمول، مسئله رو غلط حل کردم بعد يه آدم ... با تقلب نمره اولي رو به دست اورده! آی آدم حرصش ميگيره! اين مراقبها هم که بلا نسبت «يابو» تشريف دارن. جلوشون تقلب مي کني انگار نه انگار که تقلب شده. من هم از ترم بعد اين وجدان مسخره رو کنار مي ذارم و تقلب مي برم سر جلسه. يعني چي! درس که حاليم هست. حالا با يه تقلب به جا اينکه بشم مثلا 17 ميشم 20. جاي دوري نميره!!