چنين با مهرباني خواندنت چيست؟
چنين با نامهرباني راندنت چيست؟
بپرس از اين دل ديوانه من
که اي بيچاره عاشق، ماندنت چيست؟
فريدون مشيری
محصول بلند فکر کردن های یک ذهن پریشان
چنين با مهرباني خواندنت چيست؟
خوشي به ما نيومده. هميشه بايد از جايي ضربه بخوريم که اصلا تصورش رو هم نمي کنيم. فکر کرديم که موقع شادي ما هم رسيد. تقدير رقم خورده و قسمت ما هم جاري شده اما داشتن يه فاميل بد باعث شده که همه چيز در پرده ابهام فرو بره. زماني روشنايي رو در چند قدمي خودمون ميديديم اما الان در پس ابري قطور پنهانه. آخ که چه سرنوشتي داريم ما.
ضد حال بزرگ
داش آريا وبلاگ جالبي داره. از صبح که به خواهرم اين وبلاگ رو نشون دادم، خواهرم مرتب مطالب اين وبلاگ رو ياد آوري مي کنه و ميخنده.
يه اتفاق خوب داره ميوفته. خدا کنه به سرانجام برسه. شادي رو مي تونم تو چهره مادر ببينم. از صداي پدرم، صداي زندگي رو ميشنوم و از خنده برادرم، خنده عشق. قبلا فقط يک بار چنين خنده هايي رو از برادرم ديده بودم و اين سرحالي رو. اما اون همه شادي و نشاط تبديل به غم شد. دقيقا يک سال از اون موقع ميگذره و توي اين يکسال چه چيزها که تغيير نکرده. خدا کنه اين ماجرا به سرانجام برسه و اين نفرين لعنتي که بر خانه ما سايه انداخته از بين بره.
تازگيا خيلي به خودم علاقه مند شدم. کار به جايي کشيده که مرتب براي خودم نوشابه باز مي کنم!! آه از دست خودم.
اينقدر از معيار در ازدواج صحبت کردن که موندم اين معيار چي هست؟ مخصوصا بعد از ديدن ازدواج ناموفق دوستم «س» که برادرش هم چنين تجربه اي رو داشت و خوب هر دو برادر اون يکي دوستم «ش» که برادرش با «س» ازدواج کرده بود اين تجربه رو دارن. اما توي هر دو خونواده ازدواج موفق هم هست. مثلا خواهر «س» يه ازدواج موفق داشته و يا برادر بزرگ «ش» بعد از جدايي از همسر اولش ازدواج کرد و اون هم الان زندگي خوبي داره.
وقتي خسته ام. وقتي دلم گرفته، وقتي زندگيم از هيجان خاليست، وقتي که دلم مي خواد فرياد بزنم و نمي توانم، پي مفري مي گردم براي فرار و پيدا نمي کنم، به اينترنت پناه مي برم. ساعت ها پاي کامپيوتر مي نشينم و به دنياي وب فرو مي روم. اما اين کار فقط باعث فراموشي لحظه اي ميشود. بعد از بلند شدن مي بينم که باز غم و غصه و دل تنگي به سراغم امده و گاه حتي سنگين تر هم شده. آخ که چه اين روزها دلتنگم. باز هم روز تولدم رسيد و باز به سنت سه ساله اخير دلم گرفته. از اينکه بزرگ ميشم از اينکه يه سال به عمرم اضافه ميشه دلم ميگيره. وقتي بهم مي گن تولدت مبارک اشک تو چشمام حلقه ميزنه. اشک خوشحالي نيست که اشک غمه.
خوب امروز به سلامتي گذشت. شاگردام از اونهايي که انتظارشون رو داشتم نبودن. خوب روز اول که خيلي خوب بود تا روزهاي بعد ببينيم چي ميشه. وقتي رفتم سر کلاس اولين تپق رو توي معرفي خودم زدم. يکيشون خنديد انچنان نگاش کردم که فکر کنم زهرش آب شد! بيچاره خنده رو لباش خشک شد.
یه سایت برای عبور از فیلترها:
يه حس نو. يه اضطراب. يه دلشوره و نگرانی. بعد از اين همه مدت. سخته. دست زدن به اين کار سخته. مخصوصا که حالا عاقلتر از قبل هستم و درک موقعيتم بيشتره. اضطراب فردا رو دارم. فردا اولين روز کار من توی آموزشگاهی هست که مادرم مسوليتش رو به عهده داره. از مواجه شدن با بچه های کار و دانش هراس دارم. من با اين بچه ها درس خوندم. ميدونم که از پس پر رو گريشون بر نميام. برام خيلی راحت تر بود به کسايي درس بدم که همسن مادرم باشن تا به اين بچه پر روهای دهه 60. درس دادن بهشون خيلی سخته. خدا به دادم برسه. اما خوب خودم خواستم که به اينا درس بدم. چون اينجوری پر رو ميشم. من هميشه توی يه محيط خوب از نظر درسی درس خوندم. اون هم با بچه رياضی ها. اون مدت هم که با کار دانشی ها درس خوندم خواهری هم با هام بود. تحمل کار و دانشی ها رو ندارم. اوصولا تحمل خنگ بازی رو ندارم. و اينها هم اوعجوبه هايي هستند که برای من کم نظيرن. خدا به فرياد برسه.
ايران رو به چه مي شناسيم؟؟
از سر دلتنگي
چرنديات!!
آخيش. ختم اسارت. راحت شدم (آره جون خودم!). فقط دوتا پروژه مسخره مونده که حالا حالا ها وقت دارم. يه هفته مي خوام به خودم استراحت بدم.
امروز خواهرم با حال خراب از سر جلسه برگشت. وقتي ديدمش دنيا رو سرم خراب شد. گريه مي کرد. طاقت ديدن اشکش رو ندارم. تا اومد تو خونه رفت تو اتاقش و در رو پشت سرش بست. دلم ريخت پايين. من هم اومدم تو اتاق و گريه کردم.
همشهري هم که به جمع مردگان پيوست. خدا بيامرزدش! روزنامه خوبي بود. يه فاتحه براش بخونيم.