نشود فاش کسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به زباني که نگران من و توست
روزگاري شد و کس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
اي بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفتگويي و خيالي ز جهان من و توست
«سايه»! ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست
ه.ا.سايه.
با شعر سايه از طريق آواز شجريان آشنا شدم. با آلبوم «سپيده» کار مشترک سايه، لطفي و شجريان. بعدا آلبوم «به ياد عارف» رو شنيدم که تمام اشعار از سايه بود. اون زمان فکر نمي کردم که آنچنان دلبسته شعر سايه بشم که کتاب شعرش در کنار ديوان حافظ همواره روي ميزم باشه و هر از چندگاهي به صرت تفال و از سر اتفاق شعري از اون رو بخونم.
و فکر نمي کردم آنچنان با شعرش هم دل شم که هر گاه بخوام بر خلاف عادتم، سخني در لفافه بيان کنم، اگر مجالي باشه از شعر سايه استفاهده کنم. کاري که با شعر حافظ و مولوي انجام ميدهم. (الان چيزي در لفافه نخواستم بگما! باور کنيد، چيزي در لفافه نيست!)
زماني بود که در دستنوشتهاي اتفاقيم که همواره بعد از نوشته شدن پاره ميشن، شعر سايه و بلاخص شعر زيرين جايي به خصوص براي خودشون داشتن. و هنوز هم اگر شعر حافظ مجالي دهد، شعر سايه در کنار شعر شاملو در دست نوشته هام جايي خواهد داشت.
اي عاشقان، اي عاشقان پيمانهها پر خون کنيـد
وز خون دل چون لاله ها رخسارهها گلگون کنيــد
آمد يکي آتـش سوار، بيـرون جهيـد از ايـن حصـار
تا بردمد خورشيــد نو شب را ز خود بيـرون کنيــد
ديوانه چون طغيـــــــان کند زنجيــر و زندان بشکند
از زلف ليـــلي حلقهاي در گــــردن مـــجنون کنيــد
ديدم به خواب نيمهشب خورشيد و مه را لببهلب
تعبير اين خوابِ عجب، اي صبحخيزان، چون کنيد؟
نوري براي دوستــان، دودي به چــشم دشمنـان!
من دل بر آتش مــينهم، اين هيمه را افـزون کنيد
زين تخت و تاج سرنگون تا کي رود سيـلاب خون؟
اين تخـــت را ويــران کنيد، اين تاج را وارون کنيــــد
چنديـــن که از خم در سبو خــون دل ما مــــيرود
اي شاهدان بزم کيــــن پيمانـــهها پر خون کنيـــد