Sunday، June 29، 2003

نشود فاش کسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به زباني که نگران من و توست
روزگاري شد و کس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
اي بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفتگويي و خيالي ز جهان من و توست
«سايه»! ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست
ه.ا.سايه.

با شعر سايه از طريق آواز شجريان آشنا شدم. با آلبوم «سپيده» کار مشترک سايه، لطفي و شجريان. بعدا آلبوم «به ياد عارف» رو شنيدم که تمام اشعار از سايه بود. اون زمان فکر نمي کردم که آنچنان دلبسته شعر سايه بشم که کتاب شعرش در کنار ديوان حافظ همواره روي ميزم باشه و هر از چندگاهي به صرت تفال و از سر اتفاق شعري از اون رو بخونم.
و فکر نمي کردم آنچنان با شعرش هم دل شم که هر گاه بخوام بر خلاف عادتم، سخني در لفافه بيان کنم، اگر مجالي باشه از شعر سايه استفاهده کنم. کاري که با شعر حافظ و مولوي انجام ميدهم. (الان چيزي در لفافه نخواستم بگما! باور کنيد، چيزي در لفافه نيست!)
زماني بود که در دستنوشتهاي اتفاقيم که همواره بعد از نوشته شدن پاره ميشن، شعر سايه و بلاخص شعر زيرين جايي به خصوص براي خودشون داشتن. و هنوز هم اگر شعر حافظ مجالي دهد، شعر سايه در کنار شعر شاملو در دست نوشته هام جايي خواهد داشت.

اي عاشقان، اي عاشقان پيمانه‌ها پر خون کنيـد
وز خون دل چون لاله ها رخساره‌‌ها گلگون کنيــد
آمد يکي آتـش سوار، بيـرون جهيـد از ايـن حصـار
تا بردمد خورشيــد نو شب را ز خود بيـرون کنيــد
ديوانه چون طغيـــــــان کند زنجيــر و زندان بشکند
از زلف ليـــلي حلقه‌اي در گــــردن مـــجنون کنيــد

ديدم به خواب نيمه‌شب خورشيد و مه را لب‌به‌لب
تعبير اين خوابِ عجب، اي صبح‌خيزان، چون کنيد؟
نوري براي دوستــان، دودي به چــشم دشمنـان!
من دل بر آتش مــي‌نهم، اين هيمه را افـزون کنيد
زين تخت و تاج سرنگون تا کي رود سيـلاب خون؟
اين تخـــت را ويــران کنيد، اين تاج را وارون کنيــــد
چنديـــن که از خم در سبو خــون دل ما مــــي‌رود
اي شاهدان بزم کيــــن پيمانـــه‌ها پر خون کنيـــد

ندامت نامه!

آتش به دو دست خويـش بـر خـرمـن خـويـش
چون خود زده ام چه نالم از دشمن خويش
كس دشمن من نيست من ام دشمن خويش
اي واي مــن و دســــت من و دامن خويش
ابوسعيد ابوالخير

بعضي وقتا آدم حرفي رو ميزنه و کاري رو مي کنه که بعدا شديدا پشيمون ميشه. مثل حالاي من. مقصر خودمم، يکي ديگه رو لعن و نفرين مي کنم. از بس بي انصافم ديگه و اون چقدر خوبه که هيچي نميگه. تازه خودش رو هم بعضي وقتا مقصر ميدونه.
مي گن «کرم بين و لطف خداوندگار ... گنه بنده کرد ست و او شرمسار» همين قضيه هست.
من هم با اين احساساتم. برم غاز بچرونم بهتره.
اما چقدر از پريروز خوشحالم. انگار که چيزي رو بهم دادن که هميشه در آرزو و حسرتش به سر بردم يا شايد هم حس کسي رو دارم که غمهاي عالم رو شانه اش سنگيني مي کرد و حالا به يکباره اون کوه غم از رو شانه اش برداشته
شده.

اين چند وقت اخلاقم خيلي سگي شده بود. ديروز تو دانشگاه دوستام مي گفتن: فلاني! چي شده خوش اخلاق شدي؟ بشکن مي زني؟ مي خندي؟ حالگيري مي کني؟
بيچاره ها اين چند وقت خيلي زجر کشيدن تا من بد عنق رو تحمل کردن. دلشون براي حالگيري هام تنگ شده بود!! آخي! دلم واقعا سوخت براشون.

يه چيز براي خودم جالب هم بگم. اين دوستان عزيزم ديروز کشف کردن که تاريخ تولد من چقدر قشنگه (خودم قبلا کشفيده بودم). تاريخ تولد من از هر طرف که خونده شه يکي هست. البته تمام اجزا بايد برعکس خونده شن. در ضمن همش هم زوجه. اگه ارقامش رو هم بر 2 تقسيم کنيم باز هم خاصيت آيينه ايش رو داره. من که خيلي تاريخ تولدم رو دوست دارم. تاريخش اينه:26/4/62
آخ! من تا چند وقت ديگه 20 سالم کامل ميشه. آي پير شديم رفت! جوني کجايي که يادت بخير!!! حالا نه که خيلي جووني کرديم!!

Friday، June 27، 2003

وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مياد
تا وقتی که در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه
هر چی که جاده اس رو زمين به سينه من ميرسه

ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم


وقتی تو نيستی قلبم رو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بيدار بکنم
دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم


عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو
عمر دوباره منه ديدن و بوييدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام
عمر دوباره منی، تو رو واسه نفس می خوام

ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم


وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مياد
تا وقتی که در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه
هر چی که جاده اس رو زمين به سينه من ميرسه
هايده

Wednesday، June 25، 2003

مثل اينکه ديشب يه درگيري تو ميدون انقلاب پيش اومده. اه. اين درگيري ها کي مي خواد تموم شه. اين درگيري هاي بي نتيجه. از اين درگيري ها چه نتيجه اي حاصل ميشه؟ جز زخمي شدن و نابودي زندگي؟ کم نديدم کسايي که به خاطر اين حرکات احساسي و بدون تفکر با زندگي خودشون و خانوادشون بازي کردن. کم نديدم کسايي رو که با کين و فکر انتقام خون خواهر و برادر يا پدر و مادر بزرگ شدن. کم نديدم دختري که نام خواهر اعدام شده اش بر رويش بود و با فکر انتقام خون او بزرگ شده بود و کم نديدم پدر و مادري که بيش از يک فرزندشون رو در بازي بزرگان از دست داده باشن.

توي اين جريانات براي خيلي ها نگران بودم. براي امير قاب شيشه اي با اون آتش تندش که اسير احساسات ضد نظام خودش شده. براي پسر همسايه که فرياد هاي مخالفت با نظامش مو برتن من راست مي کرد. براي خواهر احساساتي دوستم که دچار احساسات شده بود و به خيابان آمده بود و براي تمام کسايي که اون چند شب جلوي خونه ما فرياد مي زدن و صداي سوت و کفشون بلند بود.
در اين دوره و زمانه روش هاي قهرآميز راه به جايي نمي بره. نه اعتصاب عمومي و نه آشوب و شورش خياباني.

در دوره اي من هم اسير احساست بودم. اما مي تونم بگم که شانس اوردم که در اون دوران در ظاهر آزادي بود وگرنه من هم دچار صدمات بسيار مي شدم. شانس اوردم که محدود بودم و بايد به دور از چشم خانواده فعاليت مي کردم و درنتيجه فعاليتم کم بود. روزي که يکي از پسرهاي ستاد انتخاباتي خاتمي در سال 80 رو توي يکي از کوچه پس کوچه هاي تهرانپارس به شدت زده بودن رو هيچ وقت فراموش نمي کنم. يادم نميره رد چاقوي روی گونه اش رو. نتيجه فعاليت آرام ما در اون زمان براي انتخاب مجدد رييس جمهور وقت، کتک خوردن و زخمي شدن بود و نتيجه اون همه فعاليت ما، اون همه دروغي که من به خانواده مي گفتم براي توجيه عدم حضورم در منزل چي شد؟ هيچ. همه آرمانها و آرزوهامون نقش بر آب شد. اون همه شادي و نشاط بين اون جمع همه از دست رفت. از شور و هيجان جواني اون جمع خبري نيست. ميانگين سني ما در سال 80، نزديک 20 بود اما الان همه ما که ميانگين سنيمون 22 هست، يه گوشه نشستيم و عين اين آدم بزرگا کوچيکترها رو نصيحت مي کنيم که وارد بازي بزرگان نشن. با سرنوشت خودشون بازي نکنن. از اون جمع 4 نفر رو به بهانه هاي واهي دستگير کردن و براشون سابقه ساختن و مي تونم بگم من خوش شانس بودم که به خاطر محدوديت خانواده زياد با هاشون نبودم. آرمانهامون همون هايي هستن که بودن اما روش هامون در اين 2 ساله تغيير کرده. من به کناري نشستم و ديگران هر کدوم روشي براي خود انتخاب کردن. يکي از پسرهاي اون جمع که حاضر بود براي خاتمي( براي شعارهايي که خاتمي ميداد) همه کار بکنه، چند شب پيش فرياد مي زد: خاتمي، استعفا. درود بر پهلوي و ... .
ما سرمايه هايي بوديم که هرز رفتيم. اگر اون زمان مي خواستن، ما مي تونستيم کوه رو جابه جا کنيم اما رهبر و راهنمايي نبود تا به آرمانهامون برسيم. اين جمع چند نفره تنها مشتي از خروار بودن. ميشه وضع ما رو به تمام جوانهاي ايران تسري داد.

Tuesday، June 24، 2003

وقتی بهش وابسته شی، شب و روز تو فکرشی. مرتب می خوای از زير کارای ديگت در بری تا به اون برسی. شب ها از خوابت و روز ها از خوراکت می زنی تا در کنار اون باشی. وقتی باهاشی گذر زمان رو حس نمی کنی. وقتی که ساعت رو نگاه می کنی ميبينی که ساعت ها گذشته و تو متوجه نشدی. از زير ديد و بازديد با اقوام و دوستان در ميری، به هزار کلک متوصل می شی تا به مسافرت نری. بهانه درس و کار رو مياری برای اينکه در کنار اون باشی.
عجب اعتيادی مياره اين اينترنت و کامپيوتر و وبلاگ نويسی. لعنت به هر سه تون!

Monday، June 23، 2003

امروز در اخبار خبري شنيدم که واقعا در پررويي اينها موندم. البته به پر رويي اينها عادت کرديم اما بعضي وقتا اينقدر پررو هستن که با وجود عادت باز هم تعجب مي کنيم.
در اخبار خبري گفته شد با عنواني که دقيقا يادم نيست اما ارتباط بين استفاده از تلفن همراه و تصادفات مرگبار رو ميرسوند. بعد از خوندن تايج بررسي که در دانمارک صورت گرفته شده بود، گفته شد که در طي سال گذشته در دانمارک در تصدفات جاده اي 139 نفر کشته و نزديک 9000 نفر زخمي شدن.
توي کشور عزيز ما که در طول تعطيلات نوروز نزديک 9000 نفر کشته ميشن و نزديک 30هزار نفر زخمي.
طوري «جياتي» اين خبر رو خوند که من فکر کردم منظور از تصادفات مرگبار يعني تصادفي که در اون حداقل 7 نفر کشته شدن!! و طوري آمار کشته شده ها رو بيانم کرد که اگه کسي نمي دونست فکر مي کرد تو ايران در عرض 4 سال اينقدر کشته ميشن!!
براي ما ايراني ها کشته شدن در تصادف خيلي عادي شده. اگه بشنويم کسي تصادف کرده، اولين سوالي که مي کنيم اينه که: نمرده که؟
براي ما ايراني ها مال از جان با ارزش تره. اگه کسي مخالف اين حرفه پيشنهاد مي کنم يه روز به يه کارگاه ساختماني سر بزنه تا ببينه که چه خبره (البته بعيده که کسي با اين حرف مخالف باشه)

Sunday، June 22، 2003

امشب شبکه يک، گزارشی خبری از حوادث يک هفته گذشته پخش کرد. از چرند بودنش که بگذريم يک چيز به نظر من جالب درش وجود داشت. اعتراف به قدرت مانور تلويزيون های ایرانی مخالف نظام.واقعا اعتراف جالبی بود.
از نظر های ديگه اين گزارش يک کار تکراری بود. بسيجي هاي زخمي در اين حوادث رو نشون داد و يکسري ننه من غريبم بازي در اوردن و گفتن اينا ارازل و اوباش بودن و از اين صحبتها (اما اگه کلاه خودمون رو قاضي کنيم مي بينيم که بعضي کارها واقعا کار ارازل و اوباش بوده وگرنه يه دانشجو يا يک آدم با فرهنگ از اين کارا نمي کنه. من فکر نمي کنم يه دانشجو بره شيشه بشکنه).
بعد از اين بسيجي ها هم يکسري مثلا مردم( ما که مي دونيم بازيگرن) اومدن در محکوميت آمريکا سخنچراني فرمودن. من نمي فهمم يعني اين سيماي لاريجاني اينقدر احمقه که هنوز نفهميده کافي توي يه برنامه از کلمه «مقام معظم رهبري» استفاده کنه تا برنامه اش نتيجه عکس بده و به جاي برانگيختن حس همراهي، حس مخالفت رو برانگيزه؟
توي همين تيکه برنامه که مردم داشتن حرف مي زدن يکي خيلي قشنگ حرف ميزد اما يه دفعه وسطش اسم خامنه اي رو برد. همون لحظه ناخودآگاه من گفتم خفه شو.
اصلا من به عنوان يک فرد از اين جامعه وقتي اين آقا رو توي يه برنامه مي بينم، حالم بد ميشه و سريعا کانال تلويزيون رو عوض مي کنم.
بعد از پايان اين برنامه باز هم اينا سؤاستفادشون رو دوباره کردن و سرود «ايران» محمد نوري رو به طور ناقص! پخش فرمودن.
آي آدم حرصش ميگيره.

راستي! قرار بود من اصلا اينجا سياسي ننويسم يه زماني هم اون بغل نوشته بودم:«توبه کرده از سياست بازي». فکر مي کنم بايد دوباره بنويسمش.
و يه راستي ديگه! ديروز که ميرفتم دانشگاه مامان و بابا بهم توصيه مي کردن وارد اين جريانات نشم! من نمي دونم چي به اين بابا و مامانم بگم. آخه مگه من دانشجوي دانشگاه تهرانم که هم دانشگاهيام اينقدر با حال باشن؟؟ بچه هاي ما اصلا نمي دونستن از اين خبرا هم هست! بعد بابا و مامان ما مي گن مواظب باش وارد اين جريانات نشي!!!
در ضمن فکر کنم به خاطر نوشته هاي اين چند روزه اگه تا قبلش وبلاگمون لو نرفته بود، لو رفته. داداشي حسابي دنبال مطلب در اين باره بود و چند تا از وبلاگها رو هم توي اين چند روز شناخته. اميدوارم فقط از روی حس کنجکاوی دنبال مطلب درباره تهرانپارس نرفته باشه و گرنه مال من رو هم مطمئنا پيدا کرده.

وقتی که بی خبری. به هيچ جا دسترسی نداری که خبری بگيری، افکار منفی زيادی به سرت هجوم مياره. فکر می کنی اتفاقی افتاده. فکر می کنی که ديگه نيست. همش به خود ناسزا می گي که چرا نشانی ازش نداری؟ چرا راه ارتباطی ديگه ای باهاش نداری؟ چرا اينقدر رابطه تون نااستواره؟ اما اين حرفها و دشنام ها اثری نداره.
بعد از چند روز به اين نتيجه ميرسی که براش اتفاقی نيافتاده، فقط نمی خواد که باهات باشه. نمی خواد به رابطه ادامه بده، فکر می کنی که ازت متنفر شده. اين فکر مثل خوره به ذهنت ميافته. تمام وجود و ذهنت رو داغون ميکنه. همش بهش لعنت ميفرستی که توی اين موقعيت اين کار رو کرده. همش به خودت می گی: من که بهش گفتم ريش و قيچی دست تو. هر وقت خواستی که ديگه نباشی، بهم بگو. اما اون نگفت و رفت. داغون شدی. تمام لحظه ها رو داری به اون فکر می کنی. به اينکه چرا اين همه ناگهانی رفت. به اين که آخرين بار اثری از خشم و نفرت درش نبود. قبلا هم سابقه داشت که چند روزی نباشه و ازش بی خبر باشی اما هميشه قبل از رفتن ميگفت اما اين بار، هيچي نگفت و رفت.
پريشانی. زندگی برات سخت شده. با خودت فکر می کنی که می خواست رفتنش يه جوری برات مجازات باشه. و چه مجازاتی سنگينتر از بی خبری و دلواپسی؟
نمی تونی دليلی برای نبودش پيدا کنی. بهش عادت کرده بودی. نمی تونی بگی که گرفتاره. که اگه گرفتار بود حداکثر 2 هفته گرفتار می بود و به تو جواب نمی داد نه 22 روز.
هر کار می کنی که فراموش کنی. که برات بی اهميت بشه، نمی تونی. آخه مگه ميشه؟
فقط می تونی بگی: لعنت به تو. به تو که اين چنين پريشانم کردی. لعنت به خودم که اين چنين اسباب پريشانيم رو فراهم کردم. لعنت به تو که اسباب سقوط من رو با اين کارت داری فراهم می کنی. لعنت به هر دومون.

در نهايت خوشحالی و خوشوقتی اينجانب «ديوانه» اعلام می دارد که سريال «تظاهرات» در خیابان حجر بن عدی( تير انداز) به پايان رسيده و قسمت آخر آن شب پيش( 30 خرداد) پخش شد. از بينندگان گرامی و بازيگران ارجمند خواستاريم که تقاضاي پخش مجدد يا ادامه سريال را نفرمايند.
با تشکر
ديوانه ي معلوم الحال هيچ کاره.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
توي نوشته قبلي گفته بودم که يه متن مي نويسم که 4 تا کلمه داشته باشه و 400 تا علامت تعجب!!!!!!!!!. راستش نمي دونستم زمان عمل به عهد!!!! اينقدر نزديکه!!!! باور کنيد!!! حالا من چه جوري توي اين متن 400 تا علامت تعجب(!!!!!) بکارم؟!!!!! (فکر کنم به جاي پرانتز و نقطه هم بايد از علامت تعجب استفاده کنم!!!)

Saturday، June 21، 2003

ديشب يک لالايی بسيار زيبا برايمان نواخته شد! بسيار زيبا بود. جای همه نه خالی!! بوق ممتد ماشين ها، بسيار تا بسيار گوش نواز بود. اومممممم. نبوديد که بشنويد. نبوديد. ديشب من می خواستم زود بخوابم که مثلا امروز امتحان داشتم، زود برم سر جلسه، سر حال باشم.
مامورهای نوپو بعد از ترک محل ديگه نيومدن. ديشب ما اين لباس شخصی ها را زيارت فرموديم.
من بايد اين رو بگم که از نظر من انصار و نيروی بسيج با هم تفاوت دارن. ديشب بود فکر کنم که اين لباس شخصی های ماشين ها رو کنترل می کردن. البته نه اونجور که مثلا بشه گفت گشت و بگير بگير بود. اما خوب اوضاع يه مقدار غير عادی بود که اين لباس شخصی ها هم فکر کنم نزديک ساعت 1 رفتن. بعد از رفتن اينا بود که که که که... . آره ديگه نوای زيبا و لالايی خواب آور بوق ممتد آغاز شد و تقريبا تا ساعت 2 اداما داشت.
حالا من بد بخت رو تصور کنين که امتحان داشتم ، 4 شب بود که نخوابيده بودم و حالا می خواستم بخوابم. اما مگه شد؟!
نتيجه بی خوابی ديشب اين بود که امروز رياضی عمومی رو خراب فرموديم. آخه يه مغز قفل کرده می تونه رياضی حل کنه؟؟؟!!!!

داخل پرانتز:
دلم برای علامت تعجب تنگ شده!!!!! توی متن جدی که نميشه علامت تعجب گذاشت( اما «ديوانه» اين کار رو ميکنه!!). آخ. اين اتفاقات تموم شه يه متن مي نويسم که 4 کلمه داشته باشه و 400 تا علامت تعجب!!!!!. باور نمي کنيد. صبر کنيد ببينيد!!!
(آخيش مواد بهمون رسيد( منظور علامت تعجبه، فکر بد نکنيدا!!!( به اين مي گن سيستم پرانتز در پرانتز که از ابداعات جناب ديوانه2 هست( لينک نمي دم چون هيچوقت اينجا نشاني وبلاگش رو نگذاشت( از ديوانه 2 خيلي وقته خبري نيست. نکنه تو درگيري هاي کرمان براش اتفاقي اوفتاده باشه؟!!)))))

Friday، June 20، 2003

تا ساعت 11:25 شب همه چيز در ظاهر آرام بود. خيابون حجربن عدي مثل چند شب اخير شلوغ بود. تنها تفاوتي که کرده بود اين بود که همه به سمت فلکه اول ميرفتند نه به سمت 4راه تيرانداز. در اين ساعت نوپو از طرف 4راه تيرانداز به سمت فلکه اول اومد و شروع به زدن کرد. من خودم به شخصه از ديدن اين نيروها وحشت کردم. در خيابون 119 هم نوپو وارد شد و اونجا رو هم خلوت کرد. امشب احتمالا مجروح زيادي خواهيم داشت. ديشب به طور عجيبي همه جا شلوغ و آرام بود و امشب به طور عجيبي پليس در خيابان حضور ناداشت تا ساعت 11 شب. از لباس شخصي هاي معروف خبري نيست.
ساعت 11:35 دقيقه نيروهاي نوپو به همان ناگهاني که وارد ميدان ديد من شدند، از ميدان ديدم خارج شدند. از اوضاع خيابون بر مياد که بزن بزن ها پايان يافته. شاهد دستگيري 4 نفر بودم. زخميي نديم. در ميدان ديد من در لحظه هجوم نوپو تقريبا 80 نيرو ديده ميشد.
سر شب اينقدر اوضاع آروم بود که تصور کردم امشب خبري نخواهد بود اما امشب بيشتر از هر شب ديگر خبر بود. الان( ساعت 11:42) صداي بوق مياد. اونطور که شنيدم در تهرانپارس هر ماشيني که بوق بزنه رو روش رنگ مي ريزن و پليس سر فرصت ماشين هاي رنگي رو ميگيره.
امشب مکان تجمع ها و شلوغي تغيير داده شده بود. شبهاي قبل مکان تجمع بيشتر طرف 4راه تيرانداز بود اما امشب فلکه اول بود. اين طور شنيدم که از خيايان رشيد(115) هم به سمت فلکه اول ميان. ظاهرا فلکه اول و 4راه تيرانداز ميعادگاه شده براي کل منطقه تهرانپارس و نارمک.
اميدوارم امشب ديگر شاهد درگيري نباشم. اين رو تاکيد کنم که درگيري تنها 5 تا 10 دقيقه ادامه داشت و شديد هم نبود. بيشتر مردم فرار مي کردن و نوپو هم قصد زدن نداشت( من اينطور ديدم). هيچ گلوله اي شليک نشد. اشک آور تا الان(11:52) زده نشده. آتشي روشن نشده.

مثل اينکه سروش آزاد شده. باید منتظر موند و وقایع رو از زبون خودش شنید.

بی بی سی يه کاری کرده که ممکنه به ضرر بعضی از وبلاگرها تموم شه. به چندتا از وبلاگها که در حال گزارش اخبار هستن لينک داده. بعضی از اين افراد دارن با اسم واقعی مي نويسن و قابل شناسايي هستن. با اين کار بي بي سي ممکنه اين وبلاگرها دستگير بشن. اوضاع چندان آروم نيست. مثل آتش زير خاکستر مي مونه. امروز شنيدم که پريشب توي يکي از خيابون فرعي ها يه بسيجي رو تا حد مرگ زدن. البته گفته ميشه که 2 بسيجي با پاره آجر کشته شدن که چون محل اين اتفاق رو پشت خونه ما ذکر کردن و من هم چيزي نديدم، فکر ميکنم يک کلاغ چهل کلاغ شده.
اما خودمونيم. نمي شد اين اعتراضات رو تو روز انجام بدن که ما بتونيم شب بخوابيم؟ من 4 شبه که نتونستم بخوابم و تلافيش رو تو روز در اوردم اما از فردا که امتحاناتم شروع ميشه اين کار رو نمي تونم بکنم. اميدوارم حداقل اين اعتراضات مثل شب پيش بشه. به صداي موتور راضي شدم. شعار ندن.
گفته ميشه توي منطقه ما ريختن تو خونه ها و بعضي ها رو دستگير کردن. من باور نمي کنم چون اگه اين طور بود بايد تو ساختمان ما هم مي ريختن و يکي از همسايه هامون رو مي گرفتن. پريشب سه تا پليس زير پنجره ما بودن و يکي از پنجره هاي ساختمان رو نشون مي دادن و مي گفتن از اونجا نارنجک پرت شد. اما کسي وارد ساختمان نشد. تعداد نارنجکهاي پرت شده هم زياد بود.
ميگن پريشب يک پسر 20 ساله رو که ترقه پرت کرده بود به شدت زدن و گرفتنش. اما بعد از يک ساعت ولش کردن.
فعلا چيز جديد ديگه اي نشنيدم.

من شدم يه خبرنگار مستقر در محل. همينجوری دارم گذارش می نويسم. امشب خيلی عصبانی شدم وقتی اون خبرهای دروغ رو خوندم. خ حجربن عدی حدفاصل فلکه اول وچهاراه تيرانداز به ذور به يک کيلومتر ميرسه. از چهاراه تا فلکه رو من پياده 5 دقيقه ای ميرم. بعد ادعا شده توی اين حدفاصل تيراندازی شده، لاستيک آتيش زدن، يکی کشته شده!!، با چوب وچماق به جون مردم افتادن، صحنه هاي غير انسانی پديد اوردن و خيلی چيزای ديگه. اگه اينطوره پس من بايد برم يه چکاپ کامل خودم رو بکنم. چون من نه بوی لاستيک حس کردم، نه صدای تير شنيدم، نه چماق دار و چوب به دست ديدم و نه خيلی چيزهای ديگه. البته من بوی اشک آور رو حس کردم، باتوم ها رو ديدم، نوپو رو که توی خيابون ويراژ می داد رو ديدم اما اون چيزايی که ادعا شده رو نه!! من ديگه به اين خبرگزاری ها اعتماد ندارم. وقتی اين چنين در اين مورد دروغ پردازی کردن پس حتما در موردهای ديگه هم دروغ زياد ميگن.
اما اتفاقات امشب!
امشب از ساعت يک ربع به 12 خ حجربن عدی به طور عجيبی شلوغ شد. پسرها و دخترهای جوون در گروه های 4،5 نفره در حال راه رفتن و قدم زدن بودن. بسياری از مردم با خانواده هاشون به خيابون اومده بودن. در ماشين ها ميشد بچه های کوچيک رو ديد. خودم دختری حدود 8 سال رو ديدم که در ساعت 12:10 در حال اسکيت کردن بود. زوج جوانی رو ديدم که با کودک 1 ساله خودشون به خيابون اومده بودن. در اغلب ماشين ها يک مرد و زن به همراه چند جوان ديده ميشد. اين طور می تونم تشريح کنم که انگار ساعت 8 شب بود اما ساعت 12 بود! هر از چندگاهی يک لندکروز از خيابون عبور ميکرد و موتور سواران نوپو در خيابون حضور داشتن اما به طور بسيار عجيبی اوضاع بسيار اروم بود. امشب حداکثر سه نارنجک دستی منفجر شد با فاصله زمانی بسيار. زياد صدای بوق ماشين نمی اومد اما صدای موتور بسيار زياد بود. من نيروی لباس شخصی يا همون انصار در خيابون نديدم. بيشتر موتور سواران 2 يا 3 ترکه بودن که يکی از اونها زن بود. امشب به هيچ عنوان شعار داده نشد. بوقی هم اگر زده شد بيشتر جنبه ترافيکی داشت تا جنبه مخالفت با رژيم.
و در حدود ساعت 1:20 بامداد به همان ناگهاني که خيابان حجربن عدی شلوغ شده بود، خلوت شد. لان که در حال تايپ اين مطلب هستم (ساعت 1:45) خيابان حالت عادی خود رو پيدا کرده. در ضمن اين نکته رو هم ذکر کنم که در اين چند شب نا آرامی، سنگ پرانی آنطور که ادعا شده، رخ نداده.

Thursday، June 19، 2003

دروغ، دروغ، اين همه دروغ؟!!ديشب اينجا از همه شبهاي پيش آرومتر بود. پليس تيراندازي نکرد. کسي لاستيک آتيش نداد و کسي کشته نشد! ديشب فقط آشغال آتيش دادن. مهمترين درگيري هم شکستن شيشه هاي يک خونه در چهار راه تيرانداز بود که از اونجا به سمت پليس سنگ و ترقه مي نداختن. اصلا انصار ديشب نبودن. پليس ديشب مسلح به سلاح جنگي نبود. تنها سلاحشون باتوم و گاز اشک آور بود که در دست پليس های شخصی پوش اسپری اشک آور بود. نوپو فقط توي خيابون با موتور ويراژ ميداد. تمام نا آرامي ها تا ساعت 12:30 بود و در ساعت 1 بامداد همه چيز خاتمه پيدا کرده بود. اصلا اگه کسي مجروح ميشد نبايد که به بيمارستان رازي و سينا ميرفت. بيمارستان تهرانپارس بود. هيچ کس مجروح نشد. حداقل من نديدم و فريادي نشنيدم که بفهمم کسي مجروح شده. دروغ و بزرگ نمايی هم حد و اندازه ای داره.
الان ساعت 11 هست. تا به الان شعاري داده نشده و درگيريي رخ نداده.

امشب اوضاع قمر در عقربه احتمالا. از ساعت 7 بعد از ظهر پليس تو خيابون اومده. لباس شخصی تنشون هست اما يه جليقه تن دارن که روش نوشته پليس. تمهيد خوبيه برای جدا کردن افسران شخصی پوش از لباس شخصی های معروف. در خال ايجاد وحشت در مردم هستن. يه هليکوپتر نزديکاي ساعت 8 در ارتفاع پايين پرواز مي کرد. اونقدر پايين بود که من تصور کردم مي خواد بنشينه و داشتم تو ذهنم دنبال محلي مي گشتم که بتونه بنشينه! ساعت 9 هم يه هليکوپتر ديگه پرواز کرد. هر چند دقيقه يه لندکروز پليس با چراغ گردان روشن از تو خيابون رد ميشه. توي چهره مردم نگراني رو ميشه به راحتي ديد. همه نگران و مضطرب هستن. گفته ميشه که اعتراضات تهرانپارس به خاطر جمع آوري ديش هاي ماهواره هست. توي خ 119 که موازات خ حجربن عدي هست، پليس ايستاده. معمولا سروصدا هاي مربوط به فلکه اول تهرانپارس از خ 150 غربي و خ 119 تکه بين رسالت و 150 غربي، هست که الان هر دو خيابون تحت کنترل هستن. از نيروها يبسيج براي کنترل خ 119 استفاده شده. بسيجي هاشون اينقدر خنده دار هستن. يکيشون يه شکم داره که اول شکمش مياد بعد از 3 ساعت خودش پيداش ميشه!!
نيروهاي پليس درحال حاضر(ساعت 9:5) در حال کنترل ترافيک هستن.سعي دارن آمدوشد رو سريعتر کنن. فکر نکنم امشب کسي جرئت شعار دادن رو داشته باشه.
امشب خواهر و شوهرخواهرم مهمان ما هستن. خواهرم چادري و شوهرش ريش داره(از اين ريش الکي ها). مادرم از حالا عذا گرفته که اگه اينا از خونه ما برن بيرون، يه دفعه اين بچه سوسول ها اينا رو نزنن. آخه يکي از آشناهامون رو تو خيابون بهار به خاطر داشتن ريش زدن.

امروز تو سايت بی بی سی ديدم که نوشته تظاهرات پريشب تهرانپارس بزرگترين اعتراض بوده. اگه اين بچه بازی بزرگترين اعتراض بوده معلوم ميشه چقدر اين اعتراضات و شورش ها بچه بازی بوده و بيخودی بزرگ شدن. اينی که ما ديديم، يک ده هزارم 4شنبه سوری ها هم نميشه. به اين که ديگه نميشه گفت اعتراض و تظاهرات و شورش. فکر کنم تو ده(روستا) اونا به شعار دادن 50 تا جوون الکی خوش می گن مبارزه عليه رژيم!! اين جوونای الکی خوش که تا چشم پليس رو دور مي ديدن شروع می کردن به شعار دادن. يه 10 دقيقه شعار می دادن بعد ساکت ميشدن. تا ميدين پليس داره مياد، شروع ميکردن به داد زدن و فرار کردن. برای اينا بيشتر يه بازی و تفريح بود تا اعتراض و شورش. مثل 4شنبه سوري ها. اينا دچار جو گرفتگي شده بودن وگرنه فکر نمي کنم خودشون هم ميدونستن چه کار ميکنن. پليس هم وحشيگري نمي کرد. از نظر من خيلي هم منطقي رفتار ميکرد. توي تمام اين 4 شب پليس اول تذکر ميداد و کاري به کارشون نداشت فقط وقتي ميدين که دارن از حد خارج ميشن، مي گرفتن دنبالشون مي دويدن و متفرقشون ميکردن. کتک زدن ها هم از ساعت 12 شروع ميشد. يعني يک ساعت و نيم کار چنداني باهاشون نداشتن. امشب که اصلا کاري با اينا نداشت پليس. امشب فقط يه اشک آور زد و تموم. فقط با موتور تو خيابون ويراژ ميداد که يه مقدار وحشت ايجاد کنه که فکر ميکنم همه جاي دنيا همين کار رو ميکنن. تو کجاي دنيا سراغ داريم که يک شورش و بي نظمي ايجاد بشه و پليس باهاش برخورد نکنه؟ ديشب زدن شيشه مارو شکستن. خوب اين يه بي نظميه. پليس بايد باهاش مقابله کنه. در ضمن من فکر مي کنم پليس ايران وحشيگري نکرده. حداقل من شاهد وحشيگري نبودم. امشب روي يک پليس آتيش ريختن. اين از نظر شما وحشيگري نيست؟ توي خيابون حجربن عدي آتيش روشن کرده بودن. تقريبا عرض خيابون رو آتش گرفته بود(حجربن عدي خيابون اصلي تهرانپارسه که 4 فلکه رو به هم وصل کرده). جلوي رفت و آمد رو گرفته بودن. اما پليس تنها کاري که کرد اين بود که آتيش رو خاموش کرد و راه رو باز کرد درحاليکه جلوشون يه عده داشتن عليه خامنه اي شعار ميدادن. تا ساعت 12 پليس واقعا هيچ کاري نکرد. امشب اصلا کتک و اين چيزا در کار نبود در حاليکه ما انتظار داشتيم امشب بدتر از شبهاي قبل باشه.
من امشب فقط از پليس دفاع کردم. حقيقت اينه که من هرچه رو که فکر يکنم حقه ميگم. درسته که از منتقدان نظامم اما واقعيت و حق رو در هر زمان بايد گفت.

Wednesday، June 18، 2003

امروز داشتم وبلاگ احسان (من، خودم، احسان) رو می خوندم، دیدم که اونم این ترم مثل من شده!! هر دوتامون نمره فیزیک رو شاهکار زدیم (میان ترم). اون از 8 شده 0.75 و من از 6 شدم 0.75!!! من این ترم فیزیک افتادم. مطمئنم. تا ترم آخر دیگه سراغش نمیرم.
دعا کنین درس دیگه ای نیفتم.
این ترم نام دانشجو برازندمون شده حسابی! کیه دیده دانشجو جماعت درس بخونه؟!!!!

نه خير. اين سريال تظاهرات هر شب در خيابان حجربن عدی(فلکه اول تهرانپارس) پخش ميشه. هر شب هم پر ملات تر از شب قبل. داشتم با رکسانا چت می کردم، شروع شد. براش اخبار لحظه به لحظه رو گزارش می کردم!!!! الان هم دارن شعار می دن. ساعت 11:44 دقيقه هست. يه نوار گذاشتن با رقص و نوار، در حال شعار دادن هستن. «توپ ، تانک، بسيجی ديگر اثر ندارد»، «مرگ بر ديکتاتور»، «خامنه ای حيا کن، مملکت رو رها کن» و يک شعار ديگه که چون بی ادبانه هست نمی نويسمش اما می دونم که همه می دونن چی هست.
يه همسايه داريم که يه مادر و دختر هستن و تمام بچه هاش به غير از يه دختر و پسرش خارج زندگی ميکنن. يکی از دختراش تازه از سوئد اومده ايران. ديشب داشت با شوهرش که تو سوئد بود حرف می زد که شعارا شروع شد. طرف ذوق زده پريده بيرون که:« سيا! گوش کن. گوش کن! تو انقلاب نبودم که ببينم. حالا دارم ميبينم. تو هم گوش کن!»
حالا اين وسط برادرم و خواهرش دارن می گن بيا تو. الان ميزننت. بيا تو الان يه ترقه ميزنن جلوت. مگه گوش ميکرد. بيچاره ذوق زده شده بود. تظاهرات ديده بود!! آخی بچه!!!

Tuesday، June 17، 2003

امشب اوضاع خيلی بدتر از شب پيش بود. شب قبل زياد شعار نمی دادن و خيلی زود هم تموم شد اما امشب شعارها بيشتر و زمانش طولانی تر بود. امشب يه خونه آتيش گرفت. گاز اشک آور هم زدن. ديشب پليس بود اما امشب بسيجی ها اومدن و با زنجير و باتوم افتادن به جون مردم. از ساعت 9:30 اين برنامه شروع شد و هنوز هم ادامه داره. ديگه اعصاب برامون نمونده. اون از 4شنبه سوری ها اين هم از حالا. ما چه گناهی کرديم خونمون فلکه اول تهرانپارسه؟ امشب شعارا وحشتناک بود. اون شعار بی ادبانه عليه خامنه ای هم چزء لاينفک اين مثلا تظاهرات بود. همش نگران 30 خرداد هستم. اين طور که شنيدم تبليغات ماهواره ها برای اين روز زياده. خدا به داد ما برسه. امشب اينجا انصار ريختن تو خيابون. مثل گوسفند که می کنن پشت وانت، همين جوری اوردنشون. تعجبم از اينه که امشب از پليس خبری نبود. الان صدای موتور هست که مياد. پايين پنجره ما يه صداهايی مياد. مثل محاکمه ميمونه. الان ساعت 12 هست. اوضاع کم کم داره آرومتر ميشه. اينايی که شعار می دادن خيلی سوسول بودن و همين طور بيشعور. چون فرياد ميزدن زنده باد پهلوی. اين همه کشته داديم که يه آدم الدنگ برامون تصميم نگيره. 3 نسل رو فدا کرديم که برگرديم سر جای اولمون؟ که چی بشه؟ پهلوی دوم چه گلی به سر ملت زد که پسرش بزنه؟ شازده بعد از اين همه سال مفت خوری می خواد چه غلطی بکنه؟ با پولای به تاراج رفته مردم ايران اين همه سال کيف دنيا رو کرده، حالا می خواد بياد چی کار کنه؟
الان يکی داد زد: بگيرش، بگيرش. خدا به فرياد برسه. دارن تو پياده رو با موتور ويراژ می دن. دارن الان يکی رو ميزنن. يکی داره داد ميزنه: برو خونتون. برو. مگه نمی گم برو. ميزنم. برو. داره داد ميزنه: برو واينستا. يه پسره داره التماس ميکنه. عجب وحشی بازاری شده اينجا.
مامانم نميزاره چراغ رو روشن کنم. دارم تو نور مانيتور تايپ می کنم. اگه اشتباهی دارم ببخشيد. نمی بينم!!!
وای! زدن شيشه اتاقمون رو شکوندن. ما تازه شيشه انداخته بوديم. ای خداااااا !!!!!
مثل اينکه تو خيابون بهار ديشب بمبی چيزی منفجر شده. راست و دروغش با راويان. اما ما ديشب يه صدايی شنيديم که نفهميديم صدای چی هست. برای بار 10هزارم: خدا به دادمون برسه!

Monday، June 16، 2003

ديشب اطراف خونه ما خيلی خبرا بود. طرفای ساعت يه ربع به 11 يه دفعه صدای سوت و کف و بوق ماشين بلند شد. ما هم تعجب کرده بوديم. اولش فکر کرديم عروسی هست اما بعد برادرم گفت نه مثلا تظاهراته. به حق چيزای نديده!! در عرض 5 دقيقه شلوغ شد جلو خونمون. بعد پليس ويژه ريخت تو خيابون و موتور سوارا رو می گرفت. با بلندگو هم از مردم می خواستن پراکنده شن. بعد که ديدن اين طوری نميشه شروع کردن به زدن. چندتا صدا هم اومد که احتمالا مال تيراندازي بوده. اخه نور نداشت که بگم مال ترقه هست. صداش هم با ترقه فرق داشت. يه جور خاصی بود.
خلاصه ما ديشب خواب نداشتيم. تا ساعتاي نزديک 12 اين بساط بود. شعار هم می دادن. يکی ميگفت: زنداني سياسی آزاد بايد گردد.
خدا به خير کنه. ما که نبوديم اما مامانم ميگه مثل روزای نزديک انقلاب شده. آقا ما انقلاب نمی خوايم. کی رو بايد ببينيم؟ تازه وضعمون داره خوب ميشه. تازه زندگيمون سر وسامون گرفته، يعنی چی دوباره همه چيز رو بهم بريزيم. نسل پدر و مادرمون فدا شد. ما هم فدا شديم. حداقل نسل بعد فدا نشه. اگه باز انقلاب و از اين چيزا بشه نسل بعدی هم نابود ميشه.
خدا به خير بگذرونه.

Sunday، June 15، 2003

اين چند روز اعصاب من حسابی ريخته به هم. بعضی آدم ها واقعا ديوانه هستن. عقل تو کلشون پيدا نميشه. اين چند روز با خيال راحت نتونستم يه ميل ساده رو چک کنم. دست و دلم همش لرزيده. جلوی خونوادم همش صفحه ايميل هام رو بستم.
تو اين چند روز به تمام ايميل های من توی ياهو ميل های ناجوری اومده. حتی اونايي که ازشون زياد استفاده نمی کنم. من يه IDدارم که باهاش چت می کنم يا توی سايت ها و گروها عضو می شم. يکی ديگه هم هست که معمولا به شاگردام و يا بعضی از استادام ميدم. يکی هم که برای اين وبلاگ هست. برای هر سه تای اينا روی هم تقريبا در عرض يک هفته 30 تا ايميل ناجور اومده. و جالبه که از طرف شخص هستند نه از طرف سايت.قبلا از دوستام شنيده بودم که چنين چيزی هست و از اين اتفاقا می افته اما خوب فکر می کردم اينا اهلشن اما الان می بينم نه ، واقعا يه عده مريض از اين کارا می کنن. جالب هم اينه که متن بعضی هاشون فارسی هست.
برای ايميل وبلاگم ميشه يه توجيح پيدا کرد. چون مثلا برام ويروس هم فرستادن. اما برای بقيه مخصوصا ايميلی که به شاگردام ميدم هيچ توجيهی نمی تونم بيارم. چون من با اون به کسی تا به حال ايميل نزدم، فقط ايميل گرفتم.اين توجيح رو ميشه اورد که يه نفر من رو می شناسه و هر سه تا آدرس ايميلم رو داره و اون اين ايميل ها رو فرستاده که چنين چيزی امکان نداره. و يا اينکه بنده هک شدم و خودم نمی دونم.و تمام آدرسهام لو رفته که اين هم احتمالش خيلی ضعيفه.( با اين همه احتياطی که من می کنم تقريبا محاله که هک بشم) يا اينکه دوستان گرامی بنده اين کارا رو بکنن که بعيد هم نيست. از بس اينا مهربون هستن. اما نه اونا هم از اين کارا نمی کنن. واقعا گيج شدم.
تنها راهی که به نظرم رسيده بلاک کردن فرستنده هست. اين جوری حداقل می تونم به داداشم بگم بره ايميلام رو چک کنه. کاری که خيلی وقتا انجام دادم. اما خدا رو شکر اين چند وقت از اين کارا نکردم.
خدا آدم های مريض رو شفا بده!!!

Saturday، June 14، 2003

کسی از کوی دانشگاه تهران خبری داره؟ دیروز تلفن عمومی تمام شهر قطع بود. توی تمام شهر هم گشت و بازرسی بر قرار بود. من امروز تازه مثل اين آدم خنگا فهميدم که امير آباد يه خحبرايی هست. اگه کسی خبر داره بگه چی شده؟ البته زهرا و مهدی دارن می نويسن اما خوب من قانع نمی شم.

Tuesday، June 10، 2003

تو زندگی من يه نفر خيلي موثره. يعني مي تونم بگم که تحت تاثير اونم. اگه گفتين کيه؟؟ خيلي اينجا ازش نوشتم: داداشم. علاقه من به موسيقي سنتي و بلاخص شجريان، به هايده و حميرا و شکيلا همه ناشي از تاثير داداشي روي منه. البته خوب اگه داداشي روم اين همه تاثير نگذاشته بود يه ذره عجيب بود. آخه داداشي 8 سال از من بزرگتره. خوب وقتي يه بچه بعد از 8 سال وارد يه خونواده ميشه بچه هاي بزرگتر بهش جذب مي شن. اونم توي خونواده ما که بچه هاي بزرگتر 2قلوي دختر و پسر بودن و پيروز تبرد بازي با من داداشي بود( آخه داداشي از خواهر بزرگه مهربونتره. با بچه ها هم بهتره). خلاصه اينکه من رياضي خوندم چون داداشي رياضي خوند. دلم مي خواست عمران بخونم چون داداشي عمران خونده و هزارتا کار ديگه دلم مي خواست بکنم و نتونستم چون داداشي اون کارا رو کرده بود. حتي يه زماني به ويلن علاقه مند بودم چون داداشي ويلن مي زد( الان از ويلن حالم به هم مي خوره).
اما از وقتي يه ذره بزرگ شدم( يعني از 3 سال پيش) ديگه اونجوري تحت تاثير داداشي نيستم. حتي سعي مي کنم يه جاهايي حالش رو بگيرم!! ( بدجنس شدم ديگه). اما راستش رو بخواين، هيچ وقت دلم نمي خواد داداشي ازدواج کنه و ازمون دور شه (عجب خواهر شوهري ميشم من!). بين خواهرام و برادرم، داداشي رو از همه بيشتر دوست دارم (چي کار کنم ديگه، داداشي از همه بيشتر من رو درک مي کنه و با هام همراهه).
يه بار از يه ارتباط عاطفي شديد بين من و خواهر کوچيکه نوشته بودم. بين من و داداشي هم چنين ارتباطي بود. ميگم بود چون الان خيلي کمتر هم رو مي بينيم. من صبح زود از خونه مي رم بيرون و اون اغلب اوقات خوابه و داداشي شب دير مياد خونه و در اون موقع هم من پاي کامپيوترم و دارم کارهام رو انجام ميدم به خاطر همين هم زياد هم رو نمي بينيم و مثل قبل با يه اشاره کوچيک همديگه، تمام مطلب رو نمي گيريم. بايد برا هم توضيح بديم که منظور چيه.

ديروز يه شعر از مرحوم هايده عزيز! نوشته بودم حيفم اومد همش رو ننويسم.
من صدای هايده رو خيلی دوست دارم. صدا که نبود، چهچه بلبل بود (وای چقدر شاعرانه شد!!).
وقتی عاشق شوی راز دلت گفته نتونی،
چقده سخته خدايا چقده سخته خدايا
روز نوروز بچنينی گل سرخ
بر سر راه نگار فرش کنی
دلبرت بياد بپرسه کار کيست؟
تو براش گفته نتونی،
چقده سخته خدايا چقده سخته خدايا
دلبرت خنده کنه با دگران
تو بسوزی و براش گريه کنی
دلبرت بياد بپرسه که چرا؟
تو براش گفته نتونی،
چقده سخته خدايا چقده سخته خدايا
دلبرت سفر کنه تنها شوی
مثل ماهيها از آب جدا شوی
بتپی، مجنون شوی، تباه شوی
تو به کس گفته نتونی،
چقده سخته خدايا چقده سخته خدايا

Monday، June 09، 2003

امروز اینقدر هایده گوش دادم که خودم رو خفه کردم. این هم از اثراتش:

وقتی عاشق شوی راز دلت گفته نتونی، چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
روز نوروز بچینی گل سرخ بر سر راه نگار فرش کنی
دلبرت بیاد بپرسه کار کیست؟
تو بهش گفته نتونی، چقده سخته خدایا چقده سخته خدايا

Friday، June 06، 2003

من تصميم گرفتم از اين به بعد يک مقدار در لحن نوشته هام تغيير ايجاد کنم. من اينجا زياد از حد نسل سومي دارم حرف ميزنم!از کلماتي دارم استفاده مي کنم که شايد صحيح نباشه که من به کار ببرم. من الان دچار مشکل شدم در برخورد هاي عادي و روزمرم. خيلي وقتا شده که گفتم طرف جوگير شده. از وقتي وبلاگ مي نويسم که اين گونه کلمات رو بيشتر از سابق در محاوره به کار ميبرم. نوشته هام روي طرز صحبت کردنم خيلي تاثير گذاشتن. من قبلا در جمع خانواده و دوستان به کسي مشهور بودم که طرز صحبت کردنش خاصه. آخه من خيلي کتابي حرف ميزدم. حالا هم طرز صحبت کردنم خاصه! چون خيلي نسل سومي حرف ميزنم و اين خيلي بده. از اين به بعد چلچراغ هم کمتر مي خونم. آخه بد آموزي داره. چون من کودک هستم البته از نوع غير فهيمش! به خاطر همين روم اثر بد ميزاره.
البته اين رو هم ذکر کنم که تصميمات اينجانب از نوع تصميمات کبري نيست و در طي 3 ثانيه( گفتم 3 ثانيه، نگفتم 3 سوت!!) به فراموشي سپرده ميشه!!
من دچار بيماري «علامت تعجب» هم شده ام. اين روي آقاي دکتر(ديوانه 2) تشخيص دادن و از لحنشون هم مشخصه که قطع اميد کردن. يعني من رفتنيم!!آي حلالم کنيد.
راستي! ميدونين خوبي دوستي هاي اينترنتي به چيه؟؟ به اينه که وقتي من بميرم، کسي نمي تونه بياد حلوام رو بخوره. اين از نظر اقتصادي براي خونوادم خوبه!!!

و يک نکته ديگر! کاپيتان به من پيشنهاد دادن که طي يک عمليات کماندويي به کارت اينترنت آقا داداش دستبرد بزنيم. کاپيتان عزيز! شرط انصاف نيست که از اين کارا بکنم. آخه آقا داداش گناه داره! من ديگه از اين کارا نمي کنم. از قديم گفتن در ديزي بازه، حياي گربه کجاست. البته تو خونه ما جاي ديزي و ... عوض شده! آخه ناسلامتي خواهر و برادريم و جون به جونمون کنن خسيس و دودره باز. حالا زور اون يکي به اين يکي چربيده!

ودوتا مانده به آخر! خدا سايه اين خواهر کوچيکه رو از سرمون کم نکنه! الهي آمين! ايشون به صورت آن لاين در يک آزمون آزمايشي شرکت مي کنن به مدت 2 ساعت. خوب در طي اين مدت مديد ايشون بايد حتما به اينترنت وصل باشن. و چون توي خونه ما شبکه داريم و به صورت همزمان ميشه از هر دوسيستم به اينترنت وصل شد، بنده بدون انجام عمليات کماندويي و با رضايت خواهري از اينترنت بهرمند ميشوم. اون هم با پارس آن لاين. خدا سايه خواهري رو از سر ما کوتاه نکنه( يعني سايه کنکور رو)

و يکی مانده به آخر! کارت اينترنت «پارس گستر» هم به ليست سياه اينجانب پيوست. الهي اون پولي که از من بابت اينترنت گرفتن از گلوشون پايين نره. پولم رو ميريختم سطل آشغال برام راحت تر بود تا بدم به اينا!

و در آخر! من ديشب دچار بی خوابی مفرط و بی حوصلگی مفرط شده بودم و داشتم عمليات غريشن( غر غر کردنGhoraition) رو انجام می دادم. برای رفاه حال خانواده، تشريف برديم ساعت 11:50 دقيقه بعد از ظهر فيلم عنکبوتو(مرد عنکبوتی) رو ملاحظه فرموديم. من 4 بار اين فيلم رو به طور جسته و گريخته ديده بودم اما ديشب نشستم راحت و ريلکس اين فيلم رو ديدم. من از جلوه های ويژش خيلی خوشم ميومد اما ديشب ديدم همچين هم قشنگ نيستن!(باز مشغول عمليات غريشن شدم). راستی! اين رو هم ذکر کنم که در حال ملاحظه اين فيلم بوديم که يک مرتبه احساس فرموديم يک چيز نرم رو پايمان است. نگاه که کرديم، ملاحظه شد که يک عدد سوسک حمام سياه رنگ بسيار زيبا!! بر روی پايمان در حال طی طريق می باَشند! البته چون شب بود نتونستم بگم کسی برام وسيله سوسک کش( دمپايی) بياره و تا اوردن اين وسيله حياتی زمانی تلف شد، برا همين سوسکه جون سالم به در برد.

Tuesday، June 03، 2003

همش سه دقيقه از اينترنت تو خونم مونده که دارم براي پست اين متن مي دمش.
در مورد اون متن قبلي که ابراز خوشحالي کرده بودم از حالگيريم. من قبل از اينکه از حالگيري سال بالايي ها خوشحال بشم از حالگيري از دوستام خوشحال شدم. چون سر اين پروژه من رو در واقع ترک کرده بودن و خودشون باهم کار مي کردن. و فکر مي کردن به تنهايي و بدون حضور من مي تونن موفق باشن که نتونستن.
در مورد همايش هم بايد بگم که بر خلاف انتظار همه از اون اتفاقايي که توي همايش حساب داري افتاد، توي اين همايش نيافتاد. باز هم بچه هاي فني مهندسي. مقاله ها هم در حد خوبي بودن. روز دوم که کلا روز خوبي بود. هم سخنران خوبي داشت و هم مقاله هاي خوبي ارائه شدن. البته با توجه به اولين همايش بودن و همين طور نا شناخته بودن دانشگاه ما و محدود بودن همايش به شهرهاي استان تهران، همايش خوبي بود. از نظر ما مهمترين مزيت اين همايش شناخته شدن دانشکده حداقل در سطح استان تهران هست. از بس بايد بگيم دانشگاه کجاست و دولتي هست نه غير انتفاعي، خسته شديم.
روز اول يه سخنراني بود به نام دکتر جلالي!! من نسبت به اين آدم شديدا آلرژي دارم. اصولا از آدم هايي که فقط حرف مي زنن و عمل نمي کنن بدم مياد که نمونه بارزشون همين دکتر جلالي هست. طرف گفته بود شهر الکتروني کيش رو مي سازم و طراحي ميکنم. اصلا از نقشه هاي اين شهر خبري نيست. حالا هم که مي خواد شهر الکتروني مشهد رو بسازه!! کيش هنوز در حد يه حرف باقي مونده، اومده سنگ بزرگتر بر ميداره.مي گن اولين روستاي الکتروني ايران رو ساخته. من تا اينجا که فهميدم اصلا در تعريف شهر/روستاي الکتروني نمي گنجه. يه روستا رو معلوم نيست با چه سرعتي به اينترنت وصل کرده. خوب اين کار رو در اوشان و فشم هم انجام ميتونن بدن! اومده يه سايت براي اين روستا ساخته که فقط مي تونه براي کسايي که هيچي نمي دونن و از اينترنت سر در نميارن، جالب باشه.
اين خانم دکتر ما( رييس انستيتو فني) هم نمي دونم چه ارادتي نسبت به ايشون داره که همش اين آلرژيک رو دعوت مي کنه دانشکده که سخنچراني!! بکنه و مخ ما بد بخت بيچاره ها رو به کار بگيره. يه استاد ما داريم که توي آموزشکده وليعصر يه سيستم راه اندازي کرده که نظيرش تو شريف هم نيست. الان اونطور که استادمون ميگه توي وليعصر بچه ها با اثر انگشتشون سر کلاسها حاضري ميزنن و غير از کسايي که اجازه ورود به آموزشکده رو دارن( اساتيد و دانشجوها و کارمندان) کسي نمي تونه وارد ساختمان بشه! حالا وقتي به خانم دکتر اين ها رو ميگيم به ما ميگه: با دکتر جلالي در اين زمينه صحبت شده!!! و قراره در اينجا هم چنين چيزي راه اندازي بشه!
حالا حالا ها ما بايد اينجا رو تحمل کنيم. تابستون قراره با استادم شروع به کار کنم. در همون آموزشکده وليعصر. شايد اينجوری يه چيزهايی به طور عملی ياد بگيرم.

من فعلا حس خسيس بازيم گل کرده و نمی خوام کارت اينترنت تا چند روز بگيرم. از اينترنت دانشگاه استفاده می کنم. اين چند وقت نمی تونم آف لاينها رو بخونم چون تو دانشگاه ميسنجرها رو بستن خدا رو شکر!( از دست بچه های گرافيک و حسابداری دارم اين حرف رو می زنم. چون ما تا می خواستيم بريم يه چيزی پيدا کنيم از تو اينترنت می ديديم وقت اينترنت پره. چرا؟ چون اين عزيزان می خواستن برن چت بکنن!!!!)

من فعلا به اینترنت دسترسی ندارم. خیلی دلم می خواست که از اتفاقات این چند روز بنویسم اما فعلا به دلیل بی پولی و عدم توانایی خرید کارت اینترنت نمی تونم بنویسم.